part24

𝐓𝐡𝐞𝐦𝐚𝐬𝐤

او با همان لحنِ عاشقانه و رمانتیکی که در مقابلِ دیگران داشت، به مین‌جی گفت: «فقط داشتم با یکی از دوستان قدیمی‌مون صحبت می‌کردم. بیا، بریم سمتِ تراس، اینجا خیلی شلوغه.»

اما در همان حال که تهیونگ مین‌جی را از جلوی چشم‌های کامیل دور می‌کرد، زیر لب، به اندازه‌ای که فقط کامیل بشنود، گفت:

«این تازه شروعِ بخشِ دومِ نمایشه…»

کامیل در حالی که تنها مانده بود، حس کرد که زمین زیر پایش در حال لرزیدن است. او متوجه شد که این مهمانی، قرار نبود پایانِ جنگ باشد؛ این مهمانی، فقط زمینِ بازیِ جدیدی بود که تهیونگ برای نابود کردنِ تمامِ دیوارهای او طراحی کرده بود

تنش در آن ویلای باشکوه، مانند الکتریسیته‌ای در هوا جاری بود؛ سنگین، نامرئی و آماده برای تخلیه شدن با کوچک‌ترین جرقه.

جیسون، برخلاف ظاهر آرام و مهربانش، در تمام این یک ماه تحت فشار بوده است. او نه احمق بود و نه کور؛ او متوجه شده بود که هر بار که او و کامیل در یک جمع هستند، یک جفت چشمِ تیره و نافذ، مانند یک شکارچی، هر حرکتِ کامیل را رصد می‌کند. او متوجه شده بود که وقتی کامیل می‌خندد، نگاهِ تهیونگ نه به لبخند، بلکه به لرزشِ خفیفِ شانه‌های کامیل می‌دود.

او حس می‌کرد که در رابطه با کامیل، تنها نیست؛ او حس می‌کرد که در حالِ محافظت از چیزی است که یک سایه‌ی بزرگ مدام در تلاش برای ربودن آن است.

در حالی که تهیونگ مین‌جی را به سمت تراس هدایت می‌کرد، جیسون که از دور همه چیز را زیر نظر داشت، احساس کرد که صبرش به پایان رسیده است. او نمی‌توانست اجازه دهد این بازیِ کثیف، زیرِ سایه‌ی لبخندهای کاذب و موسیقی ملایم ادامه پیدا کند.

جیسون با قدم‌هایی محکم و پرقدرت، مسیرِ تهیونگ را سد کرد.

صدای برخورد قدم‌های او روی کفِ سنگینِ سالن، گویی ضرب‌آهنگی برای شروعِ جنگ بود. مین‌جی که تازه به تراس رسیده بود، برگشت و با تعجب به صحنه خیره شد. تهیونگ، با همان خونسردیِ همیشگی‌اش، ایستاد. او حتی یک قدم عقب نرفت؛ بلکه با نگاهی که از آرامش به بی‌تفاوتی محض تغییر کرده بود، به جیسون خیره شد.

«ببخشید، تهیونگ،» جیسون با صدایی که سعی می‌کرد کنترل‌شده باشد اما لرزشِ خشم در آن موج می‌زد، گفت. «فکر می‌کردم برای بودن با مین‌جی، باید کمی از آداب معاشرتِ انسانی فاصله بگیری و تمرکزت رو روی آدم‌های دیگه بذاری.»

تهیونگ پوزخند زد. یک پوزخندِ کوتاه، سرد و بسیار تحقیرآمیز. «آداب معاشرت، جیسون؟ تو داری درباره‌ی آداب معاشرت صحبت می‌کنی؟ یا درباره‌ی اینکه چطور سعی می‌کنی یک حقیقتِ بدیهی رو با پوشوندنِ اون، از چشم بقیه پنهان کنی؟»

چهره‌ی جیسون از خشم سرخ شد. او یک قدم به سمت تهیونگ جلو آمد، طوری که فاصله‌ی بین آن‌ها به حداقل رسید. «من نمی‌دونم تو چه بازی‌هایی رو توی سرت داری، اما یک چیز رو خوب می‌دونم: کامیل مالِ منه. و هر بار که اون نگاهِ کثیفِ تو رو روی اون حس می‌کنم، می‌فهمم که تو فقط دنبالِ یه بازی هستی. تو حتی به مین‌جی هم احترام نمی‌ذاری، چون اون برات فقط یه مهره‌ست برای رسیدن به اون.»

مین‌جی، که حالا متوجه شده بود این درگیری اصلاً درباره‌ی او نیست، با چهره‌ای درهم‌رفته و پر از غرورِ جریحه‌دار شده، میان آن‌ها ایستاد. «جیسون! داری چی می‌گی؟ تهیونگ با من هست!»

اما جیسون حتی به او هم نگاه نکرد. نگاه او فقط روی تهیونگ قفل شده بود. «اون با تو نیست، مین‌جی. اون فقط داره از تو استفاده می‌کنه تا به کامیل نشون بده که می‌تونه هر کسی رو به بازی بگیره. اون یه هیولاست که فقط می‌خواد اون چیزی رو که نمی‌تونه داشته باشه، تخریب کنه.»

تهیونگ ناگهان خندید. خنده‌ای که هیچ گرمایی نداشت و بیشتر شبیه به صدای شکستنِ یخ بود. او به آرامی به سمت جیسون خم شد، طوری که فقط او صدایش را بشنود، اما با آن قدرتِ کلامی که تمامِ حضورِ جیسون را فلج می‌کرد


«تو فکر می‌کنی با محافظت کردن از اون، داری بهش کمک می‌کنی؟» تهیونگ با صدایی بم و خطرناک زمزمه کرد. «تو داری اون رو توی یه قفسِ طلایی زندانی می‌کنی تا اینکه اون خودش از شدتِ خفقان، خودش رو به دستِ من بسپاره. تو واقعاً فکر می‌کنی اون با تو خوشبخته؟ یا فقط از ترسِ تنهایی، نقشِ یک قربانیِ مظلوم رو بازی می‌کنه؟»


شرط لایک بالای ۴۰


#فیک#فیکشن#اسمات#فیک_تهیونگ#فیکشن_بی_تی_اس
دیدگاه ها (۵)

part23

part22

𝐩𝐚𝐫𝐭𝟖

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط