PART13
PART13
[ویو جونگکوک]
امپراطور منو به اتاق جنگ قصر صدا کرد.
روی میز نقشهی کشورها بود.
امپراطور جدی گفت:
لیانگ ژنگ: یه مشکل بزرگ داریم.
جونگکوک: چی شده؟
لیانگ ژنگ: یکی از آدمهای قدیمی قصر خیانت کرده و با دشمنها همکاری میکنه.
مکث.
لیانگ ژنگ: اون داخل همین قصره.
چشمهام تنگ شد.
جونگکوک: یعنی یه نفوذی داخل قصر داریم؟
لیانگ ژنگ: دقیقاً.
بعد حرف مهمتر رو زد:
لیانگ ژنگ: اگر این موضوع فاش بشه، صلح بین کره و چین به هم میریزه و جنگ شروع میشه.
یعنی: اگر من نرم و مشکل رو حل نکنم → جنگ میشه و همه چیز نابود میشه.
---
[اما مشکل دوم]
لیانگ ژنگ: ولی یه مشکل دیگه هم هست…
جونگکوک: چی؟
لیانگ ژنگ: اون فرد نزدیک به آرینه.
من همون لحظه ساکت شدم.
یعنی آرین در خطر بود.
---
[ویو آرین]
من توی باغ قصر بودم.
نارا کنارم بود.
ولی حس خوبی نداشتم.
آرین: همه چی خیلی عجیبه…
نارا: چی شده بانوی من؟
آرین: هیچکس درست حرف نمیزنه.
---
[ناگهان]
یه مرد ناشناس اومد سمت من.
لبخند داشت.
مرد: پرنسس، شما خیلی تنها به نظر میاین.
آرین: شما کی هستین؟
مرد: یکی که میخواد از شما محافظت کنه…
ولی حس بد گرفتم.
---
[ویو جونگکوک]
من از دور دیدم.
اون مرد همون نفوذی بود.
و مستقیم سمت آرین رفته بود.
رفتم جلو… ولی دیر بود.
---
[مکالمه]
آرین: من نیازی به محافظ ندارم.
مرد: ولی من برای شما خطرناک نیستم…
همین جمله مشکوک بود.
---
[ویو جونگکوک]
من رسیدم.
شمشیرم رو کشیدم.
جونگکوک: ازش دور شو.
مرد برگشت و نگاه کرد.
لبخند زد.
مرد: دیر رسیدی، محافظ.
بعد آروم رفت.
خیلی آروم… انگار عمداً فرار کرد.
---
[بعد از اون]
آرین برگشت سمت من.
آرین: اون کی بود؟
من سکوت کردم.
نمیتونستم حقیقت رو کامل بگم.
فقط گفتم:
جونگکوک: از این به بعد تنها نمونین.
آرین: چرا همه دارن اینو میگن؟
---
[ویو جونگکوک]
چون حقیقت ساده بود:
نفوذی داخل قصر بود.
و هدفش فقط اطلاعات نبود…
بلکه آرین بود.
---
[آخر پارت]
اون شب، امپراطور دستور نهایی رو داد:
لیانگ ژنگ: باید بری و اون نفوذی رو پیدا کنی.
جونگکوک: اگر نرم چی؟
امپراطور: جنگ شروع میشه.
مکث.
امپراطور: و اگر بری… ممکنه آرین رو از دست بدی.
---
[ویو جونگکوک]
حالا انتخاب داشتم:
یا قصر رو نجات بدم…
یا آرین رو امن نگه دارم.
ولی هیچکدوم بدون درد نبود.
---
ادامه دارد......
[ویو جونگکوک]
امپراطور منو به اتاق جنگ قصر صدا کرد.
روی میز نقشهی کشورها بود.
امپراطور جدی گفت:
لیانگ ژنگ: یه مشکل بزرگ داریم.
جونگکوک: چی شده؟
لیانگ ژنگ: یکی از آدمهای قدیمی قصر خیانت کرده و با دشمنها همکاری میکنه.
مکث.
لیانگ ژنگ: اون داخل همین قصره.
چشمهام تنگ شد.
جونگکوک: یعنی یه نفوذی داخل قصر داریم؟
لیانگ ژنگ: دقیقاً.
بعد حرف مهمتر رو زد:
لیانگ ژنگ: اگر این موضوع فاش بشه، صلح بین کره و چین به هم میریزه و جنگ شروع میشه.
یعنی: اگر من نرم و مشکل رو حل نکنم → جنگ میشه و همه چیز نابود میشه.
---
[اما مشکل دوم]
لیانگ ژنگ: ولی یه مشکل دیگه هم هست…
جونگکوک: چی؟
لیانگ ژنگ: اون فرد نزدیک به آرینه.
من همون لحظه ساکت شدم.
یعنی آرین در خطر بود.
---
[ویو آرین]
من توی باغ قصر بودم.
نارا کنارم بود.
ولی حس خوبی نداشتم.
آرین: همه چی خیلی عجیبه…
نارا: چی شده بانوی من؟
آرین: هیچکس درست حرف نمیزنه.
---
[ناگهان]
یه مرد ناشناس اومد سمت من.
لبخند داشت.
مرد: پرنسس، شما خیلی تنها به نظر میاین.
آرین: شما کی هستین؟
مرد: یکی که میخواد از شما محافظت کنه…
ولی حس بد گرفتم.
---
[ویو جونگکوک]
من از دور دیدم.
اون مرد همون نفوذی بود.
و مستقیم سمت آرین رفته بود.
رفتم جلو… ولی دیر بود.
---
[مکالمه]
آرین: من نیازی به محافظ ندارم.
مرد: ولی من برای شما خطرناک نیستم…
همین جمله مشکوک بود.
---
[ویو جونگکوک]
من رسیدم.
شمشیرم رو کشیدم.
جونگکوک: ازش دور شو.
مرد برگشت و نگاه کرد.
لبخند زد.
مرد: دیر رسیدی، محافظ.
بعد آروم رفت.
خیلی آروم… انگار عمداً فرار کرد.
---
[بعد از اون]
آرین برگشت سمت من.
آرین: اون کی بود؟
من سکوت کردم.
نمیتونستم حقیقت رو کامل بگم.
فقط گفتم:
جونگکوک: از این به بعد تنها نمونین.
آرین: چرا همه دارن اینو میگن؟
---
[ویو جونگکوک]
چون حقیقت ساده بود:
نفوذی داخل قصر بود.
و هدفش فقط اطلاعات نبود…
بلکه آرین بود.
---
[آخر پارت]
اون شب، امپراطور دستور نهایی رو داد:
لیانگ ژنگ: باید بری و اون نفوذی رو پیدا کنی.
جونگکوک: اگر نرم چی؟
امپراطور: جنگ شروع میشه.
مکث.
امپراطور: و اگر بری… ممکنه آرین رو از دست بدی.
---
[ویو جونگکوک]
حالا انتخاب داشتم:
یا قصر رو نجات بدم…
یا آرین رو امن نگه دارم.
ولی هیچکدوم بدون درد نبود.
---
ادامه دارد......
- ۲۹۵
- ۱۲ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط