---
---
PART 14
[ویو جونگکوک]
شب بود.
باران ریز روی شیشههای قصر میزد.
من آماده بودم.
شمشیرم کنارم بود… ولی ذهنم جای دیگه بود.
آرین.
امپراطور دستور رو دوباره تکرار کرد.
لیانگ ژنگ: فقط یک هدف داری.
مکث.
لیانگ ژنگ: پیدا کردن نفوذی… قبل از اینکه دوباره ضربه بزنه.
سرم رو تکون دادم.
جونگکوک: اطاعت.
ولی وقتی داشتم از در قصر خارج میشدم…
برای یه لحظه ایستادم.
برگشتم.
از دور دیدمش.
آرین توی راهرو بود.
با همون نگاه همیشگی… ولی این بار یه چیز عجیبی توش بود.
انگار حس کرده بود.
---
[ویو آرین]
اون شب خوابم نمیبرد.
همه چیز ساکت بود…
زیادی ساکت.
آرین: چرا حس میکنم قراره یه چیزی خراب بشه…
نارا: بانوی من، استراحت کنین.
اما دلم آروم نبود.
بلند شدم و به سمت پنجره رفتم.
و همون لحظه…
دیدمش.
جونگکوک.
داشت از قصر میرفت.
آرین: …؟
قلبم یه لحظه وایساد.
آرین: داره میره؟
بدون اینکه خداحافظی کنه؟
---
[ویو جونگکوک]
حس کردم نگاهم میکنه.
ولی برنگشتم.
اگر برمیگشتم… نمیرفتم.
و اگر نمیرفتم…
همه چیز بدتر میشد.
پس فقط رفتم.
---
[ویو آرین]
چند ثانیه خشکم زده بود.
بعد یه قدم جلو رفتم.
آرین: نه…
یه چیزی درست نیست.
نارا: بانوی من؟
آرین سریع برگشتم.
آرین: آماده شو.
نارا: چی؟
آرین: یه اتفاق افتاده.
---
[آخر پارت]
چند ساعت بعد…
قصر در سکوت فرو رفت.
و فقط یک چیز معلوم بود:
جونگکوک وارد مأموریتی شده بود که ممکن بود برنگرده.
---
ادامه دارد…
---
PART 14
[ویو جونگکوک]
شب بود.
باران ریز روی شیشههای قصر میزد.
من آماده بودم.
شمشیرم کنارم بود… ولی ذهنم جای دیگه بود.
آرین.
امپراطور دستور رو دوباره تکرار کرد.
لیانگ ژنگ: فقط یک هدف داری.
مکث.
لیانگ ژنگ: پیدا کردن نفوذی… قبل از اینکه دوباره ضربه بزنه.
سرم رو تکون دادم.
جونگکوک: اطاعت.
ولی وقتی داشتم از در قصر خارج میشدم…
برای یه لحظه ایستادم.
برگشتم.
از دور دیدمش.
آرین توی راهرو بود.
با همون نگاه همیشگی… ولی این بار یه چیز عجیبی توش بود.
انگار حس کرده بود.
---
[ویو آرین]
اون شب خوابم نمیبرد.
همه چیز ساکت بود…
زیادی ساکت.
آرین: چرا حس میکنم قراره یه چیزی خراب بشه…
نارا: بانوی من، استراحت کنین.
اما دلم آروم نبود.
بلند شدم و به سمت پنجره رفتم.
و همون لحظه…
دیدمش.
جونگکوک.
داشت از قصر میرفت.
آرین: …؟
قلبم یه لحظه وایساد.
آرین: داره میره؟
بدون اینکه خداحافظی کنه؟
---
[ویو جونگکوک]
حس کردم نگاهم میکنه.
ولی برنگشتم.
اگر برمیگشتم… نمیرفتم.
و اگر نمیرفتم…
همه چیز بدتر میشد.
پس فقط رفتم.
---
[ویو آرین]
چند ثانیه خشکم زده بود.
بعد یه قدم جلو رفتم.
آرین: نه…
یه چیزی درست نیست.
نارا: بانوی من؟
آرین سریع برگشتم.
آرین: آماده شو.
نارا: چی؟
آرین: یه اتفاق افتاده.
---
[آخر پارت]
چند ساعت بعد…
قصر در سکوت فرو رفت.
و فقط یک چیز معلوم بود:
جونگکوک وارد مأموریتی شده بود که ممکن بود برنگرده.
---
ادامه دارد…
---
- ۱۸۳
- ۱۲ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط