#Gentlemans_husband
#Gentlemans_husband
#season_Third
#part_409
یک هفته دیگه هم گذشت؛
خداروشکر سم از بد.ن خارج شده بود و بیشتر شکستگی هارو ترمیم کرده بودن..
ولی لیلی همچنان به هوش نیومده بود..
از دوریش دیگه داشتم دق میکردم!
وارد اتاق دکترش شدم و درو پشت سرم بستم.
+سلام
_سلام .. اتفاقی افتاده؟
نزدیک تر شدم و گفتم..
+میشه لطفا اجازه بدین برم همسرم رو ببینم؟
_همسرتون تازه عمل کرده و ما اجازه نمیدیم بعد عمل کسی بیمار رو ببینه.. حتی اگه بیهوش باشه بیمار.. اجازه بدین سه چهار روز دیگه که از علائم حیاتی..
+فقط پنج دقیقه!
خیلی دلم براش تنگ شده.. الان بیشتر از یک ماهه درست حسابی ندیدمش!
طولانی به چشمام زل زدو بعد گفت.
_فقط پنج دقیقه
قدردان تشکر کردم و به سمت اتاقی که لیلی داخلش بود به راه افتادم..
در رو باز کردم و دخترکم رو دیدم..
هیچ شباهتی به دختری که همیشه جلو چشمام بود نداشت!
لاغر ترو ضعیف تر شده بود..
با قدمای لروزن سمت تختش رفتم.
صندلیی گذاشتم کنار تخت و روش نشستم..
کلی دستگاه بهش وصل بودو میترسیدم حتی صورتش رو نوازش کنم..
دست کب.ود و زخـ.میش رو توی دستم گرفتم و اروم شروع کردم به نوازشش..
+چقد زیاد میخوابی.. قبلا هم زیاد میخوابیدی ها، ولی دیگه نه اینقدر!
لیلی میشه بیدار شی؟ بیا اصلا هر صبح با اب ریختن رو سرو صورتم بیدارم کن ولی الان خودت بیدار شو؛
نرو و نزار از خدا گله کنم..نمیبینی نامجون چقد بی قراره؟ دلش میخواد یبار دیگه باهم شیطونی کنین.. قول میدم همه جوره طرف تو باشم لیلی.. فقط بیا و.. یبار دیگه یادم بده زندگی کردن اروم و با ارامش کنارت چطوریه.. می..
بغضم اجازه نداد جملم رو کامل کنم و سرم رو پایین انداختم.
به صورت مظلوم و ارومش زل زدم و بعد اروم از روی صندلی بلند شدم.. همینکه خواستم برم.. دستگاهی که ضربان قلب رو نشون میداد شروع کرد به صدا دادن..
اون خط های لعـ نتی لحظه به لحظه داشتن کوچیک تر میشدن..
قلبم اومده بود تو دهنم.. سریع از اتاق زدم بیرون و قبل اینکه بتونم چیزی بگم تعداد زیادی از دکتر و پرستارا از کنارم رد شدن و وارد اتاق شدن..
قبل اینکه بتونم ری اکشنی نشون بدم.. اون در شیشهای بسته شد
نمیدونم چقدر به همون در زل زدم و هزاران فکرو خیال اومد تو سرمو رفت.. ولی با تکون های شدیدی که از طرف یونگی دریافت میکردم به خودم اومدم..
خنثی بهش زل زدم.
لـ ب پایینشو به دندون گرفتو گفت:
_جونگکوک
بغلم کردو کوبید توی کمرم
_اگه ازت التماس کنم اینطوری نباشی گوش میدی؟ مادرت داره دق میکنه.. ما که مطمئنیم حال لیلی خوب میشه.. لطفا توهم امید داشته باش.
نفسم رو تیکه تیکه و لروزن بیرون فرستادم.
نگاهم رو یک دور بین همه چرخوندم.. بازم جمعیتی که روز اول اوردن لیلی به بیمارستان اومده بودن.. اینجا بودن؛
همه با دلسوزی نگاهم میکردن و من از این نگاها متنفر بودم.
از یونگی جدا شدم و اروم گفتم
+میرم بیرون
_بشین هیجا نمیری.. نامجون رفته برات یه چیزی بگیره فشارت نیوفته! خودتو دیدی؟؟
کلی پافشاری کردم که برم.. ولی اجازه ندادن که ندادن. نشستم روی یکی از صندلی های اهنی بیمارستان و سرم رو بین دستام گرفتم.
نامجون اومد.. آبمیوه، آب و کیکو شیرینی همراهش بود.
تنها آب رو ازش گرفتم و نوشیدم..
تقریبا یک ساعت بعد، دکتر لیلی از اتاق عمل بیرون اومد..
خواستم مثل همیشه زودتر از همه برم و ازش بپرسم حال زنم چطوره؟.. ولی اون ضربان که داشت صاف میشد همش توی مغزم بود و میترسیدم.. نمیتونم!
اقای کیم اروم گفت
_حالش چطوره؟ چه اتفاقی افتاد اقای دکتر
350 لایک
140 بازنشر
#season_Third
#part_409
یک هفته دیگه هم گذشت؛
خداروشکر سم از بد.ن خارج شده بود و بیشتر شکستگی هارو ترمیم کرده بودن..
ولی لیلی همچنان به هوش نیومده بود..
از دوریش دیگه داشتم دق میکردم!
وارد اتاق دکترش شدم و درو پشت سرم بستم.
+سلام
_سلام .. اتفاقی افتاده؟
نزدیک تر شدم و گفتم..
+میشه لطفا اجازه بدین برم همسرم رو ببینم؟
_همسرتون تازه عمل کرده و ما اجازه نمیدیم بعد عمل کسی بیمار رو ببینه.. حتی اگه بیهوش باشه بیمار.. اجازه بدین سه چهار روز دیگه که از علائم حیاتی..
+فقط پنج دقیقه!
خیلی دلم براش تنگ شده.. الان بیشتر از یک ماهه درست حسابی ندیدمش!
طولانی به چشمام زل زدو بعد گفت.
_فقط پنج دقیقه
قدردان تشکر کردم و به سمت اتاقی که لیلی داخلش بود به راه افتادم..
در رو باز کردم و دخترکم رو دیدم..
هیچ شباهتی به دختری که همیشه جلو چشمام بود نداشت!
لاغر ترو ضعیف تر شده بود..
با قدمای لروزن سمت تختش رفتم.
صندلیی گذاشتم کنار تخت و روش نشستم..
کلی دستگاه بهش وصل بودو میترسیدم حتی صورتش رو نوازش کنم..
دست کب.ود و زخـ.میش رو توی دستم گرفتم و اروم شروع کردم به نوازشش..
+چقد زیاد میخوابی.. قبلا هم زیاد میخوابیدی ها، ولی دیگه نه اینقدر!
لیلی میشه بیدار شی؟ بیا اصلا هر صبح با اب ریختن رو سرو صورتم بیدارم کن ولی الان خودت بیدار شو؛
نرو و نزار از خدا گله کنم..نمیبینی نامجون چقد بی قراره؟ دلش میخواد یبار دیگه باهم شیطونی کنین.. قول میدم همه جوره طرف تو باشم لیلی.. فقط بیا و.. یبار دیگه یادم بده زندگی کردن اروم و با ارامش کنارت چطوریه.. می..
بغضم اجازه نداد جملم رو کامل کنم و سرم رو پایین انداختم.
به صورت مظلوم و ارومش زل زدم و بعد اروم از روی صندلی بلند شدم.. همینکه خواستم برم.. دستگاهی که ضربان قلب رو نشون میداد شروع کرد به صدا دادن..
اون خط های لعـ نتی لحظه به لحظه داشتن کوچیک تر میشدن..
قلبم اومده بود تو دهنم.. سریع از اتاق زدم بیرون و قبل اینکه بتونم چیزی بگم تعداد زیادی از دکتر و پرستارا از کنارم رد شدن و وارد اتاق شدن..
قبل اینکه بتونم ری اکشنی نشون بدم.. اون در شیشهای بسته شد
نمیدونم چقدر به همون در زل زدم و هزاران فکرو خیال اومد تو سرمو رفت.. ولی با تکون های شدیدی که از طرف یونگی دریافت میکردم به خودم اومدم..
خنثی بهش زل زدم.
لـ ب پایینشو به دندون گرفتو گفت:
_جونگکوک
بغلم کردو کوبید توی کمرم
_اگه ازت التماس کنم اینطوری نباشی گوش میدی؟ مادرت داره دق میکنه.. ما که مطمئنیم حال لیلی خوب میشه.. لطفا توهم امید داشته باش.
نفسم رو تیکه تیکه و لروزن بیرون فرستادم.
نگاهم رو یک دور بین همه چرخوندم.. بازم جمعیتی که روز اول اوردن لیلی به بیمارستان اومده بودن.. اینجا بودن؛
همه با دلسوزی نگاهم میکردن و من از این نگاها متنفر بودم.
از یونگی جدا شدم و اروم گفتم
+میرم بیرون
_بشین هیجا نمیری.. نامجون رفته برات یه چیزی بگیره فشارت نیوفته! خودتو دیدی؟؟
کلی پافشاری کردم که برم.. ولی اجازه ندادن که ندادن. نشستم روی یکی از صندلی های اهنی بیمارستان و سرم رو بین دستام گرفتم.
نامجون اومد.. آبمیوه، آب و کیکو شیرینی همراهش بود.
تنها آب رو ازش گرفتم و نوشیدم..
تقریبا یک ساعت بعد، دکتر لیلی از اتاق عمل بیرون اومد..
خواستم مثل همیشه زودتر از همه برم و ازش بپرسم حال زنم چطوره؟.. ولی اون ضربان که داشت صاف میشد همش توی مغزم بود و میترسیدم.. نمیتونم!
اقای کیم اروم گفت
_حالش چطوره؟ چه اتفاقی افتاد اقای دکتر
350 لایک
140 بازنشر
- ۲۱.۹k
- ۰۱ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط