My Destiny
My Destiny
Part: 1
×تهیونگ میشه لجبازیت رو بزاری کنار؟ فقط چند روزه سریع از اونجا میارمت بیرون.
_نمیخوام برم*داد
×خودت میدونی با نرفتنت اوضاع رو بدتر میکنی پس به حرفم گوش بده. من سریع اون پرونده رو میبندم و تو رو میارم بیرون. با لجبازیت نمیتونی کاری کنی میدونی که تحت نظری
_سو هو قول دادی فقط چند روز باشه؟
×خودت میدونی که به قولم عمل میکنم
_باشه.من نهایتا ی هفته اونجا میمونم اگر قضیه رو درست کردی که هیچ نکردی فرار میکنم
×باشه باشه
تهیونگ وسایلش رو جمع کرد و همراهه سو هو به تیمارستان رفت. حتی از کاری که کرده بود ناراحت نبود، شاید اونقدر سختی کشیده بود که بعدا خانواده ای اونو به سرپرستی میگیرن و به جای خوب کردن حالش بیشتر اذیتش میکنن.
به نظر خودش حق داشت به اندازه ی کافی سختی کشیده بود دیگه بسش بود.
به تیمارستان رسیدن اقای جانگ با سو هو چند دقیقه ای رو صحبت کرد و از اونجایی که میدونست تهیونگ چی کاری کرده دستور داد توی ی اتاق ببرنش و در اون اتاق رو هم قفل کنن و خیلی زیاد حواسشون به تهیونگ باشه
~دو روز بعد~
دو روز گذشته بود. بهترین روانپزشک ها باهاش حرف زدن اما تهیونگ چیزهایی به اونا میگفت که از ترس دیگه به اون تیمارستان برنگشتن. اقای جانگ داشت دنبال ی فرد خوب میگشت توی اینترنت که چشمش به اسم لی ا/ت خورد.
اون با چند بیماری که یجورایی به بیماری تهیونگ دچار بودند ملاقات کرده بود توی همین تیمارستان و خوبشون کرد. پس تهیونگ رو هم میتونه.
گوشیش رو برداشت و به دنبال شماره ی ا/ت میگشت، پیداش کرد و سریع باهاش تماس گرفت. دعا میکرد که شمارش رو عوض نکرده باشه.
بعد از چند بوق جواب داد:
+بله؟
£سلام . خانم لی خودتون هستید؟
+سلام بله خودمم
£من جانگ جیهون هستم یادتونه؟
+اووه اقای جانگ خوبید؟ باز چه اتفاقی افتاده؟
£من خوبم. راستش ی بیماری رو به اسم کیم تهیونگ اوردن اینجا به بیماریه سادیسم دچار شده. چندتا روانپزشک باهاش حرف زدن اما معلوم نیست بهشون چی گفته که اونا دیگه حتی به اینجا برنمیگردن
+اووه چه بد. پس خیلی اوضاعش خرابه؟
£اره. تو میتونی بیای.؟ *با تردید گفت
+بله حتما چرا که نه
£ممنونم
+خواهش میکنم. تا دو ساعت دیگه اونجام*قطع کرد*
اقای جانگ خوشحال شد و با بقیه هماهنگ کرد که قراره ا/ت بره اونجا و..
~پرش زمانی به دوساعت بعد~
برای ا/ت عادی شده بود که با این بیمارها حرف بزند پس ترسی نداشت. ههمیشه قبل از اینکه با بیمار حرف بزند پرونده اش را چک میکرد اما ایندفعه یادش رفته بود.
نفس عمیقی کشید و بعد از زدن تقی به در وارد اتاق تهیونگ شد.
تهیونگ روی تخت نشسته بود، حتی نیم نگاهی هم به دخترک قصه ی ما ننداخت فقط گفت:
_اگر میخوای اتفاقی برات نیافته بهتره از همین راهی که اومدی برگردی*ترسناک*
+سلام*لبخند
+من مثل اونایی که اومدن پیشت نیستم اقای کیم*اروم
رفت و روی به روی تهیونگ روی صندلی نشست و پاش رو انداخت روی پاش و بهش نگاه کرد.
_تو با اونا مثلا چه فرقی داری؟*جدی
+فرق که ندارم یجورایی همکارشونم اما کار اصلیم این نیست
+من اینجا اومدم که یجورایی دوستت باشم نه دکترت نه کسی که بهت دستور بده اینکار رو انجام بده یا اینکار رو انجام نده
_بیخودی خودت رو خسته نکن. من چیزی برای گفتن به تو عه به قول خودت دوست ندارم
+من نمیخوام مجبورت کنم حرف بزنی فقط میخوام اگر اذیت نمیشی درباره ی گذشتت به من بگی مثلا بچگیت چطوری بوده و...
_اگر بگم نمیخوام چیزی بگم چیکار میکنی؟
+خب هیچی میرم و هروقت خواستی حرف بزنی میام. من قصدم فقط کمک به توعه میتونی اعتماد کنی*لبخند
تهیونگ اصلا سرش رو بالا نمیاورد و به دخترم نگاه نمیکرد.
_نمیخوام حرفی بزنم
+باشه*بلند شد
+هروقت خواستی باهام حرفی بزنی فقط کافی عدد ۳ رو با این تلفن بگیری من سریع میام پیشت
_...
Part: 1
×تهیونگ میشه لجبازیت رو بزاری کنار؟ فقط چند روزه سریع از اونجا میارمت بیرون.
_نمیخوام برم*داد
×خودت میدونی با نرفتنت اوضاع رو بدتر میکنی پس به حرفم گوش بده. من سریع اون پرونده رو میبندم و تو رو میارم بیرون. با لجبازیت نمیتونی کاری کنی میدونی که تحت نظری
_سو هو قول دادی فقط چند روز باشه؟
×خودت میدونی که به قولم عمل میکنم
_باشه.من نهایتا ی هفته اونجا میمونم اگر قضیه رو درست کردی که هیچ نکردی فرار میکنم
×باشه باشه
تهیونگ وسایلش رو جمع کرد و همراهه سو هو به تیمارستان رفت. حتی از کاری که کرده بود ناراحت نبود، شاید اونقدر سختی کشیده بود که بعدا خانواده ای اونو به سرپرستی میگیرن و به جای خوب کردن حالش بیشتر اذیتش میکنن.
به نظر خودش حق داشت به اندازه ی کافی سختی کشیده بود دیگه بسش بود.
به تیمارستان رسیدن اقای جانگ با سو هو چند دقیقه ای رو صحبت کرد و از اونجایی که میدونست تهیونگ چی کاری کرده دستور داد توی ی اتاق ببرنش و در اون اتاق رو هم قفل کنن و خیلی زیاد حواسشون به تهیونگ باشه
~دو روز بعد~
دو روز گذشته بود. بهترین روانپزشک ها باهاش حرف زدن اما تهیونگ چیزهایی به اونا میگفت که از ترس دیگه به اون تیمارستان برنگشتن. اقای جانگ داشت دنبال ی فرد خوب میگشت توی اینترنت که چشمش به اسم لی ا/ت خورد.
اون با چند بیماری که یجورایی به بیماری تهیونگ دچار بودند ملاقات کرده بود توی همین تیمارستان و خوبشون کرد. پس تهیونگ رو هم میتونه.
گوشیش رو برداشت و به دنبال شماره ی ا/ت میگشت، پیداش کرد و سریع باهاش تماس گرفت. دعا میکرد که شمارش رو عوض نکرده باشه.
بعد از چند بوق جواب داد:
+بله؟
£سلام . خانم لی خودتون هستید؟
+سلام بله خودمم
£من جانگ جیهون هستم یادتونه؟
+اووه اقای جانگ خوبید؟ باز چه اتفاقی افتاده؟
£من خوبم. راستش ی بیماری رو به اسم کیم تهیونگ اوردن اینجا به بیماریه سادیسم دچار شده. چندتا روانپزشک باهاش حرف زدن اما معلوم نیست بهشون چی گفته که اونا دیگه حتی به اینجا برنمیگردن
+اووه چه بد. پس خیلی اوضاعش خرابه؟
£اره. تو میتونی بیای.؟ *با تردید گفت
+بله حتما چرا که نه
£ممنونم
+خواهش میکنم. تا دو ساعت دیگه اونجام*قطع کرد*
اقای جانگ خوشحال شد و با بقیه هماهنگ کرد که قراره ا/ت بره اونجا و..
~پرش زمانی به دوساعت بعد~
برای ا/ت عادی شده بود که با این بیمارها حرف بزند پس ترسی نداشت. ههمیشه قبل از اینکه با بیمار حرف بزند پرونده اش را چک میکرد اما ایندفعه یادش رفته بود.
نفس عمیقی کشید و بعد از زدن تقی به در وارد اتاق تهیونگ شد.
تهیونگ روی تخت نشسته بود، حتی نیم نگاهی هم به دخترک قصه ی ما ننداخت فقط گفت:
_اگر میخوای اتفاقی برات نیافته بهتره از همین راهی که اومدی برگردی*ترسناک*
+سلام*لبخند
+من مثل اونایی که اومدن پیشت نیستم اقای کیم*اروم
رفت و روی به روی تهیونگ روی صندلی نشست و پاش رو انداخت روی پاش و بهش نگاه کرد.
_تو با اونا مثلا چه فرقی داری؟*جدی
+فرق که ندارم یجورایی همکارشونم اما کار اصلیم این نیست
+من اینجا اومدم که یجورایی دوستت باشم نه دکترت نه کسی که بهت دستور بده اینکار رو انجام بده یا اینکار رو انجام نده
_بیخودی خودت رو خسته نکن. من چیزی برای گفتن به تو عه به قول خودت دوست ندارم
+من نمیخوام مجبورت کنم حرف بزنی فقط میخوام اگر اذیت نمیشی درباره ی گذشتت به من بگی مثلا بچگیت چطوری بوده و...
_اگر بگم نمیخوام چیزی بگم چیکار میکنی؟
+خب هیچی میرم و هروقت خواستی حرف بزنی میام. من قصدم فقط کمک به توعه میتونی اعتماد کنی*لبخند
تهیونگ اصلا سرش رو بالا نمیاورد و به دخترم نگاه نمیکرد.
_نمیخوام حرفی بزنم
+باشه*بلند شد
+هروقت خواستی باهام حرفی بزنی فقط کافی عدد ۳ رو با این تلفن بگیری من سریع میام پیشت
_...
- ۱۵۹
- ۲۴ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط