#تاج_و_طوفان
#تاج_و_طوفان
پارت ۶۰: کسی که نباید میآمد
ماشین درست جلوی کلبه ایستاد.
موتور خاموش شد.
محافظها اسلحهها را بالا گرفته بودند،
تهیونگ کمی جلوتر ایستاده بود،
و سوآ با قلبی که آرام اما سنگین میزد به ماشین خیره شده بود.
صدای باز شدن در ماشین.
تق.
کفش پاشنهدار روی خاک جاده نشست.
سوآ چشمهایش را ریز کرد.
و وقتی زن از پشت در ماشین کامل بیرون آمد…
نفسش برای لحظهای بند آمد.
یهجین.
همان لبخند ملایم،
همان لباس مرتب درباری،
همان نگاه مظلومانهای که حالا کمی… مصنوعی به نظر میرسید.
محافظها فوراً جلو رفتند.
— «بایستید! جلوتر نیایید!»
یهجین دستهایش را آرام بالا برد.
— «لطفاً آرام باشید. من فقط برای صحبت آمدهام.»
تهیونگ با ناباوری خندید.
— «آره حتماً. مردم معمولاً برای گپ دوستانه با سه کیلومتر رانندگی مخفیانه میان وسط جنگل.»
یهجین نگاه کوتاهی به او انداخت.
— «سلام تهیونگ.»
تهیونگ دست تکان داد.
— «سلام مظنون شماره یک.»
سوآ جلو آمد.
محافظها سعی کردند جلویش را بگیرند.
— «بانو سوآ—»
سوآ آرام گفت:
— «اشکالی نداره.»
چشمهایش مستقیم روی یهجین بود.
— «چرا اینجایی؟»
یهجین چند لحظه سکوت کرد.
بعد آهسته گفت:
— «چون اگه با تو حرف نمیزدم… احتمالاً امروز توی قصر میمردم.»
تهیونگ ابرو بالا انداخت.
— «اوه؟ درام شروع شد.»
سوآ اخم کرد.
— «واضح حرف بزن.»
یهجین نفس عمیقی کشید.
ترس واقعی در چهرهاش دیده شد.
— «من تصاویر معدن رو پاک کردم.»
محافظها فوراً اسلحهها را سفتتر گرفتند.
تهیونگ آرام گفت:
— «خب این قسمت که سوپرایز نبود.»
اما یهجین ادامه داد:
— «ولی نه برای پنهان کردن حقیقت.»
سوآ نگاهش را تیز کرد.
— «پس برای چی؟»
یهجین یک قدم جلو آمد.
محافظها فوراً واکنش نشان دادند.
— «دیگه جلو نیا!»
او ایستاد.
بعد مستقیم به سوآ نگاه کرد.
و آرام گفت:
— «چون توی اون تصاویر… قاتل واقعی دیده میشه.»
سکوت*
تهیونگ دست به سینه شد.
— «باشه… اینو دوست دارم. ادامه بده.»
یهجین لب پایینش را گاز گرفت.
— «و اگه اون تصاویر توی جلسه امروز پخش شه…»
چشمهایش برای لحظهای لرزید.
— «جنگ دربار شروع میشه.»
سوآ آهسته گفت:
— «کی توی اون تصاویره؟»
یهجین نگاهش را از او گرفت.
به دریا خیره شد.
بعد آرام گفت:
— «کسی که فکر میکنید دشمن شماست… نیست.»
تهیونگ:
— «خب این دیگه خیلی کلیشهای شد.»
سوآ یک قدم جلو رفت.
صدایش پایین اما محکم بود.
— «اسم؟»
یهجین بالاخره دوباره نگاهش کرد.
و وقتی اسم را گفت…
حتی تهیونگ هم دیگر شوخی نکرد.
— «…پادشاه.»
باد بین درختها پیچید.
یکی از محافظها زیر لب گفت:
— «غیرممکنه…»
سوآ کاملاً بیحرکت مانده بود.
و تهیونگ خیلی آرام زمزمه کرد:
— «اوکی… این یکی رو اصلاً انتظار نداشتم.»
یهجین گفت:
— «اگه جونگکوک امروز اون فایل رو ببینه…»
صدایش لرزید.
— «علیه پدرش می ایسته.»
و بعد آرام اضافه کرد:
— «و اون وقت… این کشور نابود میشه.»
[ادامه دارد...]
***
شرایط پارت بعد:
40 لایک
21 بازنشر
***
پیج دومم رو فالو کنید از بی تی اس و کیدراما فعالیت میکنم:
https://wisgoon.com/asma_love_korea
پارت ۶۰: کسی که نباید میآمد
ماشین درست جلوی کلبه ایستاد.
موتور خاموش شد.
محافظها اسلحهها را بالا گرفته بودند،
تهیونگ کمی جلوتر ایستاده بود،
و سوآ با قلبی که آرام اما سنگین میزد به ماشین خیره شده بود.
صدای باز شدن در ماشین.
تق.
کفش پاشنهدار روی خاک جاده نشست.
سوآ چشمهایش را ریز کرد.
و وقتی زن از پشت در ماشین کامل بیرون آمد…
نفسش برای لحظهای بند آمد.
یهجین.
همان لبخند ملایم،
همان لباس مرتب درباری،
همان نگاه مظلومانهای که حالا کمی… مصنوعی به نظر میرسید.
محافظها فوراً جلو رفتند.
— «بایستید! جلوتر نیایید!»
یهجین دستهایش را آرام بالا برد.
— «لطفاً آرام باشید. من فقط برای صحبت آمدهام.»
تهیونگ با ناباوری خندید.
— «آره حتماً. مردم معمولاً برای گپ دوستانه با سه کیلومتر رانندگی مخفیانه میان وسط جنگل.»
یهجین نگاه کوتاهی به او انداخت.
— «سلام تهیونگ.»
تهیونگ دست تکان داد.
— «سلام مظنون شماره یک.»
سوآ جلو آمد.
محافظها سعی کردند جلویش را بگیرند.
— «بانو سوآ—»
سوآ آرام گفت:
— «اشکالی نداره.»
چشمهایش مستقیم روی یهجین بود.
— «چرا اینجایی؟»
یهجین چند لحظه سکوت کرد.
بعد آهسته گفت:
— «چون اگه با تو حرف نمیزدم… احتمالاً امروز توی قصر میمردم.»
تهیونگ ابرو بالا انداخت.
— «اوه؟ درام شروع شد.»
سوآ اخم کرد.
— «واضح حرف بزن.»
یهجین نفس عمیقی کشید.
ترس واقعی در چهرهاش دیده شد.
— «من تصاویر معدن رو پاک کردم.»
محافظها فوراً اسلحهها را سفتتر گرفتند.
تهیونگ آرام گفت:
— «خب این قسمت که سوپرایز نبود.»
اما یهجین ادامه داد:
— «ولی نه برای پنهان کردن حقیقت.»
سوآ نگاهش را تیز کرد.
— «پس برای چی؟»
یهجین یک قدم جلو آمد.
محافظها فوراً واکنش نشان دادند.
— «دیگه جلو نیا!»
او ایستاد.
بعد مستقیم به سوآ نگاه کرد.
و آرام گفت:
— «چون توی اون تصاویر… قاتل واقعی دیده میشه.»
سکوت*
تهیونگ دست به سینه شد.
— «باشه… اینو دوست دارم. ادامه بده.»
یهجین لب پایینش را گاز گرفت.
— «و اگه اون تصاویر توی جلسه امروز پخش شه…»
چشمهایش برای لحظهای لرزید.
— «جنگ دربار شروع میشه.»
سوآ آهسته گفت:
— «کی توی اون تصاویره؟»
یهجین نگاهش را از او گرفت.
به دریا خیره شد.
بعد آرام گفت:
— «کسی که فکر میکنید دشمن شماست… نیست.»
تهیونگ:
— «خب این دیگه خیلی کلیشهای شد.»
سوآ یک قدم جلو رفت.
صدایش پایین اما محکم بود.
— «اسم؟»
یهجین بالاخره دوباره نگاهش کرد.
و وقتی اسم را گفت…
حتی تهیونگ هم دیگر شوخی نکرد.
— «…پادشاه.»
باد بین درختها پیچید.
یکی از محافظها زیر لب گفت:
— «غیرممکنه…»
سوآ کاملاً بیحرکت مانده بود.
و تهیونگ خیلی آرام زمزمه کرد:
— «اوکی… این یکی رو اصلاً انتظار نداشتم.»
یهجین گفت:
— «اگه جونگکوک امروز اون فایل رو ببینه…»
صدایش لرزید.
— «علیه پدرش می ایسته.»
و بعد آرام اضافه کرد:
— «و اون وقت… این کشور نابود میشه.»
[ادامه دارد...]
***
شرایط پارت بعد:
40 لایک
21 بازنشر
***
پیج دومم رو فالو کنید از بی تی اس و کیدراما فعالیت میکنم:
https://wisgoon.com/asma_love_korea
- ۲.۰k
- ۲۴ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط