part27

𝐓𝐡𝐞𝐦𝐚𝐬𝐤

«تو هیچ‌وقت نمی‌خواستی من رو نجات بدی،» کامیل با صدایی که حالا به زمزمه‌ای لرزان تبدیل شده بود، ادامه داد. «تو فقط می‌خواستی ثابت کنی که می‌تونی من رو از دستِ جیسون بگیری. تو می‌خواستی ثابت کنی که قدرتِ تو از عشقِ ما بیشتره. اما می‌دونی چی شد؟ تو من رو از دستِ جیسون نبردی… تو فقط باعث شدی من از خودم متنفر بشم.»

در همین لحظه، درِ سالن باز شد. جیسون وارد شد. او نه با عصبانیت، بلکه با چهره‌ای که انگار تمامِ دنیایش فرو ریخته بود، به سمت آن‌ها آمد. اما او به سمت تهیونگ نیامد. او مستقیم به سمت کامیل رفت و او را در آغوش گرفت.

این آغوش، برخلاف همیشه، “قراردادی” و “سرد” نبود. این یک آغوشِ پناهنده بود. کامیل سرش را روی شانه‌ی جیسون گذاشت و برای اولین بار، در مقابلِ چشم‌های تهیونگ، اجازه داد یک قطره اشک، از لایِ نقابش خارج شود.

تهیونگ در آن لحظه، انگار در وسطِ یک زمینِ یخی ایستاده بود. تمامِ آنچه او ساخته بود—تمامِ استراتژی‌ها، تمامِ نگاه‌های مرموز، تمامِ آن غرورِ بی‌حد و مرز—در برابر این صحنه، بی‌معنا شد.

او فکر می‌کرد که با فشار آوردن به شکاف‌های رابطه‌ی آن‌ها، آن‌ها را از هم جدا می‌کند تا بتواند کامیل را بردارد. اما او نمی‌دانست که فشار آوردن به آن شکاف‌ها، باعث می‌شود آن دو، برای بقا، بیشتر به هم بچسبند. او خود، ناخودآگاه، تبدیل به آن دشمنِ مشترکی شده بود که آن‌ها را به هم زنجیر کرد.

تهیونگ به عقب قدم برداشت. او می‌خواست چیزی بگوید، می‌خواست فریاد بزند که این یک نمایش است، که آن‌ها همگی در حالِ بازی کردن هستیم، اما کلمات در گلویش گیر کرده بودند. او برای اولین بار، سنگینیِ تنهاییِ خودش را حس کرد. او متوجه شد که او هرگز “قهرمان” داستان نبود؛ او فقط یک تماشاگرِ بی‌رحم بود که سعی داشت با تخریبِ داستان، توجهِ بازیگران را جلب کند.

او می‌خواست به کامیل ثابت کند که او (تهیونگ) تنها کسی است که او را می‌فهمد، اما در واقع، او تنها کسی بود که کامیل را از درکِ خودش دور کرده بود.

در حالی که جیسون و کامیل، در میانه‌ی آن سالنِ خلوت، به دنبالِ پناهگاهی برای بازسازیِ ویرانی‌هایشان بودند، تهیونگ در گوشه‌ی تاریک راهرو، ایستاده بود. قلبش، نه با یک ضربه‌ی فیزیکی، بلکه با یک حقیقتِ ساده شکسته بود:

او توانسته بود همه چیز را به چالش بکشد، اما نتوانسته بود حتی یک بار، واقعاً دیده شود.

او در آن لحظه، با تمامِ آن قدرت و زیبایی و هوش، چیزی نبود جز یک پسرِ تنها، که در تلاش برای لمسِ گرمایِ یک شعله، دست‌های خودش را به آتش کشیده بود.

از آن روز، تهیونگ دیگر آن پسرِ شکست‌ناپذیر و متکبر نبود. او هنوز در مدرسه حضور داشت، هنوز با کت‌وشلوارهای خوش‌دوخت و چهره‌ای مرتب ظاهر می‌شد، اما چیزی در چشمانش تغییر کرده بود. آن برقِ شیطنت‌آمیز و نگاهِ شکارچی، جای خود را به چیزی سنگین، مات و لبریز از یک بغضِ همیشگی داده بود.

او دیگر سعی نمی‌کرد توجه کامیل را جلب کند. او دیگر نقش بازی نمی‌کرد. او فقط… تماشا می‌کرد.



#فیک#فیکشن#اسمات#فیک_تهیونگ#فیکشن_بی_تی_اس
دیدگاه ها (۲)

part28

part29

part26

part25

part21

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط