#سه_و_سه_دقیقه
#سه_و_سه_دقیقه
𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ¹
𝑷𝒂𝒓𝒕 : ⁴
ویو لیلی ___
شب… به سختی گذشت.
بدون خواب درست.
بدون حتی یه لحظه آرامش.
فقط یه چیز توی ذهنش تکرار میشد—
J
صبح________
نور کمرنگ خورشید از پنجره اداره میتابید.
صدای کیبوردها، رفتوآمد مأمورها، و بوی قهوه توی فضا پیچیده بود.
لیلی با قدمهای آروم وارد شد.
چهرهاش خسته بود… ولی نگاهش هنوز تیز.
رفت سمت دستگاه قهوه.
لیوانشو گذاشت زیرش.
صدای ریختن قهوه…
"امروز قراره طولانی باشه…"
زیر لب گفت.
لیوانو برداشت و رفت سمت میزش.
هنوز کامل ننشسته بود که یه صدا از کنارش اومد—
"سلام خانم اخمو…"
لیلی بدون نگاه کردن:
"صبح بخیر کای."
کای خندید و تکیه داد به میز.
"امروز چرا اینقدر عصبیای؟ یا همیشه همینطوریای؟"
لیلی بالاخره نگاهش کرد.
"حوصله ندارم، کای."
"اوووف… جدی شد."
کای دستاشو بالا برد.
"باشه رئیس، چیزی نمیگم."
لیلی نفس عمیقی کشید.
"دیشب یه قتل دیگه بود."
کای مکث کرد.
"همون… ۳:۰۳؟"
لیلی فقط سر تکون داد.
"و همون امضا…"
چند لحظه سکوت افتاد.
کای آروم گفت:
"پس هنوز هیچ سرنخی نیست…؟"
لیلی به صفحه لپتاپش خیره شد.
"هیچی."
انگشتهاش شروع کرد به تایپ کردن.
جزئیات قتل دیشب…
زمان، مکان، وضعیت جسد…
همه چیز دقیق.
ولی—
هیچ چیز کافی نبود.
صدای باز شدن درِ اصلی اداره اومد.
چند نفر سرشونو برگردوندن.
لیلی توجهی نکرد.
هنوز داشت تایپ میکرد.
تا اینکه—
یه صدای مردونه، بلند، واضح…
"من اومدم خودمو تحویل بدم."
انگشتهای لیلی روی کیبورد خشک شد.
صدا ادامه داد:
"من قاتلم…"
حالا تقریباً کل بخش جنایی ساکت شده بود.
"قاتل سریالی J."
سر لیلی…
آروم بالا اومد.
قلبش یه لحظه مکث کرد.
نگاهش قفل شد روی مردی که وسط سالن ایستاده بود.
ظاهرش… بههمریخته.
چشمهاش عجیب.
یه لبخند کمرنگ و نامعلوم روی صورتش.
انگار…
یا دیوونه بود—
یا داشت نقش بازی میکرد.
کای زیر لب گفت:
"این دیگه کیه…؟"
اما لیلی چیزی نگفت.
فقط بلند شد.
قدم به قدم… به سمتش رفت.
نگاهش ازش جدا نمیشد.
جلوی مرد ایستاد.
چند ثانیه فقط نگاهش کرد.
بعد سرد و مستقیم پرسید:
"چی گفتی…؟"
مرد سرشو کج کرد.
لبخندش بیشتر شد.
"گفتم…"
یه قدم جلو اومد.
"من قاتل J هستم."
سکوت.
سنگین.
خفهکننده.
اما توی ذهن لیلی—
فقط یه جمله تکرار میشد:
"نه…"
چشمهاش تیز شد.
"این… خیلی آسونه."
ادامه دارد.....
خب خببببب،میبینم حمایت که اصلا نمی کنید ولی من براتون پارت میزارم ولی هعییییی....
کسی نیست لایک کنه یا بازنشر یا کامنت بزاره
ولی با این حال براتون پارت گذاشتم
شرط :
لایک : ۲۱ تا
نظر: ۷ تا ( نظر بدی فقط انرژی گرفتم همین)
بازنشر: ۶ تا
دوستون دارم یه دنیا بایییبی 💋
𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ¹
𝑷𝒂𝒓𝒕 : ⁴
ویو لیلی ___
شب… به سختی گذشت.
بدون خواب درست.
بدون حتی یه لحظه آرامش.
فقط یه چیز توی ذهنش تکرار میشد—
J
صبح________
نور کمرنگ خورشید از پنجره اداره میتابید.
صدای کیبوردها، رفتوآمد مأمورها، و بوی قهوه توی فضا پیچیده بود.
لیلی با قدمهای آروم وارد شد.
چهرهاش خسته بود… ولی نگاهش هنوز تیز.
رفت سمت دستگاه قهوه.
لیوانشو گذاشت زیرش.
صدای ریختن قهوه…
"امروز قراره طولانی باشه…"
زیر لب گفت.
لیوانو برداشت و رفت سمت میزش.
هنوز کامل ننشسته بود که یه صدا از کنارش اومد—
"سلام خانم اخمو…"
لیلی بدون نگاه کردن:
"صبح بخیر کای."
کای خندید و تکیه داد به میز.
"امروز چرا اینقدر عصبیای؟ یا همیشه همینطوریای؟"
لیلی بالاخره نگاهش کرد.
"حوصله ندارم، کای."
"اوووف… جدی شد."
کای دستاشو بالا برد.
"باشه رئیس، چیزی نمیگم."
لیلی نفس عمیقی کشید.
"دیشب یه قتل دیگه بود."
کای مکث کرد.
"همون… ۳:۰۳؟"
لیلی فقط سر تکون داد.
"و همون امضا…"
چند لحظه سکوت افتاد.
کای آروم گفت:
"پس هنوز هیچ سرنخی نیست…؟"
لیلی به صفحه لپتاپش خیره شد.
"هیچی."
انگشتهاش شروع کرد به تایپ کردن.
جزئیات قتل دیشب…
زمان، مکان، وضعیت جسد…
همه چیز دقیق.
ولی—
هیچ چیز کافی نبود.
صدای باز شدن درِ اصلی اداره اومد.
چند نفر سرشونو برگردوندن.
لیلی توجهی نکرد.
هنوز داشت تایپ میکرد.
تا اینکه—
یه صدای مردونه، بلند، واضح…
"من اومدم خودمو تحویل بدم."
انگشتهای لیلی روی کیبورد خشک شد.
صدا ادامه داد:
"من قاتلم…"
حالا تقریباً کل بخش جنایی ساکت شده بود.
"قاتل سریالی J."
سر لیلی…
آروم بالا اومد.
قلبش یه لحظه مکث کرد.
نگاهش قفل شد روی مردی که وسط سالن ایستاده بود.
ظاهرش… بههمریخته.
چشمهاش عجیب.
یه لبخند کمرنگ و نامعلوم روی صورتش.
انگار…
یا دیوونه بود—
یا داشت نقش بازی میکرد.
کای زیر لب گفت:
"این دیگه کیه…؟"
اما لیلی چیزی نگفت.
فقط بلند شد.
قدم به قدم… به سمتش رفت.
نگاهش ازش جدا نمیشد.
جلوی مرد ایستاد.
چند ثانیه فقط نگاهش کرد.
بعد سرد و مستقیم پرسید:
"چی گفتی…؟"
مرد سرشو کج کرد.
لبخندش بیشتر شد.
"گفتم…"
یه قدم جلو اومد.
"من قاتل J هستم."
سکوت.
سنگین.
خفهکننده.
اما توی ذهن لیلی—
فقط یه جمله تکرار میشد:
"نه…"
چشمهاش تیز شد.
"این… خیلی آسونه."
ادامه دارد.....
خب خببببب،میبینم حمایت که اصلا نمی کنید ولی من براتون پارت میزارم ولی هعییییی....
کسی نیست لایک کنه یا بازنشر یا کامنت بزاره
ولی با این حال براتون پارت گذاشتم
شرط :
لایک : ۲۱ تا
نظر: ۷ تا ( نظر بدی فقط انرژی گرفتم همین)
بازنشر: ۶ تا
دوستون دارم یه دنیا بایییبی 💋
- ۸۵۳
- ۰۱ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط