پارت: 12 (بخش4)

پارت: 12 (بخش4)

**زاویه دید: هیزل*

وقتی بالاخره سرش را بلند کرد، چیزی تو صورتش تغییر کرده بود. آن ماسکِ سرد، بی‌تفاوت و بی‌نقصِ کاپیتانِ تیمِ فوتبال به کل خرد شده بود؛ نه مثلِ ترکِ دیروز تو سالن که از سرِ خشم و فشار بود، بلکه ترکی عمیق‌تر، آروم‌تر و به شدت دردناک‌تر.

«من بهت ترحم نمی‌کنم، هیزل.»

صدایش آن‌قدر آرام و گرفته بود که مجبور شدم کمی بیشتر خم شوم تا بشنوم.

«من... من فقط هیچ‌وقت از این زاویه ندیده بودم.» زین آبِ دهانش را قورت داد. سیبِ گلویش به سختی تکان خورد. «تو مدرسه، همه تو فازِ اینن که کی چی پوشیده، کی کدوم پارتی رفته، یا کی ماشینِ جدیدش رو رخ می‌کشه. وقتی دیروز تو سالن تو چشمام نگاه کردی و گفتی من میله‌های قفسمو خودم محکم‌تر می‌کنم... فکر کردم داری حسادت می‌کنی. پیشِ خودم گفتم تو هم مثلِ بقیه‌ای؛ از این که جای من نیستی داری حرص می‌خوری.»

او مکث کرد. نگاهش دوباره به کفش‌های کهنه‌ام افتاد و خیلی سریع به چشم‌هایم برگشت.

«ولی تو حسادت نمی‌کردی. تو داشتی خودِ واقعیتو می‌کوبیدی تو صورتم. تو داری هر روز با هزارتا تا غولِ مختلف می‌جنگی که من حتی اسمشونو تو خواب هم نشنیدم... و باز هم تو مدرسه جوری جلو من و امثالِ من می‌ایستی که انگار از هیچ‌کس و هیچ‌چیز نمی‌ترسی.»

ناخودآگاه زمزمه کردم: «من از تو نمی‌ترسم، زین.»

«می‌دونم.» یه لبخندِ تلخ، خیلی تلخ و کمرنگ گوشه‌ی لبش نشست. «و این... این دقیقاً همون چیزیه که دیروز منو تا حدِ مرگ ترسوند.»

قبل از اینکه بتوانم کلمه‌ای تو جوابِ این اعترافِ برهنه، عجیب و ویرانگر بگویم، صدای زنگِ آشپزخانه مثلِ آژیر خطر تو مغزم صدا داد.

«هیزل! سفارشِ میزِ ٢ آماده‌ست! یخ کرد دختر!»

عقب‌نشینی کردم. انگار که از یک میدانِ مغناطیسیِ خطرناک و داغ بیرون پریده باشم. «سفارشت... الان میارم.»

به سمتِ آشپزخانه دویدم یا حداقل تا جایی که زانوی زخمی‌ام اجازه می‌داد، سریع راه رفتم. ساندویچِ پنیر و لیوانِ کاغذیِ قهوه را با دستانی که حالا به وضوح می‌لرزیدند روی سینی گذاشتم. تو سرم غوغا بود. چرا او این‌طوری حرف می‌زد؟ چرا مثلِ یک دشمنِ طبیعی رفتار نمی‌کرد؟ چرا نمی‌گذاشت راحت از او متنفر باشم؟ تنفر خیلی آسان بود؛ تنفر یک سوختِ تمیز، قوی و بی‌دردسر بود که مرا ساعت‌ها روی پا نگه می‌داشت. اما این... این درکِ متقابلِ لعنتی، این آسیب‌پذیری، مثلِ این بود که کسی دقیقاً زیرِ پاهایم را خالی کند.

سینی را برگرداندم و روی میزِ زین گذاشتم.

«بفرما. ١دلار٣٠سنت می‌شه. صورت‌حساب رو هم موقع رفتن همون‌جا روی پیشخوان حساب کن.»

زین لیوانِ قهوه را میانِ دو دستش گرفت. گرمای لیوان را به انگشت‌هایش منتقل کرد. به قهوه‌ی سیاه خیره شد و بدونِ اینکه نگاهم کند گفت: «ساعت چند شیفتت تموم می‌شه؟»

گارد گرفتم. «ساعت ١٢:٣٠. چرا؟ می‌خوای تا اون موقع بشینی اینجا و فضولی کنی ببینی کی میاد کی می‌ره؟»

«نه.» زین از جایش بلند نشد. «فقط می‌خواستم بدونم چقدر دیگه باید روی اون پاهای آسیب‌دیده‌ت بایستی.»

«من خوبم، استون. نگرانِ من نباش و به کارِ خودت برس.»

«هیزل.»

اسمم را طوری با اون صدای بمش صدا زد که انگار یک طلسم بود. مجبور شدم سرِ جایم بایستم. برگشتم و نگاهش کردم.
دیدگاه ها (۰)

پارت: 12 (بخش3) **زاویه دید: هیزل*«تو مشتریِ اینجا نیستی. تو...

پارت: 12 (بخش2) **زاویه دید: هیزل*پاهایم دقیقاً همان‌جا، روی...

پارت: 4 (بخش3) **زاویه دید: زین**شما دو نفر هم مسئول تمیز کر...

پارت: 11 (بخش3) **زاویه دید: زین**ساعت چهار عصر بود. وقتی دس...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط