رمان تهیونگ
✨On the way to liberation{ part ۷۷ }🌷
$«سلام...»
ات با شنیدن صدا، سرش رو آروم چرخوند...
چشمهاش روی صورت آشنا قفل شد...
× «نامجون؟!..»
پسر لبخند کمرنگی زد... عینکش رو از روی چشماش برداشت و دوباره به صورت دختر نگاه کرد...
$ «چه عجب، بالاخره تشریف آوردید؟...»
دختر نفس حرصی کشید و همزمان که داشت دفترهاش رو از کوله بیرون میآورد،
حرفم میزد:
× «نامجون، تو رو خدا تو یکی ازم سوال نپرس... داستانش مفصله... بعداً برات میگم.»
$ «اوو... که اینطور...»
دختر دیگه چیزی نگفت و فقط نگاهش رو به تخته دوخت..
.
اما ناگهان چیزی یادش اومد...
«تهیونگ...»
اونم توی کلاسش بود... ردیف آخر مینشست...
دلش میخواست برگرده و ببینه هست یا نه... ولی حس نگاههای خیره بقیه اجازه نمیداد...
سعی کرد تمرکزش رو روی درس بذاره... چون خیلی از درس عقب افتاده بود و یاد گرفتن مباحث جدید براش سخت شده بود...
ویو چند ساعت بعد:
با صدای زنگ پایان کلاس، همهمه شدت گرفت...
همه آماده بودن تا استاد اجازه خروج بده...
استاد به سمت میزش رفت، عینکش رو از چشماش برداشت و روی میز گذاشت...
استاد: «برای هفته بعد امتحان دارید... و جناب کیم تهیونگ و پارک ات... نامجون بهتون کمک میکنه درسهای عقبافتادهتون رو جبران کنید.»
مکث کوتاهی کرد...
با پوزخند نگاهی به تهیونگ کرد و حرفشو ادامه داد...:
استاد: «البته... اگه آقای کیم تهیونگ دل به درس بدن و...»
اما هنوز حرفش تموم نشده بود که صدای جدی تهیونگ توی کلاس پیچید:
- «من اگه دلم بخواد درس میخونم... در غیر این صورت به هیچکس ربطی نداره.»
سکوت سنگینی کلاس رو گرفت...
تهیونگ از جاش بلند شد و با قدمهایی مغرور به سمت استاد رفت...
- «ولی اگه شما ناراحتید...»
لبخند سردی زد...
- «میتونم با پسرتون که کلاس بغل هست جبران کنم... نه؟»
هیچکدوم از استادها باهاش درنمیافتادن... همه میدونستن تهیونگ هم زورش زیاده، هم نفوذش...
پس سکوت میکردن
به محض خروج استاد، صدای دست زدن بچهها توی کلاس پیچید...
/ «تو بهترینی عزیزم...»
ویو ات:
با شنیدن صدای یه دختر، برگشتم...
نگاهم به تهیونگ افتاد... روی نیمکت نشسته بود و یه دختر هم کنارش...
میدونستم کیه...
خواستم برم سمتش... اما با یادآوری چیزی ایستادم...
فلشبک به چند روز پیش:
- «اوه... جوجهرنگی، عصبی نشو...»
(قدمی به سمت دختر برداشت)
× «مگه من برده توام که باید به حرفت گوش کنم و بگم چشم؟»
- «نه، اشتباه نکن... تو برده نیستی...»
«تو زنمی... و زن باید به حرف شوهرش گوش بده...»
× «من زنت نیستم و نمیخوام هم باشم.»
- «ولی شناسنامه اینو نمیگه...»
× «اون روز منو به زور زن خودت کردی... اون شناسنامه هم برام مهم نیست.»
پسر عصبی شده بود... اما سعی میکرد خودش رو کنترل کنه...
آروم قدم به سمت دختر برمیداشت...
× «هی... انقدر جلو نیا...»
اما فایدهای نداشت...
دختر عقب رفت تا اینکه کمرش به جزیره آشپزخونه خورد...
همونجا ایستاد...
پسر بهش رسید و دستش رو دور کمرش حلقه کرد...
- «من حرفمو فقط یه بار میزنم...»
نزدیکتر شد...
«توی دانشگاه ازم فاصله میگیری...»
«با هرکسی هم دعوا کردم... نمیای وسط.»
دختر خودش رو از دستش آزاد کرد و سریع از آشپزخونه دور شد...
اما قبل از اینکه بره، برگشت و گفت:
× «برام مهم نیست آقای کیم تهیونگ...»
«تو میتونی با هرکی میخوای باشی...»
«منم با هرکی دلم بخواد میرم.»
حرفش رو زد و با عجله از اونجا دور شد...
«پایان فلشبک»
× «بیخیال...»
برگشتم و شروع کردم کتابهامو جمع کردن...
$ «ات... نمیخوای یه نفر رو ببینی؟»
(سرش رو بالا آورد و به نامجون نگاه کرد)
× «کی؟»
$ «پاشو... باهام بیا.»
🌷 ادامه دارد... ✨
حمایت یادتون نره تنکیو بای بای 🩷🌷
شرط ها برای پارت جدید:
از این پارت حمایت کنید..
لایکا حداقل به ۲۵۰ برسع
و از ویدیو های داخل آپارتم هم حمایت کنید
https://www.aparat.com/dashboard/profile/settings
آیدی پیج اپارتم ☝️🥹😘
$«سلام...»
ات با شنیدن صدا، سرش رو آروم چرخوند...
چشمهاش روی صورت آشنا قفل شد...
× «نامجون؟!..»
پسر لبخند کمرنگی زد... عینکش رو از روی چشماش برداشت و دوباره به صورت دختر نگاه کرد...
$ «چه عجب، بالاخره تشریف آوردید؟...»
دختر نفس حرصی کشید و همزمان که داشت دفترهاش رو از کوله بیرون میآورد،
حرفم میزد:
× «نامجون، تو رو خدا تو یکی ازم سوال نپرس... داستانش مفصله... بعداً برات میگم.»
$ «اوو... که اینطور...»
دختر دیگه چیزی نگفت و فقط نگاهش رو به تخته دوخت..
.
اما ناگهان چیزی یادش اومد...
«تهیونگ...»
اونم توی کلاسش بود... ردیف آخر مینشست...
دلش میخواست برگرده و ببینه هست یا نه... ولی حس نگاههای خیره بقیه اجازه نمیداد...
سعی کرد تمرکزش رو روی درس بذاره... چون خیلی از درس عقب افتاده بود و یاد گرفتن مباحث جدید براش سخت شده بود...
ویو چند ساعت بعد:
با صدای زنگ پایان کلاس، همهمه شدت گرفت...
همه آماده بودن تا استاد اجازه خروج بده...
استاد به سمت میزش رفت، عینکش رو از چشماش برداشت و روی میز گذاشت...
استاد: «برای هفته بعد امتحان دارید... و جناب کیم تهیونگ و پارک ات... نامجون بهتون کمک میکنه درسهای عقبافتادهتون رو جبران کنید.»
مکث کوتاهی کرد...
با پوزخند نگاهی به تهیونگ کرد و حرفشو ادامه داد...:
استاد: «البته... اگه آقای کیم تهیونگ دل به درس بدن و...»
اما هنوز حرفش تموم نشده بود که صدای جدی تهیونگ توی کلاس پیچید:
- «من اگه دلم بخواد درس میخونم... در غیر این صورت به هیچکس ربطی نداره.»
سکوت سنگینی کلاس رو گرفت...
تهیونگ از جاش بلند شد و با قدمهایی مغرور به سمت استاد رفت...
- «ولی اگه شما ناراحتید...»
لبخند سردی زد...
- «میتونم با پسرتون که کلاس بغل هست جبران کنم... نه؟»
هیچکدوم از استادها باهاش درنمیافتادن... همه میدونستن تهیونگ هم زورش زیاده، هم نفوذش...
پس سکوت میکردن
به محض خروج استاد، صدای دست زدن بچهها توی کلاس پیچید...
/ «تو بهترینی عزیزم...»
ویو ات:
با شنیدن صدای یه دختر، برگشتم...
نگاهم به تهیونگ افتاد... روی نیمکت نشسته بود و یه دختر هم کنارش...
میدونستم کیه...
خواستم برم سمتش... اما با یادآوری چیزی ایستادم...
فلشبک به چند روز پیش:
- «اوه... جوجهرنگی، عصبی نشو...»
(قدمی به سمت دختر برداشت)
× «مگه من برده توام که باید به حرفت گوش کنم و بگم چشم؟»
- «نه، اشتباه نکن... تو برده نیستی...»
«تو زنمی... و زن باید به حرف شوهرش گوش بده...»
× «من زنت نیستم و نمیخوام هم باشم.»
- «ولی شناسنامه اینو نمیگه...»
× «اون روز منو به زور زن خودت کردی... اون شناسنامه هم برام مهم نیست.»
پسر عصبی شده بود... اما سعی میکرد خودش رو کنترل کنه...
آروم قدم به سمت دختر برمیداشت...
× «هی... انقدر جلو نیا...»
اما فایدهای نداشت...
دختر عقب رفت تا اینکه کمرش به جزیره آشپزخونه خورد...
همونجا ایستاد...
پسر بهش رسید و دستش رو دور کمرش حلقه کرد...
- «من حرفمو فقط یه بار میزنم...»
نزدیکتر شد...
«توی دانشگاه ازم فاصله میگیری...»
«با هرکسی هم دعوا کردم... نمیای وسط.»
دختر خودش رو از دستش آزاد کرد و سریع از آشپزخونه دور شد...
اما قبل از اینکه بره، برگشت و گفت:
× «برام مهم نیست آقای کیم تهیونگ...»
«تو میتونی با هرکی میخوای باشی...»
«منم با هرکی دلم بخواد میرم.»
حرفش رو زد و با عجله از اونجا دور شد...
«پایان فلشبک»
× «بیخیال...»
برگشتم و شروع کردم کتابهامو جمع کردن...
$ «ات... نمیخوای یه نفر رو ببینی؟»
(سرش رو بالا آورد و به نامجون نگاه کرد)
× «کی؟»
$ «پاشو... باهام بیا.»
🌷 ادامه دارد... ✨
حمایت یادتون نره تنکیو بای بای 🩷🌷
شرط ها برای پارت جدید:
از این پارت حمایت کنید..
لایکا حداقل به ۲۵۰ برسع
و از ویدیو های داخل آپارتم هم حمایت کنید
https://www.aparat.com/dashboard/profile/settings
آیدی پیج اپارتم ☝️🥹😘
- ۸.۴k
- ۰۷ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط