رمان تهیونگ

✨On the way to liberation{ part ۷۵ }🌷

فلش بک به فردا ساعت ۶:۰۰
{به وقت کره}

ویو ات :

با صدای تقه های آرومی به در چشمامو آروم باز کردم..

در باز شد .

خدمتکار بدون اینکه وارد اتاق بشه.

پشت در ایستاد و نگاهی بهم انداخت.

خدمتکار: « خانم آقای کیم پایین برای صبحانه منتظر شماند»

هیچی نگفتم.... فقط سری به نشونه تایید تکون دادم.

خدمتکار تعظیمی کرد... چند قدم از در فاصله گرفت و در رو دوباره بست.

نفس عمیقی کشیدم و از روی تخت بلند شدم..

به سمت سرویس بهداشتی رفتم .
کار هامو آنجام دادم و از اتاق بیرون رفتم.

چند روزی از پریودیم می گذشت.
روز های آخر مریضیم بودم... ولی هر روز بیشتر از روز های قبل دردش برام غیر قابل تحمل تر میشد.


—————————————————————

پله آخر رو تی کردم ...
با آخرین پله سالن عمارت برام نمایان شد.

و اولین نفر که توجهم بهش جلب شد .
تهیونگ بود.

روی صندلی میز ناهار خوری نشسته بود و
با گوشیش ور می‌رفت.

برای لحظه ای خاطرات دیروز مثل یه فیلم از جلوی چشمام گذشتن.
گونه‌ م هنوز یک سوزش خفیف داشت.

خدمتکار: خانم بیاید بنشینید براتون قهوه بیارم.

× سری تکون دادم و روی صندلی نشستم.

منتظر واکنش یا حرفی از جانب تهیونگ بودم ..

ولی اون سکوت کرده بود و قهوه اش رو می خورد و نگاهش به گوشی بود.

دریق از یک نگاه به من.
رفتارش سرد شده بود...
از قبلم بیشتر.


خدمتکار: بفرماید... قهوه تون.
دوست دارید با کیک شکلاتی بخورید یا شکلات...

× نه ممنون همینجوری خالی بهتره.

خدمتکار: هر جور راحتین....

از میز دور شد و به سمت آشپزخونه رفت.

نگاهی به قهوه انداختم.
لیوان رو به دهانم رسوندم و اولین قولپ رو ازش خوردم.

برای لحظه ای دنیا برام متوقف شد...

داغی بیش از حد قهوه باعث شد جیغ آرومی بکشم.

منتظر ریکشن تهیونگ بودم ولی دریغ از حرکتی.

لیوان قهوه روی میز گذاشتم که تهیونگ شروع کرد به حرف زدن...

- نمی تونیم باهام بریم دانشگاه.

برات تاکسی می‌گیرم با تاکسی برو.

× باشه..

نمی‌خواستم روی مخش راه برم....

چون احتمال میدادم اگه بخوام حرف اضافه ای بزنم .. نزاره دیگه به دانشگاه برم ...

از روی صندلی بلند شدم و به سمت اتاقم رفتم...

نگاهی به کمد لباس هام انداختم...

از قبل همه لباس هارو جای خودش گذاشه بودم ... پس می‌تونستم سریع لباس رو پیدا کنم...

میون لباس ها ...لباس دانشگاه رو برداشتم و تنم کردم...

موهامو شونه کردم و باز گذاشتم..
کش مشکی رنگم رو به دستم انداختم. چون احتمال میدادم لازمم بشه

کولمو که تهیونگ برام گرفته رو برداشتم و کتاب هارو داخل گذاشتم.

بعد مدت ها می‌خوام دوباره به دانشگاه برم...
ولی خوبیش این بود که چند روزی دانشگاه بر سر اتفاقی تعطیل شده بود و این نکته مثبت برای من بود.

کولمو روی شونم گذاشتم و از اتاق بیرون اومدم...

پله ها رو سریع سریع تی میکردم .

رفتن دوباره به مدرسه و دیدن لونا و نامجون باعث می شد بخوام دوباره بعد مدت ها خوشحال باشم

به در عمارت رسیدم ...

قبل از باز کردند در

در اتاق جینا باز شد...
و جینا با موهایی بهم ریخته که نشون میداد تازه از خواب بیدار شده باشه ...
از اتاق بیرون اومد...

× سلام... صبح بخیر


£ سلام... صبح توهم بخ...

حرفش رو کامل نکرده بود. که نگاش به لباس دانشگاهم افتاد

نگاهی از سر تا پا بهم انداخت و با دیدن لباس دانشگاه به تنم لبخندی زد

£ موفق باشی...

× ممنونم جینا...

متقابل بهش لبخند زدم

خدمتکار: تاکسی اومدن خانوم...

£ تاکسی ؟

با حرف خدمتکار معلوم بود جینا تعجب کرده..!

× بعدا میگم فعلا...

از عمارت بیرون اومدم...

نگاهی به اطراف میکردم تا تهیونگ رو پیدا کنم...

بیرون از عمارت به ماشین سفید رنگ تاکسی تکیه داده بود...
سرش همچنان داخل موبایلش بود...

به سمتش رفتم و جلوش ایستادم...

سرشو بالا آورد و نگاهی از سر تا بهم انداخت...

ازش کمی فاصله گرفتم و در تاکسی رو باز کردم...

خواستم سوار ماشین بشم که...

با صداش برگشتم...

-« وایسا»

با حرفش مکثی کردم

تهیونگ چند قدمی بهم نزدیک شد...
بدون اینکه چیزی بگه دستش بالا اومد..
و کش مو رو از مچ ات کشید.

ویو نویسنده:

دختر فقدر متعجب نگاهش میکرد...

× « هی چیکار می‌کنی...؟»

جوابی نداد...

خیلی عادی ... پشت سر دختر قرار گرفت ...
و موهای نرم دختر رو توی دستاش گرفت...

موهارو به سمت بالا برد و آروم... کش موی دختر رو از موهاش رد کرد...

دو دور کش رو دور موهای دختر پیچید...
همین براش کافی بود که فقدر موهای دختر جمع بشه...

در آخرین دور برای جمع کردن موهای دختر...

پسر چشمش به گردن سفید دختر افتاد....

قدمی به جلو برداشت و به گردن دختر نزدیک شد که....

🌷ادامه دارد...✨

حمایت یادتون نره تنکیو بای بای ⭐ ✨

شرط ها :

۲۶۰ لایک
۱۲۰ بازنشر
۱۲ فالو
دیدگاه ها (۷۴)

رمان تهیونگ

یک قضیه رو می‌خوام براتون بگم...که امیدوارم برای هیچ‌کس این ...

رمان تهیونگ

✨On the way to liberation{ part ۶۸ }🌷فلش بک به چند ساعت بعد ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط