پارت: 10 (بخش3)
پارت: 10 (بخش3)
**زاویه دید: هیزل*
سکوتِ وحشتناک و سنگینی سالن را فرا گرفت. فقط صدای نفسهای نامنظمِ هر دوی ما به گوش میرسید و صدای ضربانِ قلبِ خودم که داشت پردهی گوشم را پاره میکرد.
او درست میگفت. مغزم داشت منفجر میشد اما میدانستم که حق با اوست. من میخواستم فضا داشته باشم تا زنده بمانم، اما او... او توی فضایی که به زور بهش داده بودند، گیر افتاده بود. قفسِ او از جنسِ طلا بود، ماشینش مدلبالا بود و لباسهایش مارکدار، اما میلههای قفسش به همان اندازه محکم و بیرحم بودند.
نگاهم را از چشمانش دزدیدم و به کفشهای کتانیِ کهنهام خیره شدم. احساسِ بدی داشتم. احساس میکردم بدونِ اجازه واردِ تاریکترین و خصوصیترین اتاقِ ذهنِ یک نفر شدهام و چیزی را دیدهام که قرار نبود هیچوقت ببینم. پسری که همیشه فکر میکردم همهچیز دارد، در واقع هیچچیز از خودش نداشت.
«من...» گلویم را صاف کردم. صدام به طرز احمقانهای میلرزید. «من نمیدونستم.»
«البته که نمیدونستی.» زین با لحنِ تلخی جواب داد و یک قدم به عقب رفت. فاصلهی امنِ بینمان را دوباره برقرار کرد. نفسِ عمیقی کشید و دیدم که چطور دارد آن ماسکِ سرد و بیتفاوتش را دوباره روی صورتش میگذارد. اما این بار، ترکهای روی ماسک خیلی واضحتر از قبل بود. «همونطور که من نمیدونستم بورسیه برای تو یعنی مرگ و زندگی. ما فقط بلدیم همدیگه رو از دور قضاوت کنیم.»
همان لحظه، زنگِ پایانِ ساعت در راهروهای مدرسه به صدا درآمد. صدای تیز و کرکنندهاش مثل یک سیلی ما را از آن خلسهی عجیب و ملتهب بیرون کشید.
زین بدون اینکه حرفِ دیگری بزند یا حتی نگاهم کند، چرخید و به سمت درِ خروجی رفت. کولهپشتیاش را از روی نیمکتِ چوبی برداشت و با بیحوصلگی روی یک شانهاش انداخت. قبل از اینکه از در خارج شود، برای یک ثانیهی کوتاه مکث کرد. شانههایش منقبض شدند، انگار میخواست برگردد و چیزی بگوید، اما پشیمان شد. درِ چوبی و سنگینِ سالن را هل داد و توی راهرو ناپدید شد.
من همانجا، در مرکزِ سالنِ خالی ایستاده بودم. قلبم داشت از سینهام بیرون میزد. دستهایش میلرزیدند و عرقِ سردی روی ستون فقراتم نشسته بود.
دشمنی با زین استون مغرور خیلی ساده بود. متنفر بودن از پسرِ ثروتمندِ ازخودراضی که همهچیز داشت، راحتترین کارِ دنیا بود. این تنفر به من انگیزه میداد؛ مثل یک موتورِ محرک.
اما حالا... وقتی به جای خالیاش کنار در نگاه میکردم، میدانستم که آن دشمنیِ ساده و بیدغدغه برای همیشه نابود شده است. من خستگی و شکستگی را در عمقِ چشمهایش دیده بودم. من استیصالش را با تمامِ وجودم حس کرده بودم.
و این درکِ انسانی از کسی که قرار بود دشمنت باشد، خطرناکترین و ترسناکترین اتفاقی بود که میتوانست برای قلبِ من بیفتد. چون حالا، دیگر نمیتوانستم او را فقط یک هیولای بینقص و پلاستیکی ببینم؛ او فقط یک پسر بود. پسری که مثلِ من، داشت زیر بارِ زندگیاش له میشد.
فقط... وزنههای ما با هم فرق داشت.
**زاویه دید: هیزل*
سکوتِ وحشتناک و سنگینی سالن را فرا گرفت. فقط صدای نفسهای نامنظمِ هر دوی ما به گوش میرسید و صدای ضربانِ قلبِ خودم که داشت پردهی گوشم را پاره میکرد.
او درست میگفت. مغزم داشت منفجر میشد اما میدانستم که حق با اوست. من میخواستم فضا داشته باشم تا زنده بمانم، اما او... او توی فضایی که به زور بهش داده بودند، گیر افتاده بود. قفسِ او از جنسِ طلا بود، ماشینش مدلبالا بود و لباسهایش مارکدار، اما میلههای قفسش به همان اندازه محکم و بیرحم بودند.
نگاهم را از چشمانش دزدیدم و به کفشهای کتانیِ کهنهام خیره شدم. احساسِ بدی داشتم. احساس میکردم بدونِ اجازه واردِ تاریکترین و خصوصیترین اتاقِ ذهنِ یک نفر شدهام و چیزی را دیدهام که قرار نبود هیچوقت ببینم. پسری که همیشه فکر میکردم همهچیز دارد، در واقع هیچچیز از خودش نداشت.
«من...» گلویم را صاف کردم. صدام به طرز احمقانهای میلرزید. «من نمیدونستم.»
«البته که نمیدونستی.» زین با لحنِ تلخی جواب داد و یک قدم به عقب رفت. فاصلهی امنِ بینمان را دوباره برقرار کرد. نفسِ عمیقی کشید و دیدم که چطور دارد آن ماسکِ سرد و بیتفاوتش را دوباره روی صورتش میگذارد. اما این بار، ترکهای روی ماسک خیلی واضحتر از قبل بود. «همونطور که من نمیدونستم بورسیه برای تو یعنی مرگ و زندگی. ما فقط بلدیم همدیگه رو از دور قضاوت کنیم.»
همان لحظه، زنگِ پایانِ ساعت در راهروهای مدرسه به صدا درآمد. صدای تیز و کرکنندهاش مثل یک سیلی ما را از آن خلسهی عجیب و ملتهب بیرون کشید.
زین بدون اینکه حرفِ دیگری بزند یا حتی نگاهم کند، چرخید و به سمت درِ خروجی رفت. کولهپشتیاش را از روی نیمکتِ چوبی برداشت و با بیحوصلگی روی یک شانهاش انداخت. قبل از اینکه از در خارج شود، برای یک ثانیهی کوتاه مکث کرد. شانههایش منقبض شدند، انگار میخواست برگردد و چیزی بگوید، اما پشیمان شد. درِ چوبی و سنگینِ سالن را هل داد و توی راهرو ناپدید شد.
من همانجا، در مرکزِ سالنِ خالی ایستاده بودم. قلبم داشت از سینهام بیرون میزد. دستهایش میلرزیدند و عرقِ سردی روی ستون فقراتم نشسته بود.
دشمنی با زین استون مغرور خیلی ساده بود. متنفر بودن از پسرِ ثروتمندِ ازخودراضی که همهچیز داشت، راحتترین کارِ دنیا بود. این تنفر به من انگیزه میداد؛ مثل یک موتورِ محرک.
اما حالا... وقتی به جای خالیاش کنار در نگاه میکردم، میدانستم که آن دشمنیِ ساده و بیدغدغه برای همیشه نابود شده است. من خستگی و شکستگی را در عمقِ چشمهایش دیده بودم. من استیصالش را با تمامِ وجودم حس کرده بودم.
و این درکِ انسانی از کسی که قرار بود دشمنت باشد، خطرناکترین و ترسناکترین اتفاقی بود که میتوانست برای قلبِ من بیفتد. چون حالا، دیگر نمیتوانستم او را فقط یک هیولای بینقص و پلاستیکی ببینم؛ او فقط یک پسر بود. پسری که مثلِ من، داشت زیر بارِ زندگیاش له میشد.
فقط... وزنههای ما با هم فرق داشت.
- ۱۱۸
- ۱۳ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط