رمان تهیونگ
✨On the way to liberation{ part ۶۰ }🌷
× سعی کرد فکر های بد رو از ذهنش بیرون کنه....
به سمت کمد رفت....
یک لباس به رگال بیشتر آویز نبود...
کمد خالی از لباسی....
همون لباس رو برداشت و با لباس تنش عوض کرد...
از لوازم آرایشی هایی که قبلاً تهیونگ بهش داده بود استفاده کرد و بدون برداشتن چیزی از اتاق خارج شد...
البته اینکه وسیلهای هم نداشت بی تاثیر نبود...
نمی دوست دلیل رفتار تهیونگ با جیمین چی بود...
چند روز قبل برای اولین بار که جیمین رو دیده بود...
تهیونگ باهاش خوب بود...
رفتار سردی برعکس بقیه باهاش نداشت..
ولی الان تهیونگ سرد ترین ورژن خودش بود...
پله هارو تی کرد و به سمت در خروجی رفت...
اما همین که دستشو به سمت دستگیره در عمارت برد...
صدای بلند خنده کسی به گوشش رسید...
با تعجب برگشت ... جیمین بود ...
روی مبل راحتی...
پاهاشو روی هم انداخته بود ...
و به چشمای دختر چشم دوخته بود...
با پوزخند بهش نگاه میکرد...
× جیم....
پسر نذاشت دختر حرفشو ادامه بده و حرف خودش رو جایگزین حرف دختر کرد...
¥ زیاد بهش دلنبند...
پسر حرفشو گفت و از روی مبل بلند شد و رفت...
× دختر هنوز توی تعجب اون حرف پسر بود...
حرفی برای گفتند نداشت...
کلمه ای به ذهنش نمیرسید که بخواد بیان کنه...
فقدر سر درگم به جای خالی پسر چشم دوخته بود...
× چرا باید اینو بگه...
× این کلمه رو چند باز زمزمه کرد...
با صدایی که بتونه خودش به واضح ترین حالت ممکن بشنوه...
خدمتکار: خانم آقا جلوی در منتظر شماند...
× دختر سری تکون داد و از عمارت بیرون رفت...
با دیدن ماشین مشکی مدل بالایی جلوی در از حال و هوای چند دقیقه پیشش بیرون اومد...
به سمت ماشین رفت...
در عقب ماشین رو باز کرد و روی صندلی نشست...
- چرا اونجا نشستی....
× کجا بشینم...
- رانندت که نیستم بیا جلو بشین...
× دختر حوصله نداشت برای بار دوم از ماشین پیاده بشه...
با یک حرکت خودشو روی صندلی جلو پرت کرد...
× خوب شد...
پسر با چشمایی که اندازه حلقه باز شده بود نگاه به دختر میکرد...
- میدونی من عاشق این ماشینمم...
× نخوردم که...
پسر اوفی کشید ...
و حرکت کرد ...
🌷ادامه دارد...✨
حمایت یادتون نره تنکیو بای بای 😍 ⭐ 👑
× سعی کرد فکر های بد رو از ذهنش بیرون کنه....
به سمت کمد رفت....
یک لباس به رگال بیشتر آویز نبود...
کمد خالی از لباسی....
همون لباس رو برداشت و با لباس تنش عوض کرد...
از لوازم آرایشی هایی که قبلاً تهیونگ بهش داده بود استفاده کرد و بدون برداشتن چیزی از اتاق خارج شد...
البته اینکه وسیلهای هم نداشت بی تاثیر نبود...
نمی دوست دلیل رفتار تهیونگ با جیمین چی بود...
چند روز قبل برای اولین بار که جیمین رو دیده بود...
تهیونگ باهاش خوب بود...
رفتار سردی برعکس بقیه باهاش نداشت..
ولی الان تهیونگ سرد ترین ورژن خودش بود...
پله هارو تی کرد و به سمت در خروجی رفت...
اما همین که دستشو به سمت دستگیره در عمارت برد...
صدای بلند خنده کسی به گوشش رسید...
با تعجب برگشت ... جیمین بود ...
روی مبل راحتی...
پاهاشو روی هم انداخته بود ...
و به چشمای دختر چشم دوخته بود...
با پوزخند بهش نگاه میکرد...
× جیم....
پسر نذاشت دختر حرفشو ادامه بده و حرف خودش رو جایگزین حرف دختر کرد...
¥ زیاد بهش دلنبند...
پسر حرفشو گفت و از روی مبل بلند شد و رفت...
× دختر هنوز توی تعجب اون حرف پسر بود...
حرفی برای گفتند نداشت...
کلمه ای به ذهنش نمیرسید که بخواد بیان کنه...
فقدر سر درگم به جای خالی پسر چشم دوخته بود...
× چرا باید اینو بگه...
× این کلمه رو چند باز زمزمه کرد...
با صدایی که بتونه خودش به واضح ترین حالت ممکن بشنوه...
خدمتکار: خانم آقا جلوی در منتظر شماند...
× دختر سری تکون داد و از عمارت بیرون رفت...
با دیدن ماشین مشکی مدل بالایی جلوی در از حال و هوای چند دقیقه پیشش بیرون اومد...
به سمت ماشین رفت...
در عقب ماشین رو باز کرد و روی صندلی نشست...
- چرا اونجا نشستی....
× کجا بشینم...
- رانندت که نیستم بیا جلو بشین...
× دختر حوصله نداشت برای بار دوم از ماشین پیاده بشه...
با یک حرکت خودشو روی صندلی جلو پرت کرد...
× خوب شد...
پسر با چشمایی که اندازه حلقه باز شده بود نگاه به دختر میکرد...
- میدونی من عاشق این ماشینمم...
× نخوردم که...
پسر اوفی کشید ...
و حرکت کرد ...
🌷ادامه دارد...✨
حمایت یادتون نره تنکیو بای بای 😍 ⭐ 👑
- ۱.۶k
- ۲۵ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط