#سه_و_سه_دقیقه
#سه_و_سه_دقیقه
𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ¹
𝑷𝒂𝒓𝒕 : ⁵
ویو لیلی ___
اتاق بازجویی—
نور سفید، سرد…
یه میز فلزی، دو تا صندلی روبهروی هم.
و سکوتی که اعصابو خرد میکرد.
مرد نشسته بود.
دستهاش روی میز.
آروم.
بیش از حد آروم.
لیلی روبهروش ایستاده بود.
پرونده توی دستش.
چند ثانیه فقط نگاهش کرد.
بدون حرف.
بعد…
پرونده رو محکم انداخت روی میز.
"اسم."
مرد لبخند کمرنگی زد.
"مهمه؟"
لیلی بدون تغییر حالت:
"برای من، آره."
چند ثانیه مکث…
"سوهون."
لیلی نشست.
"سوهون…"
نگاهش تیز شد.
"تو گفتی قاتل J هستی."
مرد آروم سر تکون داد.
"درسته."
لیلی به عقب تکیه داد.
"پس ساده شروع کنیم."
پرونده رو باز کرد.
"قتل دیشب. ساعت ۳:۰۳."
چشمهاش رو از روی کاغذ برداشت.
"چطور انجامش دادی؟"
مرد چند ثانیه سکوت کرد.
بعد شونه بالا انداخت.
"چاقو."
لیلی حتی پلک هم نزد.
"کجا زدی؟"
"قلب."
سکوت.
لیلی آروم پرونده رو بست.
خم شد به سمتش.
نگاهش… سردتر از قبل.
"اشتباه."
لبخند مرد، برای یه لحظه… لرزید.
لیلی آروم گفت:
"قربانی دیشب… با چاقو کشته نشده."
مکث.
"خفه شده."
سکوت.
سنگین.
مرد سریع گفت:
"منظورم این بود که—"
لیلی حرفشو برید.
"نه."
صاف نشست.
"تو حتی نمیدونی چی کار کردی."
چشمهای مرد یه لحظه بیقرار شد.
اما هنوز سعی داشت آروم به نظر بیاد.
"من خودم انجامش دادم…"
لیلی خندید.
یه خنده کوتاه، بیاحساس.
"تو؟"
خم شد جلوتر.
"پس بگو چرا همیشه ۰۳:۰۳؟"
مرد ساکت شد.
کاملاً.
چشمهاش برای چند ثانیه خالی شد.
لیلی آروم زمزمه کرد:
"نمیدونی… نه؟"
مرد اخم کرد.
"زمان مهم نیست."
لیلی بلافاصله گفت:
"برای اون مهمه."
مکث.
"برای J مهمه."
سکوت.
این بار…
لبخند مرد کاملاً محو شد.
لیلی به پشتی صندلی تکیه داد.
"تو قاتل نیستی."
لحنش قطعیت داشت.
"فقط یه آدمی هستی که میخواد دیده بشه."
مرد نفسش سنگین شد.
"نه… من—"
در اتاق باز شد.
صدای قفل…
و بعد—
قدمهای آشنا.
لیلی حتی برنگشت.
ولی میدونست کیه.
تهیونگ.
وارد شد.
آروم.
بدون عجله.
اما فضا…
یهدفعه سنگینتر شد.
چشمهای مرد رفت سمتش.
و برای اولین بار_
ترس… تو نگاهش دیده شد.
لیلی اینو دید.
و همون لحظه…
یه چیز تو ذهنش جرقه زد.
"جالبه..."
آروم گفت.
نگاهش بین مرد و تهیونگ حرکت کرد.
"تو از من نمیترسی…"
مکث.
"ولی از اون چرا."
سکوت.
تهیونگ هیچ واکنشی نشون نداد.
فقط چند قدم جلو اومد.
کنار لیلی ایستاد.
نگاهش روی مرد قفل شد.
سرد.
خالی.
و خیلی آروم گفت:
"ادامه بده."
ادامه دارد.....
این پارت باید ۲۲ تا لایک بخوره و ۳ تا بازنشر و شرط این و اون پارت برسه تا بزارم
𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ¹
𝑷𝒂𝒓𝒕 : ⁵
ویو لیلی ___
اتاق بازجویی—
نور سفید، سرد…
یه میز فلزی، دو تا صندلی روبهروی هم.
و سکوتی که اعصابو خرد میکرد.
مرد نشسته بود.
دستهاش روی میز.
آروم.
بیش از حد آروم.
لیلی روبهروش ایستاده بود.
پرونده توی دستش.
چند ثانیه فقط نگاهش کرد.
بدون حرف.
بعد…
پرونده رو محکم انداخت روی میز.
"اسم."
مرد لبخند کمرنگی زد.
"مهمه؟"
لیلی بدون تغییر حالت:
"برای من، آره."
چند ثانیه مکث…
"سوهون."
لیلی نشست.
"سوهون…"
نگاهش تیز شد.
"تو گفتی قاتل J هستی."
مرد آروم سر تکون داد.
"درسته."
لیلی به عقب تکیه داد.
"پس ساده شروع کنیم."
پرونده رو باز کرد.
"قتل دیشب. ساعت ۳:۰۳."
چشمهاش رو از روی کاغذ برداشت.
"چطور انجامش دادی؟"
مرد چند ثانیه سکوت کرد.
بعد شونه بالا انداخت.
"چاقو."
لیلی حتی پلک هم نزد.
"کجا زدی؟"
"قلب."
سکوت.
لیلی آروم پرونده رو بست.
خم شد به سمتش.
نگاهش… سردتر از قبل.
"اشتباه."
لبخند مرد، برای یه لحظه… لرزید.
لیلی آروم گفت:
"قربانی دیشب… با چاقو کشته نشده."
مکث.
"خفه شده."
سکوت.
سنگین.
مرد سریع گفت:
"منظورم این بود که—"
لیلی حرفشو برید.
"نه."
صاف نشست.
"تو حتی نمیدونی چی کار کردی."
چشمهای مرد یه لحظه بیقرار شد.
اما هنوز سعی داشت آروم به نظر بیاد.
"من خودم انجامش دادم…"
لیلی خندید.
یه خنده کوتاه، بیاحساس.
"تو؟"
خم شد جلوتر.
"پس بگو چرا همیشه ۰۳:۰۳؟"
مرد ساکت شد.
کاملاً.
چشمهاش برای چند ثانیه خالی شد.
لیلی آروم زمزمه کرد:
"نمیدونی… نه؟"
مرد اخم کرد.
"زمان مهم نیست."
لیلی بلافاصله گفت:
"برای اون مهمه."
مکث.
"برای J مهمه."
سکوت.
این بار…
لبخند مرد کاملاً محو شد.
لیلی به پشتی صندلی تکیه داد.
"تو قاتل نیستی."
لحنش قطعیت داشت.
"فقط یه آدمی هستی که میخواد دیده بشه."
مرد نفسش سنگین شد.
"نه… من—"
در اتاق باز شد.
صدای قفل…
و بعد—
قدمهای آشنا.
لیلی حتی برنگشت.
ولی میدونست کیه.
تهیونگ.
وارد شد.
آروم.
بدون عجله.
اما فضا…
یهدفعه سنگینتر شد.
چشمهای مرد رفت سمتش.
و برای اولین بار_
ترس… تو نگاهش دیده شد.
لیلی اینو دید.
و همون لحظه…
یه چیز تو ذهنش جرقه زد.
"جالبه..."
آروم گفت.
نگاهش بین مرد و تهیونگ حرکت کرد.
"تو از من نمیترسی…"
مکث.
"ولی از اون چرا."
سکوت.
تهیونگ هیچ واکنشی نشون نداد.
فقط چند قدم جلو اومد.
کنار لیلی ایستاد.
نگاهش روی مرد قفل شد.
سرد.
خالی.
و خیلی آروم گفت:
"ادامه بده."
ادامه دارد.....
این پارت باید ۲۲ تا لایک بخوره و ۳ تا بازنشر و شرط این و اون پارت برسه تا بزارم
- ۱.۰k
- ۰۲ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط