My Destiny
My Destiny
Part: 3
~پرش زمانی به فردا~
ا/ت بالاخره تونستم از شر اون کابوس خلاص شه و از خواب بیدار شه. هرسال این موقع کابوس مرگ پدر و مادرش رو میبینه و بعدش کل اون روزش بدترین حال رو تجربه میکنه.
به اقای جانگ زنگ زد، بعد از چند تا بوق بالاخره جواب داد:
£سلام ا/ت
+سلام اقای جانگ میتونم امروز نیام تیمارستان؟ *صدای گرفته
£اتفاقی افتاده؟ *نگران
+نه فقط یکم حالم خوب نیست فردا میام اگر میشه
£باشه ایرادی نداره
+فقط...
£فقط چی؟
+فقط کسی رو پیش تهیونگ نفرستید اینطوری اذیت میشه کاره من خوب پیش نمیره
£باشه
+ممنونم*قطع کرد*
ا/ت از جاش بلند شد و به سمت wc رفت کارای لازمش رو انجام داد و اومد بیرون. رفت سمت کمدش لباس مشکیش رو برداشت و پوشید.
ا/ت همینجوری که داشت لباسش رو میپوشید با خودش داشت فکر میکرد.
میخواست از اون خونه بره، بره و ی جای دیگه زندگی کنه. خالش هم هروقت میره خونشون فقط زخم زبون به ا/ت میزنه و میگه اون مقصره ا/ت هیچی نمیگه و سعی میکنه خودش رو کنترل کنه اما خب براش سخته. داداشش همیشه دربرابر حرفهای خالش نسبت به ا/ت، پشت ا/ت در میاد و نمیزاره خالش هرچی دوست داشت به ا/ت بگه.
ا/ت بعد از اینکه لباسش رو پوشید به سمت میز ارایشش رفت، رنگش پریده بود کمی ارایش کرد که زیاد معلوم نباشه و بعدش هم از اتاقش خارج شد.
به اشپزخونه که رسید داداشش رو دید که داره صبحونه میخوره تا ا/ت رو دید گفت:
÷بالاخره بیدار شدی؟
+اوهوم*نشست روی صندلی
÷اینم ته توی شرکت هیوندا*پوشه رو گذاشت جلوی ا/ت*
+ممنونم*خوشحال
÷حالا برای چی میخوایش؟
+ی بیمار اومده به اسم کیم تهیونگ به بیماری سادیسم دچار شده و خانوادش هم قبلا توی تصادف مردن من میخوام ببینم خانوادش چطور ادمی بودن
÷گ.گفتی کی؟ *تعجب
+کیم تهیونگ*نگاه کردن به کاغذا*
÷ا/ت ازش دوری کن
+چرا؟*گوشی چان هی زنگ میخوره*
÷همینی که گفتم فهمیدی؟ *بلند شد رفت اونور*
چان هی داشت با تلفن حرف میزد ا/ت که از حرفای داداشش سر درنمیاورد تصمیم گرفت به حرفای داداشش بی توجه باشه و به کار خودش ادامه بده
داداشش تلفن رو قطع کرد و برگشت سر میز و صبحونشون رو خوردن و سوار ماشین شدن و به سمت خاک پدر و مادرشون حرکت کردن.توی راه انگار چیزی یاد چان هی افتاد گفت:
÷ا/ت زخم گردنت برای چیه؟به تهیونگ که ربطی نداره؟
ا/ت از حرف داداش جا خورد یعنی میدونه انقدر خطرناکه؟
+تهیونگ کیه که انقد ازش میترسی؟نمیتونه کاری کنه
÷فعلا بهتره ندونی که کیه. زخمت گردنت برای چیه؟
+اومدم موهام رو ببندم گیره ی سرم تیز بود کشیده شد به گردنم
÷اها
+اره
~پرش زمانی به چند روز بعد~
صبحت های ا/ت و تهیونگ به جاهای خوبی رسیده بود اونقدری که خوده تهیونگ متوجه خوب شدن حالش شده بود و ا/ت از این موضوع خیلی خوشحال بود.
فقط چند روزه دیگه باید باهاش جلسه داشته باشه و بعدش کارش توی تیمارستان تموم میشه اما ا/ت ناراحت بود از اینکه دیگه قرار نیست تهیونگ رو ببینه و خوشحال بود که حالش قراره بهتره بشه و به زندگیش برگرده.
یجورایی ا/ت توی این چند روز وابستش شده بود یا بهتره بگم عاشقش شده بود همون عشقی که یخ قلب تهیونگ رو ذوب کرد و ترس ا/ت رو از بین برد اما هیچکدومشون خبر ندارن که به این عشق دچار شدن.
ا/ت از ماشینش پیاده شده و وارد تیمارستان شد اما قبل از اینکه به سمت اتاق تهیونگ بره اقای جانگ صداش کرد و گفت اول به اتاق اون بره...
ا/ت وارد اتاق شد و بعد از سلام و احوالپرسی روی صندلی روبه روی میز اقای جانگ نشست.
£دخترم دیگه نیازی نیست بیای اینجا میتونی برگردی به مطب خودت
+چرا؟ من هنوز کارم با تهیونگ تموم نشده اون تازه داره حالش خوب میشه
£تا همینجاش کافیه پلیس اجازه بیشتر رو نمیده
+پلیس؟ پلیس برای چی؟
£هیچی هیچی. پول این چند روز رو برات میفرستم خیلی ممنونم ازت خیلی کمکم کردی
+امم خواهش میکنم
ا/ت از اتاق اومد بیرون و با کلی سوال به سمت اتاق خودش رفت و وسایلش رو جمع کرد و قبل از اینکه از تیمارستان بیاد بیرون به سمت اتاق تهیونگ رفت در رو باز کرد و با کمال تعجب تهیونگ اونجا نبود.
+ف.فرار کرده؟ *تعجب
ا/ت ناراحت از تیمارستان خارج شد. به سمت ماشینش رفت و سوار ماشینش شد و به طرف مطبش راه افتاد.
رسید مطب و از ماشینش پیاده شد و وارد مطبش شد. منشیش تا دیدش بهش سلام کرد ، بعدش وارد اتاقش شد. اتاقش تاریک بود براش عجیب بود تا خواست برق رو روشن کنه یکی روی دهنش دستمالی گذاشت و اروم توی گوشش زمزمه کرد:
_تو دیگه مال منی خانم کوچولو*پوزخند
سیاهی...
Part: 3
~پرش زمانی به فردا~
ا/ت بالاخره تونستم از شر اون کابوس خلاص شه و از خواب بیدار شه. هرسال این موقع کابوس مرگ پدر و مادرش رو میبینه و بعدش کل اون روزش بدترین حال رو تجربه میکنه.
به اقای جانگ زنگ زد، بعد از چند تا بوق بالاخره جواب داد:
£سلام ا/ت
+سلام اقای جانگ میتونم امروز نیام تیمارستان؟ *صدای گرفته
£اتفاقی افتاده؟ *نگران
+نه فقط یکم حالم خوب نیست فردا میام اگر میشه
£باشه ایرادی نداره
+فقط...
£فقط چی؟
+فقط کسی رو پیش تهیونگ نفرستید اینطوری اذیت میشه کاره من خوب پیش نمیره
£باشه
+ممنونم*قطع کرد*
ا/ت از جاش بلند شد و به سمت wc رفت کارای لازمش رو انجام داد و اومد بیرون. رفت سمت کمدش لباس مشکیش رو برداشت و پوشید.
ا/ت همینجوری که داشت لباسش رو میپوشید با خودش داشت فکر میکرد.
میخواست از اون خونه بره، بره و ی جای دیگه زندگی کنه. خالش هم هروقت میره خونشون فقط زخم زبون به ا/ت میزنه و میگه اون مقصره ا/ت هیچی نمیگه و سعی میکنه خودش رو کنترل کنه اما خب براش سخته. داداشش همیشه دربرابر حرفهای خالش نسبت به ا/ت، پشت ا/ت در میاد و نمیزاره خالش هرچی دوست داشت به ا/ت بگه.
ا/ت بعد از اینکه لباسش رو پوشید به سمت میز ارایشش رفت، رنگش پریده بود کمی ارایش کرد که زیاد معلوم نباشه و بعدش هم از اتاقش خارج شد.
به اشپزخونه که رسید داداشش رو دید که داره صبحونه میخوره تا ا/ت رو دید گفت:
÷بالاخره بیدار شدی؟
+اوهوم*نشست روی صندلی
÷اینم ته توی شرکت هیوندا*پوشه رو گذاشت جلوی ا/ت*
+ممنونم*خوشحال
÷حالا برای چی میخوایش؟
+ی بیمار اومده به اسم کیم تهیونگ به بیماری سادیسم دچار شده و خانوادش هم قبلا توی تصادف مردن من میخوام ببینم خانوادش چطور ادمی بودن
÷گ.گفتی کی؟ *تعجب
+کیم تهیونگ*نگاه کردن به کاغذا*
÷ا/ت ازش دوری کن
+چرا؟*گوشی چان هی زنگ میخوره*
÷همینی که گفتم فهمیدی؟ *بلند شد رفت اونور*
چان هی داشت با تلفن حرف میزد ا/ت که از حرفای داداشش سر درنمیاورد تصمیم گرفت به حرفای داداشش بی توجه باشه و به کار خودش ادامه بده
داداشش تلفن رو قطع کرد و برگشت سر میز و صبحونشون رو خوردن و سوار ماشین شدن و به سمت خاک پدر و مادرشون حرکت کردن.توی راه انگار چیزی یاد چان هی افتاد گفت:
÷ا/ت زخم گردنت برای چیه؟به تهیونگ که ربطی نداره؟
ا/ت از حرف داداش جا خورد یعنی میدونه انقدر خطرناکه؟
+تهیونگ کیه که انقد ازش میترسی؟نمیتونه کاری کنه
÷فعلا بهتره ندونی که کیه. زخمت گردنت برای چیه؟
+اومدم موهام رو ببندم گیره ی سرم تیز بود کشیده شد به گردنم
÷اها
+اره
~پرش زمانی به چند روز بعد~
صبحت های ا/ت و تهیونگ به جاهای خوبی رسیده بود اونقدری که خوده تهیونگ متوجه خوب شدن حالش شده بود و ا/ت از این موضوع خیلی خوشحال بود.
فقط چند روزه دیگه باید باهاش جلسه داشته باشه و بعدش کارش توی تیمارستان تموم میشه اما ا/ت ناراحت بود از اینکه دیگه قرار نیست تهیونگ رو ببینه و خوشحال بود که حالش قراره بهتره بشه و به زندگیش برگرده.
یجورایی ا/ت توی این چند روز وابستش شده بود یا بهتره بگم عاشقش شده بود همون عشقی که یخ قلب تهیونگ رو ذوب کرد و ترس ا/ت رو از بین برد اما هیچکدومشون خبر ندارن که به این عشق دچار شدن.
ا/ت از ماشینش پیاده شده و وارد تیمارستان شد اما قبل از اینکه به سمت اتاق تهیونگ بره اقای جانگ صداش کرد و گفت اول به اتاق اون بره...
ا/ت وارد اتاق شد و بعد از سلام و احوالپرسی روی صندلی روبه روی میز اقای جانگ نشست.
£دخترم دیگه نیازی نیست بیای اینجا میتونی برگردی به مطب خودت
+چرا؟ من هنوز کارم با تهیونگ تموم نشده اون تازه داره حالش خوب میشه
£تا همینجاش کافیه پلیس اجازه بیشتر رو نمیده
+پلیس؟ پلیس برای چی؟
£هیچی هیچی. پول این چند روز رو برات میفرستم خیلی ممنونم ازت خیلی کمکم کردی
+امم خواهش میکنم
ا/ت از اتاق اومد بیرون و با کلی سوال به سمت اتاق خودش رفت و وسایلش رو جمع کرد و قبل از اینکه از تیمارستان بیاد بیرون به سمت اتاق تهیونگ رفت در رو باز کرد و با کمال تعجب تهیونگ اونجا نبود.
+ف.فرار کرده؟ *تعجب
ا/ت ناراحت از تیمارستان خارج شد. به سمت ماشینش رفت و سوار ماشینش شد و به طرف مطبش راه افتاد.
رسید مطب و از ماشینش پیاده شد و وارد مطبش شد. منشیش تا دیدش بهش سلام کرد ، بعدش وارد اتاقش شد. اتاقش تاریک بود براش عجیب بود تا خواست برق رو روشن کنه یکی روی دهنش دستمالی گذاشت و اروم توی گوشش زمزمه کرد:
_تو دیگه مال منی خانم کوچولو*پوزخند
سیاهی...
- ۱.۶k
- ۲۵ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط