عشقناگهانی

# عشق_ناگهانی

part_8


تهیونگ زیر لب خفه شویی گفت و با دور شدن اون دو نفر نفس عمیقی کشید و بغضشو فرو برد





سخت ترین لحظه برای تهیونگ رو به رویی با پدرش بود.

کلید انداخت و در رو باز کرد نگاهش و دور حیاط چرخوند چیزی تغییر نکرده بود هنوزم همون‌جوری بود در ورودی رو باز کرد و رفت تو خونه برعکس حیاط کاملآ تغییر کرده بود هیچی شبیه قبل نبود.

به سمت پله ها رفت که کسی صداش زد.

×تمین اومدی

تهیونگ با شنیدن صدای اون زن چشماش رو هم فشرد و با حرص گفت: بله اجوما


زن که بابت آجوما خطاب کردنش تعجب کرده بود و البته کمی ناراحت گفت: انگار حالت زیاد خوب نیست لباسات و عوض کن بیا پایین سام بخور غذای مورد علاقت و درست کردم پسرم.

بدون اینکه برگرده گفت : میل ندارم

همون طور که از پله ها بالا می‌رفت ادای زن باباش و درآورد و گفت: گذای مورد علاگت و درست کیریدم پیسیریم.( سبحان الله با ادب باش پسرم😔)

راهش و سمت اتاق قبلیشون کج کرد و با دیدن همون دکور قبلی لبخندی زد حتی تختشم هنوز گوشه ی اتاق بود.

در کمد و باز کرد با دیدن لباس های تمین تک خنده ای کرد و گفت: عجب روحیه ی شادی سر فرصت حتماً باید برم خرید.

یک لباس راحتی برداشت و پوشید و روی تخت دراز کشید داشت برای فردا انرژی شو جمع میکرد.

هنوز چشماش گرم نشده بود که در اتاق باز شد پدرش بود سعی کرد نفرت تو چشماش و مخفی کنه و سلامی بهش کرد.

مرد آروم سمتش اومد و کنارش روی تخت نشست.

∆سلام پسرم چیشده چرا دمغی بابا؟؟

علاقه ی زیادی به چرخوندن چشمش داشت.

+چیزی نیست.

∆بعداز دو هفته اومدی سراغی از منه پیرمرد نمیگیری؟؟

+اینطور نیست فقط خسته بودم.

∆رفتن؟ به خاطر همین ناراحتی؟

بی حرف سرش و بالا و پایین کرد

نزدیک شد و تو آغوش پدرش فرو رفت آغوشی که ۶ سال ازش محروم بود.

∆تـ.. تهیونگ

با ترس چشماش گشاد شد چطور امکان داشت شناخته باشه؟؟ با ادامه حرف مرد اینبار ابروش بالا پرید.

∆تهیونگ حالش خوب بود؟؟

+اره خیلی

∆دلتنگشم کاش میومد منم میدیدمش حتما بزرگ شده نه، هنوزم شبیه همین؟؟

با یاد آوری خاطره ی بچگیش لبخند. تلخی زد و گفت: نه هنوزم من خوشگلترم اون فقط زورش زیاده

مرد بلند خندید و بلند شد روی پیشونیش بوسه ای گذاشت و گفت: بخواب و استراحت کن فردا باید بری مدرسه

زیر پتو خزید و صدای آه پدرش و شنید ولی اهمیتی نداد.

(خب خب وارد ماجرای اصلی داستان شدیم)





رو به روی در مدرسه ایستاد و با نفرت به همه نگاه میکرد تمین نگفته بود که کی اذیتش میکرده پس همه‌ی اینا مضنون بودن به خصوص اون جئون جونگ کوک عوضی که اسمش و میدونست نفس حرصی کشید و سرش و پایین انداخت و رفت.

وارد سالن شد و با دیدن دفتر مدیر راهش و کج کرد و به سمت دفتر رفت.



ادامه دارد.......
دیدگاه ها (۰)

# عشق_ناگهانی part_9تهیونگ تو این مدرسه هیچکس و نمی‌شناخت پس...

# عشق_ناگهانی part_10دردش گرفته بود ولی به روی خودش نیاورد و...

# عشق _ ناگهانی part_7تمین دیگه تحملش تموم شده بود دلش میخوا...

# عشق ــ ناگهانی part_6بکهیون مشتش و بالا برد و لباشو رو هم ...

پارت یازدهم..قسمت اول خب ویس نمیزاره🥀 نگران به سمت تهیونگ دو...

«دلم برات یه ذره شده...»مرد دختر نوزادش رو بیشتر به سینش چسب...

برای دیدن لباس راحتی که نیونگ پوشید برو صفحه بعد

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط