رمان تهیونگ
✨On the way to liberation{ part ۷۶ }🌷
قدمی به جلو برداشت و به گردن دختر نزدیک شد که....
نفس های آرومش به پوست گردن دختر برخورد میکرد...
و همین باعث میشد لرزش خفیفی از ستون فقراتش رد بشه....
دست های پسر هنوز بین موهای نرم دختر بود...
چند تار مو هنوز دور گردن دختر بود...
و پسر اونارو لای کش نداده بود...
پسر کش رو آروم آورم از موهای دختر خارج کرد...
و این بار با دقت بیشتری موهای دختر رو جمع کرد...
چند تار مو که روی گردن دختر ریخته بود رو با انگشت کنار زد...
لمسش خیلی کوتاه بود...
ولی باعث شد بدن دختر برای چند لحظه بدون حرکت بشه...
پسر بدون حرف اضافه ای کش رو این بار سه دور .. دور موهای دختر پیچید تا مطمئن بشه که باز نمیشه...
کمی به گردن دختر نزدیک تر شد...
حالا نفس های عمیقش بیشتر باعث لرزش بدن دختر میشد...
تهیونگ خیلی آروم سرشو خم کرد...
چشم هایش روی گردن سفید دختر ثابت موند...
نگاهی کوتاه به گردن دختر کرد...
خیلی کوتاه...
اما سنگین...
بعد ناگهان گویا که چیزی یادش اومده بود...
ابرو هاش در هم رفت..
و بدون هیچ حرفی..
صاف ایستاد...
ات هنوز گیج بود ...
از اتفاق چند دقیقه پیش گیج بود...
× « تهیونگ...»
اما حرفی از جانب پسر نشنید...
تهیونگ قدمی عقب رفت و زیپ کوله دختر رو باز کرد...
× « هی چیکار میکن...»
- « سیسس...»
پسر با حرفش دختر رو ساکت کرد...
بدون اینکه دختر بفهمه چی داخل کولش گذاشته .... زیپ کوله رو بست..
تهیونگ از دختر فاصله گرفت و به سمت خانم راننده رفت...
-« مقصد دانشگاه رو بهت گفتم... حرکت کن..»
حرفش رو گفت و از ماشین دور شد...
- برو سوار شو...
حرفشو دستوری به دختر گفت و در رو براش باز کرد...
دختر بدون حرف اضافه ای وارد تاکسی شد ...
پسر وقتی مطمئن شد دختر کامل سوار ماشین شده در رو بست...
ماشین توسط راننده روشن شد...
و موتور ماشین غرشی کرد...
پسر قدمی به عقب برداشت ...
و با دست به راننده اشاره کرد که حرکت کنه...
ماشین حرکت کرد....
چند دقیقه بعد :
× دختر با اعصابنیت به عقربه های ساعتش نگاه میکرد...
دیرش شده بود ...
× خانم من دیرم شده لطفاً سریع تر...
خانم: متاسفم عزیزم ولی ترافیکه... و مجبوریم توی ترافیک صبر کنیم...
× دختر از عصبانیت هوف بلندی کشید و سرشو به صندلی ماشین تکیه داد...
× توف توی ترافیک...
ویو چند دقیقه بعد:
× مثل لاکپشت هر یک دقیقه راننده ماشین رو به جلو حرکت می داد...
داشتم زمین و اسمون رو فوش میدادم...
مرد: برو دیگه... ( بوق)
× نگاهی از شیشه به ماشین کناری انداختم...
آخه مردکه خر... نمیبینی ترافیکه هی توهم بوق بزن...
شیشه رو بالا دادم ولی صدای بوق ماشینش داشت دیونم میکرد...
مثل بچه دوساله دستش روی بوق ماشین گذاشته بود و هی بوق میزد...
بیشتر از این تحمل نداشتم از یک طرف دیرم شده بود از یک طرفم این مردک سر راهم بود...
شیشه ماشین رو پایین کشیدم و شروع کردم با داد به حرف زدن...
× هی مردک نمیبینی ترافیکه ... هی بوق بزن...
مرد هیچ حرفی نزد... چون حق رو به دختر داده بود.
دستش رو از روی بوق برداشت و سری به عنوان معذرت خواهی برای دختر خم کرد...
ویو چند دقیقه بعد:
خانم: ببخشید دیرتون شد...
× ممنونم ...
از ماشین پیاده شد و با سرعت وارد دانشگاه شد...
نگاهی به اطراف کرد که همنجوری که حدس میزد همه سر کلاس بودند...
نگهبان: برو سر کلاست...
از حرف نگهبان جا خورد...
فکر نمیکرد این تایم اجازه ورود داشته باشه...
× ممنون...
بدون هیچ حرف اضافه ای به سمت کلاسش رفت...
ویو ۲ دقیقه بعد:
پاهاش از شدت بالا رفتن از پله ها با سرعت درد میکرد...
جلوی در کلاس بود...
نقه ای به در زد ...
و در کلاس رو باز کرد...
کلاس برای لحظه ای از همهمه به حالت سکوت متلقی شد
چشمش به استاد که کنار تخته ایستاده بود افتاد...
استاد نگاهی از سر تا پا به دختر کرد و عینکش رو در آورد...
قدمی به سمت دختر رفت و نگهاشو به صورت دختر داد...
استاد: چه عجب ما دانش آموز برتر این مدرسه رو دیدیم...
× ببخشید... من مشکلی برام پیش اومده بود نتونستم بیام...
استاد: چون دانش آموز برتر مدرسع ای چیزی بهت نمیگم برو بشین...
× دختر لبخندی زد..برای اولین بار درس خوندش به دردش خورد...
به سمت نیمکت قبلیش رفت روی نیمکت نشست ...
ولی با صدای فردی برگشت
سلام .....
🌷ادامه دارد...✨
اینم از این پارت تا پارت بعد فعلا...
شرط هم نمیزارم ... ولی حمایتتون بالا باشه...
دخترا پیج اپارتم رو فالو کنید و ویدیو هارو حمایت کنید حمایت اومده پایین ها🥺
قدمی به جلو برداشت و به گردن دختر نزدیک شد که....
نفس های آرومش به پوست گردن دختر برخورد میکرد...
و همین باعث میشد لرزش خفیفی از ستون فقراتش رد بشه....
دست های پسر هنوز بین موهای نرم دختر بود...
چند تار مو هنوز دور گردن دختر بود...
و پسر اونارو لای کش نداده بود...
پسر کش رو آروم آورم از موهای دختر خارج کرد...
و این بار با دقت بیشتری موهای دختر رو جمع کرد...
چند تار مو که روی گردن دختر ریخته بود رو با انگشت کنار زد...
لمسش خیلی کوتاه بود...
ولی باعث شد بدن دختر برای چند لحظه بدون حرکت بشه...
پسر بدون حرف اضافه ای کش رو این بار سه دور .. دور موهای دختر پیچید تا مطمئن بشه که باز نمیشه...
کمی به گردن دختر نزدیک تر شد...
حالا نفس های عمیقش بیشتر باعث لرزش بدن دختر میشد...
تهیونگ خیلی آروم سرشو خم کرد...
چشم هایش روی گردن سفید دختر ثابت موند...
نگاهی کوتاه به گردن دختر کرد...
خیلی کوتاه...
اما سنگین...
بعد ناگهان گویا که چیزی یادش اومده بود...
ابرو هاش در هم رفت..
و بدون هیچ حرفی..
صاف ایستاد...
ات هنوز گیج بود ...
از اتفاق چند دقیقه پیش گیج بود...
× « تهیونگ...»
اما حرفی از جانب پسر نشنید...
تهیونگ قدمی عقب رفت و زیپ کوله دختر رو باز کرد...
× « هی چیکار میکن...»
- « سیسس...»
پسر با حرفش دختر رو ساکت کرد...
بدون اینکه دختر بفهمه چی داخل کولش گذاشته .... زیپ کوله رو بست..
تهیونگ از دختر فاصله گرفت و به سمت خانم راننده رفت...
-« مقصد دانشگاه رو بهت گفتم... حرکت کن..»
حرفش رو گفت و از ماشین دور شد...
- برو سوار شو...
حرفشو دستوری به دختر گفت و در رو براش باز کرد...
دختر بدون حرف اضافه ای وارد تاکسی شد ...
پسر وقتی مطمئن شد دختر کامل سوار ماشین شده در رو بست...
ماشین توسط راننده روشن شد...
و موتور ماشین غرشی کرد...
پسر قدمی به عقب برداشت ...
و با دست به راننده اشاره کرد که حرکت کنه...
ماشین حرکت کرد....
چند دقیقه بعد :
× دختر با اعصابنیت به عقربه های ساعتش نگاه میکرد...
دیرش شده بود ...
× خانم من دیرم شده لطفاً سریع تر...
خانم: متاسفم عزیزم ولی ترافیکه... و مجبوریم توی ترافیک صبر کنیم...
× دختر از عصبانیت هوف بلندی کشید و سرشو به صندلی ماشین تکیه داد...
× توف توی ترافیک...
ویو چند دقیقه بعد:
× مثل لاکپشت هر یک دقیقه راننده ماشین رو به جلو حرکت می داد...
داشتم زمین و اسمون رو فوش میدادم...
مرد: برو دیگه... ( بوق)
× نگاهی از شیشه به ماشین کناری انداختم...
آخه مردکه خر... نمیبینی ترافیکه هی توهم بوق بزن...
شیشه رو بالا دادم ولی صدای بوق ماشینش داشت دیونم میکرد...
مثل بچه دوساله دستش روی بوق ماشین گذاشته بود و هی بوق میزد...
بیشتر از این تحمل نداشتم از یک طرف دیرم شده بود از یک طرفم این مردک سر راهم بود...
شیشه ماشین رو پایین کشیدم و شروع کردم با داد به حرف زدن...
× هی مردک نمیبینی ترافیکه ... هی بوق بزن...
مرد هیچ حرفی نزد... چون حق رو به دختر داده بود.
دستش رو از روی بوق برداشت و سری به عنوان معذرت خواهی برای دختر خم کرد...
ویو چند دقیقه بعد:
خانم: ببخشید دیرتون شد...
× ممنونم ...
از ماشین پیاده شد و با سرعت وارد دانشگاه شد...
نگاهی به اطراف کرد که همنجوری که حدس میزد همه سر کلاس بودند...
نگهبان: برو سر کلاست...
از حرف نگهبان جا خورد...
فکر نمیکرد این تایم اجازه ورود داشته باشه...
× ممنون...
بدون هیچ حرف اضافه ای به سمت کلاسش رفت...
ویو ۲ دقیقه بعد:
پاهاش از شدت بالا رفتن از پله ها با سرعت درد میکرد...
جلوی در کلاس بود...
نقه ای به در زد ...
و در کلاس رو باز کرد...
کلاس برای لحظه ای از همهمه به حالت سکوت متلقی شد
چشمش به استاد که کنار تخته ایستاده بود افتاد...
استاد نگاهی از سر تا پا به دختر کرد و عینکش رو در آورد...
قدمی به سمت دختر رفت و نگهاشو به صورت دختر داد...
استاد: چه عجب ما دانش آموز برتر این مدرسه رو دیدیم...
× ببخشید... من مشکلی برام پیش اومده بود نتونستم بیام...
استاد: چون دانش آموز برتر مدرسع ای چیزی بهت نمیگم برو بشین...
× دختر لبخندی زد..برای اولین بار درس خوندش به دردش خورد...
به سمت نیمکت قبلیش رفت روی نیمکت نشست ...
ولی با صدای فردی برگشت
سلام .....
🌷ادامه دارد...✨
اینم از این پارت تا پارت بعد فعلا...
شرط هم نمیزارم ... ولی حمایتتون بالا باشه...
دخترا پیج اپارتم رو فالو کنید و ویدیو هارو حمایت کنید حمایت اومده پایین ها🥺
- ۸.۱k
- ۰۶ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۱۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط