پارت: 10 (بخش2)
پارت: 10 (بخش2)
**زاویه دید: هیزل*
«فازِ ناجی برداشتی؟ فکر میکنی چون بازوهات از من بزرگتره و تو مدرسهی بابات کاپیتانی، الان حق داری بیای و کارِ منو از دستم بقاپی که مثلا نشون بدی چقدر مردی؟»
فکِ زین منقبض شد. تشک را با یک حرکت از روی شانهاش سر داد و با صدای بلندی کوبید روی زمین. گرد و غبارِ سالها پیش به هوا بلند شد و باعث شد جفتمان سرفه کنیم. حالا تمامِ قد روبرویم ایستاده بود و تمامِ توجهش روی من بود. چشمهای تیرهاش که معمولاً بیتفاوت و بیروح بودند، حالا برقی از اخطار داشتند.
«من فقط خواستم یه لطفِ کوفتی بهت بکنم، هیزل. میشه برای یک بار هم که شده، از همهچیز یه جنگِ جهانی نسازی؟ میشه همهچیز رو به هم ربط ندی؟»
«لطف؟» صدایم توی سالنِ خالی اکو شد. دیگر نمیتوانستم جلوی کلماتی که ماهها توی گلویم تلنبار شده بود را بگیرم. سد شکسته بود. «پسرهایی مثل تو، اصلا معنیِ لطف رو نمیفهمن، زین! شماها فقط بلدین تظاهر کنین.» دستم را توی هوا تکان دادم. «پسرهایی مثل تو عادت دارن همیشه تمامِ فضا رو اشغال کنن. شما وارد یه اتاق میشید و انتظار دارید همه براتون فرشِ قرمز پهن کنن و برن کنار. وقتی هم که فقط یه ذره از فضای خودتون رو به ما میدید، انتظار دارید تا آخرِ عمر جلومون خم و راست بشیم و ازتون تشکر کنید!»
زین یک قدمِ بلند به جلو برداشت. فاصلهمان حالا کمتر از نیممتر بود. سینهاش از نفسهای تندش بالا و پایین میرفت و میتوانستم بوی ادکلنِ تلخ و گرانیقیمتش را که با بوی عرق قاطی شده بود، حس کنم. «پسرهایی مثل من؟ تو اصلاً در موردِ من چی میدونی که اینطوری واسه خودت نسخه میپیچی؟ هان؟ فکر میکنی چون تو یه خونهی بزرگ زندگی میکنم و ماشینِ مدلبالا سوار میشم، همهچیز برام یه بازیه؟ فکر میکنی هیچ دردی تو این دنیا ندارم چون حساب بانکیِ بابام پره؟»
عقب نکشیدم. چانهام را دادم بالا. «نیست؟ دیروز خودت با دهنِ خودت گفتی! تجهیزاتِ ما رو قفل کردی چون فکر میکردی *برای هر دو طرف بهتره*. تو حتی به خودت زحمت ندادی بپرسی ما چی میخوایم. تو فقط... تصمیم میگیری! چون تو دنیایِ پرفکتِ تو، بقیه فقط سیاهیلشکرن. ما فقط آدمایی هستیم که باید تو پسزمینهی عکسهای قهرمانیِ تو و دوستات حضور داشته باشیم تا شماها بیشتر بدرخشید. همهچیز همیشه دربارهی تواِ، زین!»
«ببند دهنتو، هیزل!»
زین غرید. صدایش از تهِ گلویش بیرون آمد، به طرز خطرناکی پایین و بم. دستهایش را توی موهای خیس از عرقش فرو برد و آنها را به هم ریخت. آن ماسکِ بینقص و خونسردش داشت جلوی چشمهایم تکهتکه میشد. «تو فکر میکنی من دلم میخواد تمامِ این فضای لعنتی رو اشغال کنم؟ فکر میکنی من از این که بیست و چهار ساعتِ شبانهروز، هفت روزِ هفته زیرِ ذرهبین باشم لذت میبرم؟»
«آره، میبری! چون بهت قدرت میده! تو عاشقِ اینی که همه نگات کنن!»
«چه قدرتی؟! » زین ناگهان فریاد زد. صدای دورگهاش آنقدر بلند و پر از درد بود که باعث شد بیاختیار یک قدم به عقب بردارم. او به سمت من خیز برداشت، چشمهایش پر از یک خشمِ مستأصل و دیوانهکننده بود. «کدوم قدرت، هیزل؟ قدرتِ اینکه نتونی حتی یه اشتباهِ کوچیک بکنی؟ قدرتِ اینکه اگه نمرهت از عالی بشه خیلیخوب، پدرت یه هفته تو خونه باهات حرف نزنه و مثل یه آشغال باهات رفتار کنه؟ تو فکر میکنی من این فضا رو دزدیدم؟ نه...»
دستش را مشت کرد و محکم کوبید به سینهی خودش. «این فضا رو به زور دادن به من! هُلم دادن وسطش و گفتن اگه ازش بیفتی بیرون، اگه بهترین نباشی، اگه حتی یه لحظه بلرزی، دیگه هیچ ارزشی نداری! تو هیچی نیستی!»
نفس توی سینهام حبس شد. دهانم نیمهباز مانده بود اما هیچ کلمهای از گلویم بیرون نمیآمد. انگار یکی با پتک کوبیده بود توی سرم.
زین دستهایش را روی صورتش کشید. شانههای پهنش افتادند. وقتی دوباره نگاهم کرد، آن خشمِ فورانیِ چند ثانیه پیش، جای خودش را به یک خستگیِ عمیق و استخوانسوز داده بود؛ خستگیِ یک پیرمردِ نود ساله توی کالبدِ یک پسرِ هجدهساله.
«تو... تو برای دیده شدن میجنگی، هیزل.» صدایش حالا آرام و خشدار بود، شبیه زمزمهای که به زور شنیده میشد. نگاهش توی چشمانم قفل شده بود و برای اولین بار، هیچ دیواری بینمان نبود. «تو میجنگی که بقیه ببیننت. که حقِ خودت رو بگیری. که اون بورسیهی کوفتی رو بگیری و از این شهرِ لعنتی بری. اما من...»
پوزخندِ تلخی زد که هیچ شباهتی به لبخند نداشت و گوشهی لبش را کج کرد. «من هر روز صبح بیدار میشم و میجنگم که فقط برای یه لحظه... فقط برای یک ساعت... هیچکس نگاهم نکنه. هیچکس ازم انتظاری نداشته باشه. من دارم زیرِ سنگینیِ این نگاهها خفه میشم، هیزل. من نمیخوام مرکزِ دنیا باشم. من فقط میخوام بتونم نفس بکشم.»
**زاویه دید: هیزل*
«فازِ ناجی برداشتی؟ فکر میکنی چون بازوهات از من بزرگتره و تو مدرسهی بابات کاپیتانی، الان حق داری بیای و کارِ منو از دستم بقاپی که مثلا نشون بدی چقدر مردی؟»
فکِ زین منقبض شد. تشک را با یک حرکت از روی شانهاش سر داد و با صدای بلندی کوبید روی زمین. گرد و غبارِ سالها پیش به هوا بلند شد و باعث شد جفتمان سرفه کنیم. حالا تمامِ قد روبرویم ایستاده بود و تمامِ توجهش روی من بود. چشمهای تیرهاش که معمولاً بیتفاوت و بیروح بودند، حالا برقی از اخطار داشتند.
«من فقط خواستم یه لطفِ کوفتی بهت بکنم، هیزل. میشه برای یک بار هم که شده، از همهچیز یه جنگِ جهانی نسازی؟ میشه همهچیز رو به هم ربط ندی؟»
«لطف؟» صدایم توی سالنِ خالی اکو شد. دیگر نمیتوانستم جلوی کلماتی که ماهها توی گلویم تلنبار شده بود را بگیرم. سد شکسته بود. «پسرهایی مثل تو، اصلا معنیِ لطف رو نمیفهمن، زین! شماها فقط بلدین تظاهر کنین.» دستم را توی هوا تکان دادم. «پسرهایی مثل تو عادت دارن همیشه تمامِ فضا رو اشغال کنن. شما وارد یه اتاق میشید و انتظار دارید همه براتون فرشِ قرمز پهن کنن و برن کنار. وقتی هم که فقط یه ذره از فضای خودتون رو به ما میدید، انتظار دارید تا آخرِ عمر جلومون خم و راست بشیم و ازتون تشکر کنید!»
زین یک قدمِ بلند به جلو برداشت. فاصلهمان حالا کمتر از نیممتر بود. سینهاش از نفسهای تندش بالا و پایین میرفت و میتوانستم بوی ادکلنِ تلخ و گرانیقیمتش را که با بوی عرق قاطی شده بود، حس کنم. «پسرهایی مثل من؟ تو اصلاً در موردِ من چی میدونی که اینطوری واسه خودت نسخه میپیچی؟ هان؟ فکر میکنی چون تو یه خونهی بزرگ زندگی میکنم و ماشینِ مدلبالا سوار میشم، همهچیز برام یه بازیه؟ فکر میکنی هیچ دردی تو این دنیا ندارم چون حساب بانکیِ بابام پره؟»
عقب نکشیدم. چانهام را دادم بالا. «نیست؟ دیروز خودت با دهنِ خودت گفتی! تجهیزاتِ ما رو قفل کردی چون فکر میکردی *برای هر دو طرف بهتره*. تو حتی به خودت زحمت ندادی بپرسی ما چی میخوایم. تو فقط... تصمیم میگیری! چون تو دنیایِ پرفکتِ تو، بقیه فقط سیاهیلشکرن. ما فقط آدمایی هستیم که باید تو پسزمینهی عکسهای قهرمانیِ تو و دوستات حضور داشته باشیم تا شماها بیشتر بدرخشید. همهچیز همیشه دربارهی تواِ، زین!»
«ببند دهنتو، هیزل!»
زین غرید. صدایش از تهِ گلویش بیرون آمد، به طرز خطرناکی پایین و بم. دستهایش را توی موهای خیس از عرقش فرو برد و آنها را به هم ریخت. آن ماسکِ بینقص و خونسردش داشت جلوی چشمهایم تکهتکه میشد. «تو فکر میکنی من دلم میخواد تمامِ این فضای لعنتی رو اشغال کنم؟ فکر میکنی من از این که بیست و چهار ساعتِ شبانهروز، هفت روزِ هفته زیرِ ذرهبین باشم لذت میبرم؟»
«آره، میبری! چون بهت قدرت میده! تو عاشقِ اینی که همه نگات کنن!»
«چه قدرتی؟! » زین ناگهان فریاد زد. صدای دورگهاش آنقدر بلند و پر از درد بود که باعث شد بیاختیار یک قدم به عقب بردارم. او به سمت من خیز برداشت، چشمهایش پر از یک خشمِ مستأصل و دیوانهکننده بود. «کدوم قدرت، هیزل؟ قدرتِ اینکه نتونی حتی یه اشتباهِ کوچیک بکنی؟ قدرتِ اینکه اگه نمرهت از عالی بشه خیلیخوب، پدرت یه هفته تو خونه باهات حرف نزنه و مثل یه آشغال باهات رفتار کنه؟ تو فکر میکنی من این فضا رو دزدیدم؟ نه...»
دستش را مشت کرد و محکم کوبید به سینهی خودش. «این فضا رو به زور دادن به من! هُلم دادن وسطش و گفتن اگه ازش بیفتی بیرون، اگه بهترین نباشی، اگه حتی یه لحظه بلرزی، دیگه هیچ ارزشی نداری! تو هیچی نیستی!»
نفس توی سینهام حبس شد. دهانم نیمهباز مانده بود اما هیچ کلمهای از گلویم بیرون نمیآمد. انگار یکی با پتک کوبیده بود توی سرم.
زین دستهایش را روی صورتش کشید. شانههای پهنش افتادند. وقتی دوباره نگاهم کرد، آن خشمِ فورانیِ چند ثانیه پیش، جای خودش را به یک خستگیِ عمیق و استخوانسوز داده بود؛ خستگیِ یک پیرمردِ نود ساله توی کالبدِ یک پسرِ هجدهساله.
«تو... تو برای دیده شدن میجنگی، هیزل.» صدایش حالا آرام و خشدار بود، شبیه زمزمهای که به زور شنیده میشد. نگاهش توی چشمانم قفل شده بود و برای اولین بار، هیچ دیواری بینمان نبود. «تو میجنگی که بقیه ببیننت. که حقِ خودت رو بگیری. که اون بورسیهی کوفتی رو بگیری و از این شهرِ لعنتی بری. اما من...»
پوزخندِ تلخی زد که هیچ شباهتی به لبخند نداشت و گوشهی لبش را کج کرد. «من هر روز صبح بیدار میشم و میجنگم که فقط برای یه لحظه... فقط برای یک ساعت... هیچکس نگاهم نکنه. هیچکس ازم انتظاری نداشته باشه. من دارم زیرِ سنگینیِ این نگاهها خفه میشم، هیزل. من نمیخوام مرکزِ دنیا باشم. من فقط میخوام بتونم نفس بکشم.»
- ۱۵۹
- ۱۳ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط