#سه_و_سه_دقیقه
#سه_و_سه_دقیقه
𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ¹
𝑷𝒂𝒓𝒕 : ³
ویو لیلی ___
جمعیت کمکم داشت پراکنده میشد…
اما ذهن لیلی هنوز توی همون صحنه گیر کرده بود.
نه به جسد—
به J.
لیلی دوباره خم شد.
این بار دقیقتر.
چشمهاش ریز شد.
"یه چیزی اینجا درست نیست…"
دستکششو مرتب کرد و نزدیکتر شد.
خط خون…
بیش از حد صاف بود.
نه لرزش،
نه پخش شدن بینظم.
انگار با عجله نوشته نشده بود—
بلکه…
با دقت.
خیلی زیاد.
"یه قاتل که عجله نداره…؟"
زیر لب زمزمه کرد.
"یا مطمئنه که کسی مزاحمش نمیشه…"
نگاهش آروم از روی زمین بالا اومد…
و افتاد روی تهیونگ.
همونجا ایستاده بود.
بیحرکت.
اما نگاهش…
روی جسد نبود.
روی ساعتش بود.
ابروی لیلی کمی بالا رفت.
چند ثانیه بیشتر طول نکشید…
تهیونگ نگاهشو برداشت.
انگار هیچی نشده.
لیلی صاف ایستاد.
"رئیس."
تهیونگ بدون اینکه کامل بهش نگاه کنه:
"بگو."
"شما هم متوجه شدین؟"
مکث.
این بار تهیونگ نگاهش کرد.
"چی رو؟"
لیلی اشاره کرد به خون روی زمین.
"این… عجولانه نیست."
یه قدم جلو رفت.
"کسی که اینو نوشته، استرس نداشته."
چشمهاش تیز شد.
"یا خیلی حرفهایه… یا خیلی مطمئن."
چند لحظه سکوت.
تهیونگ به حرف J نگاه کرد.
این بار…
چند ثانیه بیشتر از قبل.
بعد خیلی آروم گفت:
"هر قاتلی یه امضا داره."
نگاهش عمیقتر شد.
"بعضیا برای نشون دادن خودشونه…".
مکث کوتاه.
"بعضیا… برای بازی."
لیلی حس کرد یه چیز تو لحنش عجیبه.
"و این یکی؟"
تهیونگ بدون مکث جواب داد:
"هنوز تصمیم نگرفته."
سکوت.
این جواب…
اصلاً عادی نبود.
لیلی اخماش جمع شد.
— از کجا میدونه…؟
صدای بیسیم یکی از مأمورا بلند شد.
"هیچ سرنخ جدیدی پیدا نشد."
لیلی زیر لب گفت:
"البته که نشد…"
نفسش رو بیرون داد.
"این قاتل لعنتی کیه…؟"
نگاهش تار شد.
"چرا نمیتونم پیداش کنم…؟"
دستش مشت شد.
"یعنی اون از من حرفهایتره…؟"
چند لحظه سکوت…
"نه…"
خیلی آروم، ولی محکم:
"پیدات میکنم…"
باد شدیدی وزید.
چراغ یکی از ماشینها برای لحظهای خاموش و روشن شد.
و توی همون لحظه کوتاه—
لیلی حس کرد…
یکی داره نگاهش میکنه.
سریع برگشت.
هیچکس نبود.
فقط تاریکی.
وقتی دوباره سرشو برگردوند—
نگاهش به تهیونگ افتاد.
که…
داشت مستقیم بهش نگاه میکرد.
ادامه دارد.....
با اینکه شرط ها نرسیده بود گذاشتم پارت جدید
پس حمایت کنید جون جدتتون لایک کنید و نظر بدین 🔪🔪🔪
𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ¹
𝑷𝒂𝒓𝒕 : ³
ویو لیلی ___
جمعیت کمکم داشت پراکنده میشد…
اما ذهن لیلی هنوز توی همون صحنه گیر کرده بود.
نه به جسد—
به J.
لیلی دوباره خم شد.
این بار دقیقتر.
چشمهاش ریز شد.
"یه چیزی اینجا درست نیست…"
دستکششو مرتب کرد و نزدیکتر شد.
خط خون…
بیش از حد صاف بود.
نه لرزش،
نه پخش شدن بینظم.
انگار با عجله نوشته نشده بود—
بلکه…
با دقت.
خیلی زیاد.
"یه قاتل که عجله نداره…؟"
زیر لب زمزمه کرد.
"یا مطمئنه که کسی مزاحمش نمیشه…"
نگاهش آروم از روی زمین بالا اومد…
و افتاد روی تهیونگ.
همونجا ایستاده بود.
بیحرکت.
اما نگاهش…
روی جسد نبود.
روی ساعتش بود.
ابروی لیلی کمی بالا رفت.
چند ثانیه بیشتر طول نکشید…
تهیونگ نگاهشو برداشت.
انگار هیچی نشده.
لیلی صاف ایستاد.
"رئیس."
تهیونگ بدون اینکه کامل بهش نگاه کنه:
"بگو."
"شما هم متوجه شدین؟"
مکث.
این بار تهیونگ نگاهش کرد.
"چی رو؟"
لیلی اشاره کرد به خون روی زمین.
"این… عجولانه نیست."
یه قدم جلو رفت.
"کسی که اینو نوشته، استرس نداشته."
چشمهاش تیز شد.
"یا خیلی حرفهایه… یا خیلی مطمئن."
چند لحظه سکوت.
تهیونگ به حرف J نگاه کرد.
این بار…
چند ثانیه بیشتر از قبل.
بعد خیلی آروم گفت:
"هر قاتلی یه امضا داره."
نگاهش عمیقتر شد.
"بعضیا برای نشون دادن خودشونه…".
مکث کوتاه.
"بعضیا… برای بازی."
لیلی حس کرد یه چیز تو لحنش عجیبه.
"و این یکی؟"
تهیونگ بدون مکث جواب داد:
"هنوز تصمیم نگرفته."
سکوت.
این جواب…
اصلاً عادی نبود.
لیلی اخماش جمع شد.
— از کجا میدونه…؟
صدای بیسیم یکی از مأمورا بلند شد.
"هیچ سرنخ جدیدی پیدا نشد."
لیلی زیر لب گفت:
"البته که نشد…"
نفسش رو بیرون داد.
"این قاتل لعنتی کیه…؟"
نگاهش تار شد.
"چرا نمیتونم پیداش کنم…؟"
دستش مشت شد.
"یعنی اون از من حرفهایتره…؟"
چند لحظه سکوت…
"نه…"
خیلی آروم، ولی محکم:
"پیدات میکنم…"
باد شدیدی وزید.
چراغ یکی از ماشینها برای لحظهای خاموش و روشن شد.
و توی همون لحظه کوتاه—
لیلی حس کرد…
یکی داره نگاهش میکنه.
سریع برگشت.
هیچکس نبود.
فقط تاریکی.
وقتی دوباره سرشو برگردوند—
نگاهش به تهیونگ افتاد.
که…
داشت مستقیم بهش نگاه میکرد.
ادامه دارد.....
با اینکه شرط ها نرسیده بود گذاشتم پارت جدید
پس حمایت کنید جون جدتتون لایک کنید و نظر بدین 🔪🔪🔪
- ۷۵۶
- ۳۱ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط