part25
𝐓𝐡𝐞𝐦𝐚𝐬𝐤
جیسون که دیگر نمیتوانست جلوی خودش را بگیرد، مشتش را گره کرد. او با تمام قدرت، دستِ تهیونگ را گرفت و او را به سمت دیوار هل داد. صدای برخوردِ تندِ آنها و جابهجاییِ ناگهانی، باعث شد موسیقی برای لحظهای کمرنگ شود و نگاههای تمامِ مهمانها به سمت آنها بچرخد.
«یک بار دیگه… فقط یک بار دیگه… به اون نگاه کن،» جیسون با صدایی که از شدتِ فشار در گلویش گیر کرده بود، تهدید کرد، «و من تضمین میکنم که این نمایشِ زیبا رو به یه کابوس برای خودت تبدیل میکنم.»
تهیونگ، در حالی که پشتش به دیوار بود، حتی پلک هم نزد. او حتی سعی نکرد دستش را برای دفاع بالا بیاورد. او فقط با همان نگاهِ نافذ و ترسناک، به جیسون خیره شد. در آن لحظه، در میانهی آن درگیریِ فیزیکی و لفظی، همه متوجه شدند که این یک بحثِ ساده بین دو پسر نیست.
این یک جنگِ قدرت بود. جنگی بین کسی که میخواست با «مالکیتِ کاذب» چیزی را حفظ کند (جیسون)، و کسی که میخواست با «تخریبِ واقعیت» همه چیز را به چالش بکشد (تهیونگ).
و در دوردست، در گوشهای تاریک از سالن، کامیل ایستاده بود. او شاهد بود که دنیایِ بینقص و ساختگیاش در حالِ فروپاشی است. او میدید که جیسون، قهرمانِ او، در حالِ از دست دادنِ کنترل است و تهیونگ، دشمنش، در عینِ آشفتگی، همچنان برنده و مسلط به نظر میرسد.
کامیل متوجه شد که در این بازی، او تنها کسی نیست که نقش بازی میکند؛ او تنها کسی است که از نتایجِ این بازی، وحشت دارد.
صدای برخوردِ تنِ تهیونگ به دیوار، در گوشهای کامیل مثل یک انفجارِ مهلک پیچید. سکوتِ سنگینِ سالن، که با نگاههای کنجکاو و قضاوتگرِ مهمانها پر شده بود، فشارِ نفس کشیدن را برای او سختتر میکرد. او دیگر نمیتوانست آن “تماشاگرِ بیطرف” باقی بماند. آن دیوارِ بلندی که با تمام توان دور خودش کشیده بود، حالا زیرِ فشارِ این درگیری، در حالِ فروپاشی بود.
کامیل حس کرد که اگر همین حالا حرکت نکند، یا جیسون از خشمِ خودِ او را از بین خواهد برد، یا تهیونگ با آن نگاهِ پیروزمندانه، روحِ او را تکهتکه خواهد کرد.
او قدم برداشت. قدمهایی که نه از سرِ مهربانی، بلکه از سرِ اضطرار بود.
وقتی به میانهی آنها رسید، دستش را با لرزشی که سعی میکرد پنهان کند، روی بازویِ سفت و منقبض شدهی جیسون گذاشت.
«جیسون! بس کن… خواهش میکنم.» صدای کامیل، اگرچه آرام بود، اما از شدتِ فشار، کمی نازک شده بود. او سعی کرد نگاهش را فقط به جیسون بدوزد، اما متوجه شد که چشمانِ تهیونگ، مثل دو قطبهی آهنِ قدرتمند، او را به سمت خود میکشند.
جیسون، که نفسنفس میزد و چشمانش از خشمِ خالص میسوخت، به کامیل نگاه کرد. «کامیل، تو داری میبینی؟ داری میبینی چطور باهاش رفتار میکنه؟ اون داره با زندگیِ ما بازی میکنه!»
کامیل با صدایی که سعی میکرد مقتدرانه باشد، گفت: «من میبینم، اما این راهِ درست نیست. تو داری جلوی همه خودت رو ضایع میکنی. بیا از اینجا بریم.»
او سعی کرد جیسون را به سمت خروجی هدایت کند، اما در همان لحظه، تهیونگ با آن آرامشِ هیولاییاش، حرفی زد که انگار تمامِ قدرتِ کامیل را در لحظه تخلیه کرد.
باید از اینجا بری، جیسون؟» تهیونگ پرسید، در حالی که سرش را کمی کج کرده بود و لبخندِ سردش هنوز روی لب داشت. «یا باید از این حقیقت فرار کنی که هر چقدر هم سعی کنی، نمیتونی اون چیزی که بین من و کامیل جریان داره رو با این نمایشهای بچگانه پنهان کنی؟»
کامیل احساس کرد خون در رگهایش منجمد شد. او به سمت تهیونگ چرخید. دیگر نه از ترس، بلکه از نوعی خشمِ از روی درماندگی.
«بسه دیگه، تهیونگ!» کامیل فریاد زد. صدای او در سالن پیچید و باعث شد موسیقیِ ملایم، انگار زیرِ پا له شود. «تو فکر میکنی کی هستی؟ فکر میکنی با این کارهای احمقانه، با استفاده از آدمها، میتونی چیزی رو تغییر بدی؟ تو فقط داری… تو فقط داری داری همه چیز رو خراب میکنی!»
تهیونگ از دیوار جدا شد. او به آرامی، با قدمهایی که نشان از تسلطِ مطلق داشت، به سمت کامیل آمد. او اصلاً به حضورِ جیسون یا نگاههای تندِ او توجهی نکرد. در تمامِ آن لحظه، دنیای او فقط در محدودهی حضورِ کامیل خلاصه شده بود.
او درست در مقابلِ کامیل ایستاد. آنقدر نزدیک که کامیل مجبور شد سرش را بالا بگیرد تا در چشمانش نگاه کند.
#فیک#فیکشن#اسمات#فیک_تهیونگ#فیکشن_بی_تی_اس
جیسون که دیگر نمیتوانست جلوی خودش را بگیرد، مشتش را گره کرد. او با تمام قدرت، دستِ تهیونگ را گرفت و او را به سمت دیوار هل داد. صدای برخوردِ تندِ آنها و جابهجاییِ ناگهانی، باعث شد موسیقی برای لحظهای کمرنگ شود و نگاههای تمامِ مهمانها به سمت آنها بچرخد.
«یک بار دیگه… فقط یک بار دیگه… به اون نگاه کن،» جیسون با صدایی که از شدتِ فشار در گلویش گیر کرده بود، تهدید کرد، «و من تضمین میکنم که این نمایشِ زیبا رو به یه کابوس برای خودت تبدیل میکنم.»
تهیونگ، در حالی که پشتش به دیوار بود، حتی پلک هم نزد. او حتی سعی نکرد دستش را برای دفاع بالا بیاورد. او فقط با همان نگاهِ نافذ و ترسناک، به جیسون خیره شد. در آن لحظه، در میانهی آن درگیریِ فیزیکی و لفظی، همه متوجه شدند که این یک بحثِ ساده بین دو پسر نیست.
این یک جنگِ قدرت بود. جنگی بین کسی که میخواست با «مالکیتِ کاذب» چیزی را حفظ کند (جیسون)، و کسی که میخواست با «تخریبِ واقعیت» همه چیز را به چالش بکشد (تهیونگ).
و در دوردست، در گوشهای تاریک از سالن، کامیل ایستاده بود. او شاهد بود که دنیایِ بینقص و ساختگیاش در حالِ فروپاشی است. او میدید که جیسون، قهرمانِ او، در حالِ از دست دادنِ کنترل است و تهیونگ، دشمنش، در عینِ آشفتگی، همچنان برنده و مسلط به نظر میرسد.
کامیل متوجه شد که در این بازی، او تنها کسی نیست که نقش بازی میکند؛ او تنها کسی است که از نتایجِ این بازی، وحشت دارد.
صدای برخوردِ تنِ تهیونگ به دیوار، در گوشهای کامیل مثل یک انفجارِ مهلک پیچید. سکوتِ سنگینِ سالن، که با نگاههای کنجکاو و قضاوتگرِ مهمانها پر شده بود، فشارِ نفس کشیدن را برای او سختتر میکرد. او دیگر نمیتوانست آن “تماشاگرِ بیطرف” باقی بماند. آن دیوارِ بلندی که با تمام توان دور خودش کشیده بود، حالا زیرِ فشارِ این درگیری، در حالِ فروپاشی بود.
کامیل حس کرد که اگر همین حالا حرکت نکند، یا جیسون از خشمِ خودِ او را از بین خواهد برد، یا تهیونگ با آن نگاهِ پیروزمندانه، روحِ او را تکهتکه خواهد کرد.
او قدم برداشت. قدمهایی که نه از سرِ مهربانی، بلکه از سرِ اضطرار بود.
وقتی به میانهی آنها رسید، دستش را با لرزشی که سعی میکرد پنهان کند، روی بازویِ سفت و منقبض شدهی جیسون گذاشت.
«جیسون! بس کن… خواهش میکنم.» صدای کامیل، اگرچه آرام بود، اما از شدتِ فشار، کمی نازک شده بود. او سعی کرد نگاهش را فقط به جیسون بدوزد، اما متوجه شد که چشمانِ تهیونگ، مثل دو قطبهی آهنِ قدرتمند، او را به سمت خود میکشند.
جیسون، که نفسنفس میزد و چشمانش از خشمِ خالص میسوخت، به کامیل نگاه کرد. «کامیل، تو داری میبینی؟ داری میبینی چطور باهاش رفتار میکنه؟ اون داره با زندگیِ ما بازی میکنه!»
کامیل با صدایی که سعی میکرد مقتدرانه باشد، گفت: «من میبینم، اما این راهِ درست نیست. تو داری جلوی همه خودت رو ضایع میکنی. بیا از اینجا بریم.»
او سعی کرد جیسون را به سمت خروجی هدایت کند، اما در همان لحظه، تهیونگ با آن آرامشِ هیولاییاش، حرفی زد که انگار تمامِ قدرتِ کامیل را در لحظه تخلیه کرد.
باید از اینجا بری، جیسون؟» تهیونگ پرسید، در حالی که سرش را کمی کج کرده بود و لبخندِ سردش هنوز روی لب داشت. «یا باید از این حقیقت فرار کنی که هر چقدر هم سعی کنی، نمیتونی اون چیزی که بین من و کامیل جریان داره رو با این نمایشهای بچگانه پنهان کنی؟»
کامیل احساس کرد خون در رگهایش منجمد شد. او به سمت تهیونگ چرخید. دیگر نه از ترس، بلکه از نوعی خشمِ از روی درماندگی.
«بسه دیگه، تهیونگ!» کامیل فریاد زد. صدای او در سالن پیچید و باعث شد موسیقیِ ملایم، انگار زیرِ پا له شود. «تو فکر میکنی کی هستی؟ فکر میکنی با این کارهای احمقانه، با استفاده از آدمها، میتونی چیزی رو تغییر بدی؟ تو فقط داری… تو فقط داری داری همه چیز رو خراب میکنی!»
تهیونگ از دیوار جدا شد. او به آرامی، با قدمهایی که نشان از تسلطِ مطلق داشت، به سمت کامیل آمد. او اصلاً به حضورِ جیسون یا نگاههای تندِ او توجهی نکرد. در تمامِ آن لحظه، دنیای او فقط در محدودهی حضورِ کامیل خلاصه شده بود.
او درست در مقابلِ کامیل ایستاد. آنقدر نزدیک که کامیل مجبور شد سرش را بالا بگیرد تا در چشمانش نگاه کند.
#فیک#فیکشن#اسمات#فیک_تهیونگ#فیکشن_بی_تی_اس
- ۳.۲k
- ۲۲ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط