part21

𝐓𝐡𝐞𝐦𝐚𝐬𝐤


روز بعد، فضای مدرسه با یک آرامشِ کاذب شروع شده بود. کامیل با همان چهره‌ی سرد و بی‌روح همیشگی، پشت میزش نشسته بود. او از دیشب تا صبح فقط به یک فکر فکر کرده بود: «باید نشون بدم که هیچ تأثیری روی من نداشتی»

در میانه‌ی ساعت تفریح، وقتی همه‌ی دانش‌آموزان در سالن اصلی یا حیاط تجمع کرده بودند، سکوتی غیرعادی در راهرو برقرار شد. «جیسون»، که یکی از محبوب‌ترین و جذاب‌ترین پسران سال آخر بود و همیشه مرکز توجه قرار داشت، به سمت میز کامیل قدم برداشت.

تهیونگ، که طبق معمول در گوشه‌ای از سالن، جایی که هم دید همه را داشت و هم کسی او را نمی‌دید، ایستاده بود، چشمانش را از روی کتاب برداشت. او متوجه حرکت جیسون شد.

جیسون، با لبخندی که معمولاً باعث می‌شد هر کسی را در همان لحظه مغلوب کند، مقابل کامیل ایستاد. او دستش را به آرامی روی میز کامیل گذاشت و با صدایی که به اندازه کافی بلند بود تا اطرافیان بشنوند، گفت:


«کامیل… من فکر می‌کنم ما زمان زیادی رو از کنار هم رد شدیم بدون اینکه واقعاً با هم حرف بزنیم. نظرت چیه؟ دوست داری از این به بعد، همراهِ هم باشیم؟»

همه مکث کردند. نگاه‌ها به سمت این دو نفر چرخید. مین‌جی و دوستانش با تعجب نگاه می‌کردند.

کامیل، بدون اینکه حتی پلک بزند یا نشانه‌ای از خجالت یا تردید در چهره‌اش ظاهر شود، نگاهش را از کتاب گرفت. او مستقیم به چشم‌های جیسون خیره شد. در ذهن کامیل، این فقط یک معامله بود؛ یک معامله برای خریدنِ آرامش.

او با لحنی که به طرز عجیبی صریح و بی‌تفاوت بود، گفت:

«باشه. قبوله.»

یک پچ‌پچِ کوتاه در سالن پیچید. جیسون، که احتمالاً انتظار یک واکنشِ نرم‌تر یا پرهیجان‌تر را داشت، کمی غافلگیر شد، اما سریع لبخندی پیروزمندانه زد و دست کامیل را (که کامیل اجازه داد) برای لحظه‌ای کوتاه لمس کرد.


در آن لحظه، از دور، تهیونگ ایستاده بود.

او شاهدِ تمامِ ماجرا بود. او شاهدِ آن “قبول کردنِ” سریع و بی‌روح بود. تهیونگ به راحتی می‌توانست بفهمد که این یک رابطه نیست؛ این یک «دفاع» است. او متوجه شد که کامیل دارد از جیسون به عنوان یک سپر استفاده می‌کند تا از او (تهیونگ) فاصله بگیرد.

اما چیزی که تهیونگ را به وجد آورد، نه خودِ این اتفاق، بلکه نوعِ نگاهِ کامیل بود. کامیل در حالی که دست جیسون را در دست داشت، برای لحظه‌ای کوتاه، چشمانش را به سمت گوشه‌ی سالن چرخاند. او دقیقاً می‌دانست تهیونگ کجاست. او این نمایش را دقیقاً برای او اجرا کرد.

تهیونگ لبانش را به آرامی روی هم فشرد. خشم؟ نه.

یک نوعِ لذتِ تلخ؟ شاید.

او زیر لب، در حالی که نگاهش را به کامیل می‌دوخت، زمزمه کرد:

او زیر لب، در حالی که نگاهش را به کامیل می‌دوخت، زمزمه کرد:

«پس می‌خوای با بازی کردن با مهره‌های دیگه، من رو از بازی بیرون بندازی؟… چه فکرِ جالبی، کامیل.»

او متوجه شد که کامیل با این کار، فقط دیوار دور خودش را بلندتر کرده، اما در عین حال، تمرکزِ تهیونگ را روی خودش دوچندان کرده است. کامیل فکر می‌کرد با این کار به او پیام می‌دهد که “من متعلق به تو نیستم”، اما او در واقع داشت فریاد می‌زد: «من اینجام و دارم تلاشم رو می‌کنم تا از دستت فرار کنم!»

و این، برای تهیونگ، جذاب‌ترین بخشِ بازی بود.

شرط هر دو پست لایکش بالای ۴۰ باشه 🌝

#فیک#اسمات#فیکشن#فیکشن_تهیونگ#فیک_بی_تی_اس
دیدگاه ها (۱۰)

part20

part19

𝐩𝐚𝐫𝐭𝟕

part17

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط