پارت: 12 (بخش6)

پارت: 12 (بخش6)

ساعت ١٢:٢٠ بامداد
زاویه دید: زین**

ماشینم را کنارِ جدولِ خیابانِ تاریکِ روبروی *داینرِ میلر* پارک کرده بودم. موتور خاموش بود، اما چراغ‌های کوچکِ روی داشبورد هنوز تو تاریکیِ مطلقِ کابین مثلِ چشم‌های یه جغد می‌درخشیدند.

ساعت از نیمه‌شب گذشته بود. هوای داخلِ ماشین سردِ سرد شده بود، اما من اصلاً دست به سوییچ نمی‌بردم تا بخاری را روشن کنم. نیازی نداشتم گرم شوم. باید همین سرما رو حس می‌کردم.

از پشتِ شیشه‌ی جلوی ماشین، مثلِ یه مجسمه به درِ خروجیِ کارکنانِ داینر خیره بودم.

چندین ساعت بود که همون‌جا نشسته بودم. نمی‌دانستم دقیقاً چرا نرفته‌ام. به میسون پیام داده بودم که کارم طول می‌کشد و بی‌خیالم شود؛ به پدرم هم طبقِ معمولِ این روزها دروغ بافته بودم که تو کتابخونه‌ی مرکزی با یکی از بچه‌ها روی پروژه‌ی تاریخ گیر افتادم.

تمامِ حواسم به چراغِ بالای درِ پشتیِ داینر بود.

بالاخره، درِ فلزی با صدای خفه‌ای باز شد. دخترِ جوانی با یک کتِ جینِ بزرگ‌تر از سایزِ خودش که توش گم شده بود و کوله‌پشتیِ کهنه‌ای روی شانه، زد بیرون.

هیزل بود.

او در را پشتِ سرش قفل کرد. وقتی چرخید تا به سمتِ پیاده‌رو برود، دیدم که چطور برای یک ثانیه مکث کرد. دستش را محکم به دیوارِ آجریِ داینر گرفت، وزنِ بدنش را از روی پای راستش برداشت و زانویش را با دست مالش داد. حتی از این فاصله‌ی ٣٠ متری هم می‌توانستم خستگیِ مطلق و استخوان‌سوز را تو خمیدگیِ شانه‌هایش ببینم شانه‌هایی که تو مدرسه همیشه مثلِ یه چریکِ آماده‌به‌جنگ، صاف، مغرور و کشیده بودند.

او نفسِ عمیقی کشید که بخارش تو هوای سردِ شب کاملاً مشخص شد، یقهِ کتِ جینش را بالا داد و دورِ خودش پیچید و شروع به راه رفتن کرد. پایش روی زمین کشیده می‌شد؛ یه لنگ‌زدنِ واضح، سنگین و دردناک که تو مدرسه با لجبازیِ تمام سعی می‌کرد از همه پنهانش کند.

سرم را به پشتِ صندلیِ چرمی تکیه دادم و چشم‌هایم را محکم بستم.

تصویرِ او پشتِ پیشخوانِ اون خراب‌شده، با اون پیشبندِ لک‌دار و کفش‌های پاره‌ای که گره کور خورده بودند، مثلِ اسید داشت مغزم را می‌خورد.

من دیروز تو صورتش نگاه کرده بودم و بهش گفته بودم که آدم‌هایی مثلِ او فقط برای پر کردنِ لیستِ سیاهی‌لشکرای مدرسه‌اند. گفته بودم که او فقط باید سگ‌دو بزند تا شاید، فقط شاید، بتواند ١درصد از چیزی که من باهاش به دنیا آمدم را داشته باشد.

چقدر مغرور. چقدر احمق. چقدر... کور بودم.

من تو عمارتی بزرگ می‌شدم که توش حتی هوای برای نفس کشیدن هم سهمیه‌بندی بود؛ خانه‌ای که اگر توش با خطای ١درصد از مسیری که پدرم برام کشیده بود منحرف می‌شدم، تهدیدِ تبعید شدن به آکادمیِ نظامیِ «استرلینگ» مثلِ یه گیوتین بالای سرم می‌چرخید. من همیشه فکر می‌کردم بزرگترین قربانیِ این دنیام. فکر می‌کردم قفسِ من از همه تنگ‌تر و بی‌رحمانه‌تره.

اما هیزل؟

او اصلاً قفسی نداشت؛ او وسطِ یه میدونِ مینِ واقعی، بدونِ هیچ سنگری زندگی می‌کرد. او برای هر ساعت خوابیدن، برای هر لقمه غذا، برای هر نمره‌ی کامل تو مدرسه و برای هر قدمی که با اون پای داغونش برمی‌داشت، می‌جنگید. و با تمامِ این‌ها، وقتی من دیروز با بی‌رحمیِ تمام روحشو شخم زدم، او حتی یه قطره اشک هم نریخت. فقط نگاهم کرد، واقعیتمو کوبید تو صورتم و رفت.

چشم‌هایم را باز کردم. هیزل حالا به انتهای خیابان رسیده بود و زیرِ نورِ زرد و ضعیفِ یه تیرِ چراغ‌برق، منتظرِ اتوبوسِ شبانه ایستاده بود. باد موهای لختشو تو صورتش می‌ریخت.

دستِ راستم را روی فرمانِ ماشین گذاشتم. چرمِ سردِ فرمان زیرِ فشارِ انگشتانم جمع شد.

چیزی تو درونم شکسته بود؛ نه غرورم، نه جایگاهِ مسخره‌ی اجتماعی‌ام و نه اون ماسکِ کاپیتانی. چیزی خیلی بنیادی‌تر از این حرف‌ها.

از فردا، سالنِ قدیمیِ ژیمناستیک دیگه یه میدونِ جنگ برای کَل‌کَل کردن و تصاحبِ قدرت نبود. من دیگه تحت هیچ شرایطی نمی‌تونستم به هیزل ایوانز به چشمِ یه دخترِ سرتق و یه دشمن نگاه کنم.

چون حالا می‌دونستم پشتِ اون چشم‌های تیره مغرور و اون زبونِ نیش‌دار، دختری ایستاده که وزنِ کلِ این دنیای لعنتی رو تنهایی رو شانه‌هاش می‌کشه... و حتی برای ١ ثانیه هم کمرش خم نمی‌شه.

سوییچ را چرخاندم. صدای آرامِ موتورِ ماشین تو سکوتِ سنگینِ شب پیچید. ماشین را تو دنده گذاشتم، اما فرمون رو به سمتِ محله‌ی خودمون نچرخاندم؛ آرام، بی‌صدا و با فاصله‌ی ایمن، پشتِ سرِ اتوبوسِ فرسوده‌ای که هیزل سوارش شده بود راه افتادم تا مطمئن بشم تو این ساعتِ شب، صحیح و سالم به خونه‌اش می‌رسه.

این کمترین، بی‌ارزش‌ترین و کوچیک‌ترین کاری بود که می‌تونستم برای جبرانِ کلماتِ زهرآگینِ دیروزم انجام بدم؛ حتی اگر او هرگز، تا آخرِ عمرش، متوجهِ این همراهیِ خاموش نمی‌شد.
دیدگاه ها (۰)

پارت: 13 (بخش1) **زاویه دید: زین**صدای برخوردِ کارد و چنگالِ...

پارت: 13 (بخش2) **زاویه دید: زین**«مشارکت؟» پدرم کارد و چنگا...

پارت: 12 (بخش5) **زاویه دید: هیزل*زین دستش را توی جیبش کرد، ...

پارت: 12 (بخش4) **زاویه دید: هیزل*وقتی بالاخره سرش را بلند ک...

چون دنبال کننده ها 20 نفر شدن ایندفعه رو زیر شرط میزنم و دو ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط