پارت: 3 (بخش2)
پارت: 3 (بخش2)
**زاویه دید: هیزل*
«اینجا چه خبره؟»
صدا، بلند نبود. فریاد نبود. اما چنان اقتدارِ خونسردانهای توش موج میزد که تمام همهمه و خندههای پسرهای تیم فوتبال در یک ثانیه قطع شد. انگار یکی دکمهی میوتِ دنیا رو زده بود.
(زین استون بود) .
با قدمهایی آروم و مطمئن از بین همتیمیهایش بیرون اومد. موهای مشکیش کمی روی پیشانیاش ریخته بود و نگاهش، مثل همیشه، ترکیبی از خستگی، غرور و یه بیحوصلگیِ عمیق بود. اون کاپیتان بود. پسر طلایی وست وود. کسی که فکر میکرد با یه اشاره انگشت میتونه اقیانوسها رو بشکافه و هر مشکلی رو حل کنه.
زین نگاهی به وسایلِ پخش شده روی پیست، بعد به تایلر، و در نهایت به من انداخت. چشماش روی من قفل شد. نه تمسخری تو نگاهش بود نه خشمی؛ فقط یه سردیِ مطلق که به طرز عجیبی از متلکهای تایلر هم توهینآمیزتر بود. انگار من یه حشره بودم که مزاحمِ برنامهی روزانهاش شده بودم.
زین رو به من کرد، دستش رو تو جیب گرمکنِ گرونقیمتش فرو برد و با صدایی که بیشتر شبیه دستور بود تا خواهش گفت: «هیزل، درسته؟ ببین، یه ناهماهنگی تو برنامه پیش اومده. استعدادیابها هفته دیگه میان و ما باید تاکتیکهای جدید رو روی چمن اصلی تمرین کنیم. بهتره شما تمرینتون رو همینجا تموم کنید. ما الان باید زمین رو آماده کنیم.»
کلماتش مثل سیلی بود. اون درخواست نمیکرد؛ داشت بهم ابلاغ میکرد که باید چیکار کنم.
خون تو گوشهام میکوبید. دستهام مشت شد. با لحنی که از شدت خشم میلرزید گفتم: «تو کی هستی که به من بگی کی تمرینم رو تموم کنم؟ برنامه روی تابلوی دفتر مدیریت خورده. تا ساعت پنج، این پیست لعنتی مال ماست. اینکه بابای تو نصف این مدرسه رو خریده و پول لباسهای شما رو میده، به این معنی نیست که میتونی زمان رو هم بخری، استون.»
چند نفر از بچههای تیم دوومیدانی که پشت سرم جمع شده بودن، نفسشون رو تو سینه حبس کردن. پسرهای تیم فوتبال به هم نگاه کردن. میدیدم که چند نفر گوشیهاشون رو از جیب بیرون آوردن و دارن فیلم میگیرن. بوی درگیری به مشام همه رسیده بود و تو این مدرسه، هیچچیز جذابتر از پایین کشیده شدنِ غرورِ پسر طلایی توسط یه دختر از طبقهی پایین نبود.
فک زین منقبض شد. کنترل خونسردانهاش برای یک صدم ثانیه ترک برداشت و یه سایهی عصبی از تو چشماش رد شد. یک قدم بهم نزدیکتر شد، جوری که سایهاش افتاد روم. «من نمیخوام دعوا راه بندازم، هیزل. فقط دارم منطقی حرف میزنم. تمرین ما برای مدرسه و برای بورسیهی این بچهها خیلی مهمتر از چند دور دویدنِ اضافهی شماست. لطفاً لجبازی نکن و راه رو باز کن. ارزش یه درگیریِ مسخره رو نداره.»
«منطق تو یعنی هرچی جنابعالی بگی همون بشه؟» صدام بالا رفت، دیگه نمیتونستم کنترلش کنم. «شماها همیشه همهچیز رو اشغال میکنید. فضا رو، بودجه رو، توجه مربیها رو! ما برای هر یه دونه کفشِ میخی باید جون بکنیم، اونوقت تو میای به من میگی تمرینم مهم نیست؟ من قرار نیست از روی پیستِ خودم برم کنار تا تو بتونی برای استعدادیابهای استنفورد ژست بگیری!»
تایلر که از این تقابل به شدت لذت میبرد و دنبال آتیش سوزوندن بود، ناگهان با صدای بلندی خندید. «ولش کن زین، این دختره عقدهای شده. فکر کرده اگه یه ربع بیشتر بدوه تو المپیک راش میدن.»
و قبل از اینکه کسی بتونه واکنشی نشون بده یا حتی زین بهش بتوپه، تایلر پاش رو عقب برد و با تمام قدرت، توپی رو که زیر پاش بود، شوت کرد.
توپ با سرعت وحشتناکی، دقیقاً همسطح زانو، به سمت من و کلوئی پرتاب شد.
همهچیز تو یک صدم ثانیه اتفاق افتاد. کلوئی جیغ کشید و خودش رو کشید کنار. زین دستش رو به سمت تایلر دراز کرد و با صدایی که رگههای وحشت توش بود فریاد زد: «هی! چه غلطی میکنی؟!»
من برای اینکه توپ به صورتم یا شکمم نخوره، ناخودآگاه خودم رو با شدت به سمت چپ پرت کردم. اما تو اون لحظهی پر از استرس...
**زاویه دید: هیزل*
«اینجا چه خبره؟»
صدا، بلند نبود. فریاد نبود. اما چنان اقتدارِ خونسردانهای توش موج میزد که تمام همهمه و خندههای پسرهای تیم فوتبال در یک ثانیه قطع شد. انگار یکی دکمهی میوتِ دنیا رو زده بود.
(زین استون بود) .
با قدمهایی آروم و مطمئن از بین همتیمیهایش بیرون اومد. موهای مشکیش کمی روی پیشانیاش ریخته بود و نگاهش، مثل همیشه، ترکیبی از خستگی، غرور و یه بیحوصلگیِ عمیق بود. اون کاپیتان بود. پسر طلایی وست وود. کسی که فکر میکرد با یه اشاره انگشت میتونه اقیانوسها رو بشکافه و هر مشکلی رو حل کنه.
زین نگاهی به وسایلِ پخش شده روی پیست، بعد به تایلر، و در نهایت به من انداخت. چشماش روی من قفل شد. نه تمسخری تو نگاهش بود نه خشمی؛ فقط یه سردیِ مطلق که به طرز عجیبی از متلکهای تایلر هم توهینآمیزتر بود. انگار من یه حشره بودم که مزاحمِ برنامهی روزانهاش شده بودم.
زین رو به من کرد، دستش رو تو جیب گرمکنِ گرونقیمتش فرو برد و با صدایی که بیشتر شبیه دستور بود تا خواهش گفت: «هیزل، درسته؟ ببین، یه ناهماهنگی تو برنامه پیش اومده. استعدادیابها هفته دیگه میان و ما باید تاکتیکهای جدید رو روی چمن اصلی تمرین کنیم. بهتره شما تمرینتون رو همینجا تموم کنید. ما الان باید زمین رو آماده کنیم.»
کلماتش مثل سیلی بود. اون درخواست نمیکرد؛ داشت بهم ابلاغ میکرد که باید چیکار کنم.
خون تو گوشهام میکوبید. دستهام مشت شد. با لحنی که از شدت خشم میلرزید گفتم: «تو کی هستی که به من بگی کی تمرینم رو تموم کنم؟ برنامه روی تابلوی دفتر مدیریت خورده. تا ساعت پنج، این پیست لعنتی مال ماست. اینکه بابای تو نصف این مدرسه رو خریده و پول لباسهای شما رو میده، به این معنی نیست که میتونی زمان رو هم بخری، استون.»
چند نفر از بچههای تیم دوومیدانی که پشت سرم جمع شده بودن، نفسشون رو تو سینه حبس کردن. پسرهای تیم فوتبال به هم نگاه کردن. میدیدم که چند نفر گوشیهاشون رو از جیب بیرون آوردن و دارن فیلم میگیرن. بوی درگیری به مشام همه رسیده بود و تو این مدرسه، هیچچیز جذابتر از پایین کشیده شدنِ غرورِ پسر طلایی توسط یه دختر از طبقهی پایین نبود.
فک زین منقبض شد. کنترل خونسردانهاش برای یک صدم ثانیه ترک برداشت و یه سایهی عصبی از تو چشماش رد شد. یک قدم بهم نزدیکتر شد، جوری که سایهاش افتاد روم. «من نمیخوام دعوا راه بندازم، هیزل. فقط دارم منطقی حرف میزنم. تمرین ما برای مدرسه و برای بورسیهی این بچهها خیلی مهمتر از چند دور دویدنِ اضافهی شماست. لطفاً لجبازی نکن و راه رو باز کن. ارزش یه درگیریِ مسخره رو نداره.»
«منطق تو یعنی هرچی جنابعالی بگی همون بشه؟» صدام بالا رفت، دیگه نمیتونستم کنترلش کنم. «شماها همیشه همهچیز رو اشغال میکنید. فضا رو، بودجه رو، توجه مربیها رو! ما برای هر یه دونه کفشِ میخی باید جون بکنیم، اونوقت تو میای به من میگی تمرینم مهم نیست؟ من قرار نیست از روی پیستِ خودم برم کنار تا تو بتونی برای استعدادیابهای استنفورد ژست بگیری!»
تایلر که از این تقابل به شدت لذت میبرد و دنبال آتیش سوزوندن بود، ناگهان با صدای بلندی خندید. «ولش کن زین، این دختره عقدهای شده. فکر کرده اگه یه ربع بیشتر بدوه تو المپیک راش میدن.»
و قبل از اینکه کسی بتونه واکنشی نشون بده یا حتی زین بهش بتوپه، تایلر پاش رو عقب برد و با تمام قدرت، توپی رو که زیر پاش بود، شوت کرد.
توپ با سرعت وحشتناکی، دقیقاً همسطح زانو، به سمت من و کلوئی پرتاب شد.
همهچیز تو یک صدم ثانیه اتفاق افتاد. کلوئی جیغ کشید و خودش رو کشید کنار. زین دستش رو به سمت تایلر دراز کرد و با صدایی که رگههای وحشت توش بود فریاد زد: «هی! چه غلطی میکنی؟!»
من برای اینکه توپ به صورتم یا شکمم نخوره، ناخودآگاه خودم رو با شدت به سمت چپ پرت کردم. اما تو اون لحظهی پر از استرس...
- ۲۲۹
- ۰۶ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط