#Gentlemans_husband

#Gentlemans_husband
#season_Third
#part_411

سری تکون دادم و بلند شدم.
چهره شیرینش اجازه نمیداد همینطور ولش کنمو برم، دست داخل جیبم بردم، جز چنتا شکلات چیزی همراهم نبود!

+تو دختر خیلی خوبو قویی هستی! همیشه مثل امروز توی تمام مراحل زندگیت قوی باش لیونا..

نمیدونم چیزی از حرفام میفهمید یا نه، ولی با دقت داشت گوش میداد؛

به شکلات های توی دستم زل زدم.
شاید کارم زشت بود، ولی دوست داشتم یچیزی بهش بدم تا شاید یکم خوشحالش کنه .
برای همین شکلات هارو بهش دادمو بعد از خداحافظی باهاش ازش دور شدم.
پدر شدن خیلی شیرینه.
امیدوارم هم من بتونم با لیلی تجربه اش کنم و هم لیلی بتونه یه مادر نمونه بشه!
با زنگ خوردن گوشیم، یادم اومد توی زمانی که داشتم با دختر کوچولو صحبت میکردم هم چندباری زنگ خورده بود ولی اهمیت نداده بودم.
سریع بیرونش اوردم و با دیدن شماره نامجون، جواب دادم.

+نامجون؟
_داداش معلومه کجایی؟
+چیزی شده؟ اومدم حیاط ی..

نزاشت ادامه حرفمو بزنم و با یه ذوق خاص گفت:

_لیلی به دنیا اومده!

با تعجب جملشو توی مغزم چندباری مرور کردم، یعنی چی به دنیا اومده؟

+بله؟

صدای زدن دستش به پیشونیش یا جای دیگش، به گوشم رسید.

_یعنی.. به هوش اومده!

حسم رو نمیتونستم توی اون لحظه توصیف کنم.
دلم میخواست از شدت خوشحالی اشک بریزم.
تلفن رو قطع کردم، خواستم حرکت کنم.. ولی انگار زانوهام خیلی این خبر خوش براشون سنگین بود که داشتن خم میشدن.
چند نفس عمیق کشیدم و سعی کردم ارامشم رو حفظ کنم.
بعد اینکه تونستم قدرت حرکت کردنم رو به دست بیارم، با سریع ترین سرعت ممکنِ خودم سمت اتاق لیلی دوییدم
همه کنار در اتاق لیلی ایستاده بودن؛
سمتشون رفتم.
+چیشد؟ اجازه دادن ببینیمش؟

350 لایک
140 بازنشر
دیدگاه ها (۷۷)

#Gentlemans_husband#season_Third#part_412اقای کیم با استرس گ...

پارت 403 :https://wisgoon.com/v/UONRRHNIUWپارت 404 :https://...

#Gentlemans_husband#season_Third#part_410دکتر که داشت شقیقه‌...

#Gentlemans_husband#season_Third#part_409یک هفته دیگه هم گذش...

spanish girl:39

spanish girl:۲۰

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط