My Destiny
My Destiny
Part: 2
ا/ت از اتاق رفت بیرون. اینطوری حرف زدن بیمارها باهاش براش عادی بود پس بیشتر از این خوشحال بود که حداقل توانست کمی با این بیمار حرف بزنه.
قبل از اینکه وارد اتاقش بشه راهش رو کج کرد و به سمت اتاق اقای جانگ رفت.
در زد و اروم وارد اتاق شد.
£به همین زودی اومدی؟ *تعجب
+ازتون میخوام باهاش کاری نداشته باشین. به منم چند روز وقت بدین باهاش حرف میزنم قول میدم اوکی بشه
£باشه.مراقب باش. اتاقت رو هم اماده کردن میتونی بری*لبخند
+ممنونم
ا/ت از اتاق اومد بیرون و به سمت اتاق خودش رفت.
چند ساعتی گذشت که یدفعه تلفن روی میز ا/ت زنگ خورد حدس میزدم تهیونگ باشه جواب داد:
+بله؟
_حوصلم سر رفته میخوام یکم بازی کنم*نیشخند
صداش ی طوری بود ا/ت حس خوبی نداشت اما تصمیم گرفت فعلا قبول کنه و بره پیشش.
+باشه الان میام*قطع کرد*
...
_ببینم بازم جرعت داری بعدش بیای پیش من چاپلوسی کنی یا نه؟ *پوزخند
ا/ت وارد اتاق شد و نگاهی بهش کرد و بعدم در رو بست.
+خب میخوای چی بازی کنی؟ *رفت نشست روی صندلی*
تهیونگ بلند شد از روی تخت و داشت توی اتاق راه میرفت و اروم اروم از پشت به ا/ت نزدیک شد و در هین گفتن حرفایی به ا/ت چاقویی رو تیز از توی جیبش دراورد و گردن ا/ت رو توی دستاش گرفت و چاقو رو زیر گلوی ا/ت گذاشت. یکم فشار داد که خون اروم روی گردن ا/ت داشت میریخت.
ا/ت بدجوری ترسیده بود گفت:
+چ.چیکار داری میکنی؟ *ترسیده
_میدونی من از ادمای چاپلوس بدم میاد و تو هم یکی از اونایی. میدونی باهاشون چیکار میکنم؟
_میکشمشون*بم توی گوش ا/ت*
ا/ت فهمید با ترسیدنش فقط داره اوضاع رو بدتر میکنه خونسردیه خودش رو حفظ کرد و دیگه تقلایی نکرد میدونست با اینکارش تهیونگ دست از سرش برمیداره.
با خونسردی تمام گفت:
+اگر یک دوست بخواد حال دوستش رو خوب کند چاپلوسیه باشه منو بکش
تهیونگ از رفتار ا/ت تعجب کرد.
_چرا این دختر نمیترسه؟ هرکاری هم میکنم نمیترسه؟ *توی ذهنش*
+با اینکار ها منو نمیتونی از اینجا بیرون کنی. من فقط میخوام کمی از زندگیت رو خوب کنم همین
تهیونگ اروم چاقو رو برداشت. به سمت تخت رفت و نشست روی تخت و نگاهی به دخترک انداخت.
_باشه میگم
+خوبه*لبخند
ا/ت دستمالی برداشت و خون روی گردنش رو پاک کرد.
_من از نوزادیم تا ۱۵ سالگیم توی پرورشگاه بودم. بعدش خانواده ای پولدار اما بی رحم من رو به سرپرستی گرفتن.
_اوایلش خوب بود اما کم کم باهام بد شدن. بهم زور میگفتن و اگر کاری رو انجام میدادم که به میلشون نبود من تا حد مرگ میزدن
+اووه چه بد*ناراحت
_چند سالی اینطوری گذشت تا چند ماه پیش که توی تصادف مردن و کل اموالشون به من واگذار شد
+شرکت هیوندا.برای شماست؟؟*پرونده ی تهیونگ جلوی ا/ت بود*
_اگر قراره من حرف بزنم چرا رفتی سراغ پرونده ام؟
+من اصلا پرونده ات رو نخوندم فقط میخوام ببینم چقدر باهام صادق هستی؟
_اره برای ما هست
+خب خ..*گوشی ا/ت زنگ خورد*
+صحبت هامون برای امروز کافیه فردا دوباره میام پیشت
_باشه
ا/ت از اتاق اومد بیرون و گوشیش رو جواب داد. داداشش بود.
+سلام داداش خوبی؟
÷سلام من خوبم تو خوبی؟
+منم بد نیستم.
÷زنگ زدم که بگن امروز زودتر بیای خونه خاله اینا دارن میان میدونی که فردا سالگرد فوت مادر پدر مونه..
+اره یادمه. باشه میام
÷اوکی
+چان هی
÷بله؟
+تو شرکتی به اسم هیوندا میشناسی؟
÷اره چطور؟
+میشه برام ته توش رو دربیاری؟
÷باشه
+ممنونم. خدافظ*قطع کرد
...
تهیونگ توی فکر فرار بود و دزدیدن ا/ت. براش سرگرمیه خوبی بود پس تصمیم گرفت چند روزه دیگه از اونجا فرار کنه.
با تلفن مخفیش به سو هو زنگ زد و باهاش هماهنگ کرد، سو هو هم دید که تهیونگ دیگه زیادی داره میگه که باید از اونجا بیاد بیرون مخالفتی نکرد و گفت کارا رو راست و ریس میکنه.
Part: 2
ا/ت از اتاق رفت بیرون. اینطوری حرف زدن بیمارها باهاش براش عادی بود پس بیشتر از این خوشحال بود که حداقل توانست کمی با این بیمار حرف بزنه.
قبل از اینکه وارد اتاقش بشه راهش رو کج کرد و به سمت اتاق اقای جانگ رفت.
در زد و اروم وارد اتاق شد.
£به همین زودی اومدی؟ *تعجب
+ازتون میخوام باهاش کاری نداشته باشین. به منم چند روز وقت بدین باهاش حرف میزنم قول میدم اوکی بشه
£باشه.مراقب باش. اتاقت رو هم اماده کردن میتونی بری*لبخند
+ممنونم
ا/ت از اتاق اومد بیرون و به سمت اتاق خودش رفت.
چند ساعتی گذشت که یدفعه تلفن روی میز ا/ت زنگ خورد حدس میزدم تهیونگ باشه جواب داد:
+بله؟
_حوصلم سر رفته میخوام یکم بازی کنم*نیشخند
صداش ی طوری بود ا/ت حس خوبی نداشت اما تصمیم گرفت فعلا قبول کنه و بره پیشش.
+باشه الان میام*قطع کرد*
...
_ببینم بازم جرعت داری بعدش بیای پیش من چاپلوسی کنی یا نه؟ *پوزخند
ا/ت وارد اتاق شد و نگاهی بهش کرد و بعدم در رو بست.
+خب میخوای چی بازی کنی؟ *رفت نشست روی صندلی*
تهیونگ بلند شد از روی تخت و داشت توی اتاق راه میرفت و اروم اروم از پشت به ا/ت نزدیک شد و در هین گفتن حرفایی به ا/ت چاقویی رو تیز از توی جیبش دراورد و گردن ا/ت رو توی دستاش گرفت و چاقو رو زیر گلوی ا/ت گذاشت. یکم فشار داد که خون اروم روی گردن ا/ت داشت میریخت.
ا/ت بدجوری ترسیده بود گفت:
+چ.چیکار داری میکنی؟ *ترسیده
_میدونی من از ادمای چاپلوس بدم میاد و تو هم یکی از اونایی. میدونی باهاشون چیکار میکنم؟
_میکشمشون*بم توی گوش ا/ت*
ا/ت فهمید با ترسیدنش فقط داره اوضاع رو بدتر میکنه خونسردیه خودش رو حفظ کرد و دیگه تقلایی نکرد میدونست با اینکارش تهیونگ دست از سرش برمیداره.
با خونسردی تمام گفت:
+اگر یک دوست بخواد حال دوستش رو خوب کند چاپلوسیه باشه منو بکش
تهیونگ از رفتار ا/ت تعجب کرد.
_چرا این دختر نمیترسه؟ هرکاری هم میکنم نمیترسه؟ *توی ذهنش*
+با اینکار ها منو نمیتونی از اینجا بیرون کنی. من فقط میخوام کمی از زندگیت رو خوب کنم همین
تهیونگ اروم چاقو رو برداشت. به سمت تخت رفت و نشست روی تخت و نگاهی به دخترک انداخت.
_باشه میگم
+خوبه*لبخند
ا/ت دستمالی برداشت و خون روی گردنش رو پاک کرد.
_من از نوزادیم تا ۱۵ سالگیم توی پرورشگاه بودم. بعدش خانواده ای پولدار اما بی رحم من رو به سرپرستی گرفتن.
_اوایلش خوب بود اما کم کم باهام بد شدن. بهم زور میگفتن و اگر کاری رو انجام میدادم که به میلشون نبود من تا حد مرگ میزدن
+اووه چه بد*ناراحت
_چند سالی اینطوری گذشت تا چند ماه پیش که توی تصادف مردن و کل اموالشون به من واگذار شد
+شرکت هیوندا.برای شماست؟؟*پرونده ی تهیونگ جلوی ا/ت بود*
_اگر قراره من حرف بزنم چرا رفتی سراغ پرونده ام؟
+من اصلا پرونده ات رو نخوندم فقط میخوام ببینم چقدر باهام صادق هستی؟
_اره برای ما هست
+خب خ..*گوشی ا/ت زنگ خورد*
+صحبت هامون برای امروز کافیه فردا دوباره میام پیشت
_باشه
ا/ت از اتاق اومد بیرون و گوشیش رو جواب داد. داداشش بود.
+سلام داداش خوبی؟
÷سلام من خوبم تو خوبی؟
+منم بد نیستم.
÷زنگ زدم که بگن امروز زودتر بیای خونه خاله اینا دارن میان میدونی که فردا سالگرد فوت مادر پدر مونه..
+اره یادمه. باشه میام
÷اوکی
+چان هی
÷بله؟
+تو شرکتی به اسم هیوندا میشناسی؟
÷اره چطور؟
+میشه برام ته توش رو دربیاری؟
÷باشه
+ممنونم. خدافظ*قطع کرد
...
تهیونگ توی فکر فرار بود و دزدیدن ا/ت. براش سرگرمیه خوبی بود پس تصمیم گرفت چند روزه دیگه از اونجا فرار کنه.
با تلفن مخفیش به سو هو زنگ زد و باهاش هماهنگ کرد، سو هو هم دید که تهیونگ دیگه زیادی داره میگه که باید از اونجا بیاد بیرون مخالفتی نکرد و گفت کارا رو راست و ریس میکنه.
- ۲۷۸
- ۲۵ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط