عشق ناگهانی
# عشق _ ناگهانی
part_7
تمین دیگه تحملش تموم شده بود دلش میخواست بازم تهیونگ مثل بچگیاشون ازش محافظت کنه میخواست بگه... به خاطر همینم میخواست به داداشش بگه بیاد پیشش..
با بغض کوچکی شروع کرد: اونا منو اذیت میکنن اگه طبق میلشون رفتار نکنم کتکم میزنن مجبورم میکنن کارایی و که دوست ندارم بکنم تحقیرم میکنن میگ .....میگن فقط خوشـ ...گلم و.. هققق
تهیونگ با عصبانیت انگشتش رو رو لبای تمین گذاشت و گفت: بسه ادامه نده ... چرا تحمل کردی؟ چرا فک هموشونو نیاوردی پایین ؟ چرا به بکی و بابا هیچی نگفتی چرا تحمل کردی،؟؟
تمین خودشو تو بغل تهیونگ جا کرد و گفت: نمیشه اونا باباهاشون خیلی کله گندن هیچکس نمیتونه کاری بکنه
بوسه ای روی موهاش گذاشت و گفت : مدرستو که میتونی عوض کنی
تمین به شدت مخالفت کرد: نه نمیتونم
+چرا؟؟
_ اینو بعداً بهت میگم
.
.
.
.
.
.
.
.
دو هفته از کنار هم بودنشون میگذشت دو هفته ای که تبدیل شد به بهترین روز های تمین هفته ی آخری که به لطف مادرش نرفت مدرسه تولدی که براش حس بچگیشو زنده کرد کریسمسی که برعکس هرسال با شور و اشتیاق شروع کرد ... کاش میشد مدرسه نره و پیش مادر و برادرش بمونه ... ولی دلش نمیومد ...
نمیتونست باباش و تنها بزاره هر چند اون تنها نبود ولی به حضور پسرش نیاز داشت
با صدای مادرش با ترس و استرس به تهیونگ نگاه کرد
~تهیونگ برای پس فردا بیلیت گرفتم بهتره خودت و برای دیدن پدرت آماده کنی
تهیونگ کلافه سر تکون داد وقتی نگاه غمگین برادرش و رو خودش حس کرد لبخند اطمینان بخشی بهش زد میدونست که میترسه تو همین حال ولش کنه و بره
دستش و گرفت و گفت : به چیزی که میگم خوب گوش میکنی و حق مخالفت کردن هم نداری
+ تو به جای من با مامان میری آمریکا ..!
_ یعنی چی من برم ؟( با تعجب)
تهیونگ رو به بکهیون لش کرد و. گفت: منظورم واضح بود تو با مامان میری و منم پیش بابا میمونم
_ آخه برای چی؟
اینبار ریوجین دستش و گرفت و گفت: نمیخوای ی مدت با من زندگی کنی؟
با نگرانی از نگران کردن مادرش با هر دو دستش محکم دستشو گرفت و گفت: نه مامان اینطور نیست فقط نمیفهم چرا تهیونگ باید به جای من اینجا بمونه؟
+چون من به جای تو میرم مدرسه و تو به جای من
با ترس پرسید: تو به جای من میری مدرسه؟؟!
_ نه نه من اجازه نمیدم اونا بهت آسیب میزند(با ترس )
تهیونگ از جاش بلند شد و روبه روی برادرش نشست
+نترس هیونگ تو باید نگران اونا باشی نه من
_ اونا خطرناکن کار دست خودت میدی من میترسم
+هیونگ تو میدونی که من اگه بخوام کاری و انجام بدم کسی نمیتونه جلوم و بگیره
کلافه چشماش و بست از طرفی هم خوشحال بود تهیونگ قرار نبود تو این وضعیت به حال خودش ولش کنه
_ قبوله ولی بهم قول میدی مواظب خودت باشی؟
تهیونگ خندید و گفت: من که قول میدم توام قول بده وقتی رفتی اونا نرینی تو کارنامه تحصیلیه منااااا.... !
تمین هم خندید و مشتی به پیشونی تهیونگ زد و گفت: احمق من خیلی از تو باهوش ترم این قولیه که تو باید به من بدی..!
+نکته ظریفی بود فراموش کردم.
همه چیزی آماده بود ریوجین نگاهی به پسرانش انداخت الان دقیقاً شبیه سیبی بود که از وسط نصف شده بود.
تمین دستی تو موهای تهیونگ کرد و گفت: ولی موی سبز خیلی بهت میومد هلال
تهیونگ غرغری کرد : اگه اون بابای زورگوت رو رنگ مو حساس نبود عمرا اگه عوض میکردم .
تمین با غم گفت : ولی اون بابای توام هست.
~تمین راست میگه تو قراره کنارش زندگی کنی اینقدر مقابلش گارد نگیر سعی کن باهاش کنار بیای وگرنه لو میری
+حواسم هست
فقط ریو جین میدونست چقدر تهیونگ از پدرش متنفره رفت و بغلش کرد و کنار گوشش آروم گفت: مواظب خودت باش پسرم واینکه هرشب بهت زنگ میزنم و نکنه جوابمو ندی و من دیوونه بشم میدونی که جونم به جونت بنده.
تهیونگ تک خنده ای کرد خیلی کم پیش میومد مادرش آنقدر مهربون باشه
تهیونگ گفت: خب حالا چرا آنقدر حساس شدی
ریوجین سرش و بالا کرد و چشمای اشکی پسرش و برانداز کرد و گفت: چطوری دوریت و تحمل کنم تا حالا نشده بیشتر از دوروز نبینمت
+قربونت برم من اینطوری نکن دوباره میبینمت دلم میگیره
~دیگه سفارش نمیکنم
بکهیون : من مواظبشم تو برو پروازت پرید
تمین و تهیونگ برای آخرین بار همدیگر و بغل کردن و تمین زیر لب عذرخواهی کرد و با چک به باسنش جواب شو گرفت
دستی برای برادر و مادرش که هر لحظه دور تر میشدن تکون داد
بکهیون با دیدن بغض تهیونگ پوزخندی زد و گفت : داری گریه میکنی بچه ی لووس؟
ادامه دارد...
part_7
تمین دیگه تحملش تموم شده بود دلش میخواست بازم تهیونگ مثل بچگیاشون ازش محافظت کنه میخواست بگه... به خاطر همینم میخواست به داداشش بگه بیاد پیشش..
با بغض کوچکی شروع کرد: اونا منو اذیت میکنن اگه طبق میلشون رفتار نکنم کتکم میزنن مجبورم میکنن کارایی و که دوست ندارم بکنم تحقیرم میکنن میگ .....میگن فقط خوشـ ...گلم و.. هققق
تهیونگ با عصبانیت انگشتش رو رو لبای تمین گذاشت و گفت: بسه ادامه نده ... چرا تحمل کردی؟ چرا فک هموشونو نیاوردی پایین ؟ چرا به بکی و بابا هیچی نگفتی چرا تحمل کردی،؟؟
تمین خودشو تو بغل تهیونگ جا کرد و گفت: نمیشه اونا باباهاشون خیلی کله گندن هیچکس نمیتونه کاری بکنه
بوسه ای روی موهاش گذاشت و گفت : مدرستو که میتونی عوض کنی
تمین به شدت مخالفت کرد: نه نمیتونم
+چرا؟؟
_ اینو بعداً بهت میگم
.
.
.
.
.
.
.
.
دو هفته از کنار هم بودنشون میگذشت دو هفته ای که تبدیل شد به بهترین روز های تمین هفته ی آخری که به لطف مادرش نرفت مدرسه تولدی که براش حس بچگیشو زنده کرد کریسمسی که برعکس هرسال با شور و اشتیاق شروع کرد ... کاش میشد مدرسه نره و پیش مادر و برادرش بمونه ... ولی دلش نمیومد ...
نمیتونست باباش و تنها بزاره هر چند اون تنها نبود ولی به حضور پسرش نیاز داشت
با صدای مادرش با ترس و استرس به تهیونگ نگاه کرد
~تهیونگ برای پس فردا بیلیت گرفتم بهتره خودت و برای دیدن پدرت آماده کنی
تهیونگ کلافه سر تکون داد وقتی نگاه غمگین برادرش و رو خودش حس کرد لبخند اطمینان بخشی بهش زد میدونست که میترسه تو همین حال ولش کنه و بره
دستش و گرفت و گفت : به چیزی که میگم خوب گوش میکنی و حق مخالفت کردن هم نداری
+ تو به جای من با مامان میری آمریکا ..!
_ یعنی چی من برم ؟( با تعجب)
تهیونگ رو به بکهیون لش کرد و. گفت: منظورم واضح بود تو با مامان میری و منم پیش بابا میمونم
_ آخه برای چی؟
اینبار ریوجین دستش و گرفت و گفت: نمیخوای ی مدت با من زندگی کنی؟
با نگرانی از نگران کردن مادرش با هر دو دستش محکم دستشو گرفت و گفت: نه مامان اینطور نیست فقط نمیفهم چرا تهیونگ باید به جای من اینجا بمونه؟
+چون من به جای تو میرم مدرسه و تو به جای من
با ترس پرسید: تو به جای من میری مدرسه؟؟!
_ نه نه من اجازه نمیدم اونا بهت آسیب میزند(با ترس )
تهیونگ از جاش بلند شد و روبه روی برادرش نشست
+نترس هیونگ تو باید نگران اونا باشی نه من
_ اونا خطرناکن کار دست خودت میدی من میترسم
+هیونگ تو میدونی که من اگه بخوام کاری و انجام بدم کسی نمیتونه جلوم و بگیره
کلافه چشماش و بست از طرفی هم خوشحال بود تهیونگ قرار نبود تو این وضعیت به حال خودش ولش کنه
_ قبوله ولی بهم قول میدی مواظب خودت باشی؟
تهیونگ خندید و گفت: من که قول میدم توام قول بده وقتی رفتی اونا نرینی تو کارنامه تحصیلیه منااااا.... !
تمین هم خندید و مشتی به پیشونی تهیونگ زد و گفت: احمق من خیلی از تو باهوش ترم این قولیه که تو باید به من بدی..!
+نکته ظریفی بود فراموش کردم.
همه چیزی آماده بود ریوجین نگاهی به پسرانش انداخت الان دقیقاً شبیه سیبی بود که از وسط نصف شده بود.
تمین دستی تو موهای تهیونگ کرد و گفت: ولی موی سبز خیلی بهت میومد هلال
تهیونگ غرغری کرد : اگه اون بابای زورگوت رو رنگ مو حساس نبود عمرا اگه عوض میکردم .
تمین با غم گفت : ولی اون بابای توام هست.
~تمین راست میگه تو قراره کنارش زندگی کنی اینقدر مقابلش گارد نگیر سعی کن باهاش کنار بیای وگرنه لو میری
+حواسم هست
فقط ریو جین میدونست چقدر تهیونگ از پدرش متنفره رفت و بغلش کرد و کنار گوشش آروم گفت: مواظب خودت باش پسرم واینکه هرشب بهت زنگ میزنم و نکنه جوابمو ندی و من دیوونه بشم میدونی که جونم به جونت بنده.
تهیونگ تک خنده ای کرد خیلی کم پیش میومد مادرش آنقدر مهربون باشه
تهیونگ گفت: خب حالا چرا آنقدر حساس شدی
ریوجین سرش و بالا کرد و چشمای اشکی پسرش و برانداز کرد و گفت: چطوری دوریت و تحمل کنم تا حالا نشده بیشتر از دوروز نبینمت
+قربونت برم من اینطوری نکن دوباره میبینمت دلم میگیره
~دیگه سفارش نمیکنم
بکهیون : من مواظبشم تو برو پروازت پرید
تمین و تهیونگ برای آخرین بار همدیگر و بغل کردن و تمین زیر لب عذرخواهی کرد و با چک به باسنش جواب شو گرفت
دستی برای برادر و مادرش که هر لحظه دور تر میشدن تکون داد
بکهیون با دیدن بغض تهیونگ پوزخندی زد و گفت : داری گریه میکنی بچه ی لووس؟
ادامه دارد...
- ۹۹
- ۲۱ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط