عشقناگهانی
# عشق_ناگهانی
part_9
تهیونگ تو این مدرسه هیچکس و نمیشناخت پس به پیشنهاد خودش هفته قبل از کریسمس مادرش اومده بود مدرسه و به لطف گواهی تقلبی که مهر پسر عموی دکترش پاش خورده بود به بهانه ی تصادف برای تمین مرخصی گرفت بعد از اینکه مدیر زنگ زد سراغش و بگیره ریوجین از دست دادن حافظه رو بهونه کرد تا بعداً مشکلی برای تهیونگ تو مدرسه پیش نیاد.
تقه ای به در زد و با شنیدن صدای بفرمایید وارد شد.
+سلام
مدیر سرش و بلند کرد و با دیدن کیم تمین یکی از بهترین و باهوش ترین دانش آموزای کلاسش از سر جاش بلند شد و گفت: اوه کیم تمین حالت خوبه؟ بهتری؟
تعظیم کوتاهی کرد و گفت: بله بهترم آقای مدیر .
°شنیدم حافظت و از دست دادی درسته؟؟
چهره ی ناراحتی به خودش گرفت و سری تکون داد
مرد شونش و فشرد و گفت: نگران نباش درست میشه
رو به مرد جوونی که تازه وارد شد گفت: سوکجین شی میشه حواست به تمین باشه؟
جین با دیدن دانش آموز. آروم و درس خونش لبخندی زد و گفت: چطور مگه اتفاقی افتاده،؟؟
°متاسفانه حافظش و تو تصادف از دست داده بهتره با دانش آموزاتون در میون بزارید هواش و داشته باشن
ابرویی بالا انداخت... چشمی گفت و روبه تهیونگ گفت: همراهم بیا کیم
رو به مدیر تعظیم کرد و همراه معلمش رفت
جین آروم پرسید: مشکل دیگه ای نداری ؟ حالت خوبه؟
از توجه مدیر و معلمش ابروهاش بالا پرید
+بله آقای سوکجین فقط حافظمه
مرد خنده ای کرد و گفت: امید وارم حافظت رو هوشت اثر نکرده باشه دلم نمیخواد دانش آموز باهوشم و از دست بدم آقای تمین
لبخند احمقانه ای زد و تایید کرد اصلأ از وضعیت درسی تمین خبری نداشت.
وارد کلاس شد و همهمه ها با ورود. جین خوابید همشون با دیدن تمین که کنار معلمشون بود تعجب کرده بودند و منتظر بهش زل زده بودند و این اعصاب تهیونگ و زیر و رو میکرد.
جین بلند رو به همه کرد و گفت: بچه ها متاسفانه تمین توی تصادف حافظه اش و از دست داده فکر کنید ی دانش آموز تازه وارده هواش رو داشته باشین.
تهیونگ که حین حرفای جین حواسش به بچه ها بود متوجه پوزخند چند نفر از اونا شد و نیشخندی زد و سرش و پایین انداخت.
به زور سری تکون داد و روی یکی از صندلی های خالی نشست زمزمه های اطرافش و شنید.
÷اوه انگار واقعاً حافظش و از دست داده
÷جیمین اگه بیاد ببینه رو صندلیش نشسته داستان میشه بهش بگم جاش و عوض کنه؟
√ نه بابا بزار یکم بخندیم
جیمین دومین نفر....
بی توجه به اونا سرش و روی میز گذاشت تا وقتی که کلاس شروع بشه ی چرتی بزنه
چرتش هنوز عمیق نشده بود که کلاس تو سکوت فرو رفت و فقط برخورد صدای کفش به زمین به گوش میرسید
تو همون حالت پوزخندی زد اون فرد رو به روش قرار گرفت و به موهاش چنگی زد و سرش و بلند کرد
با دیدن چهره ی زیبا و ظریفش ابرویی بالا انداخت.
¢مثل اینکه خیلی دلت برام تنگ شده بود کیم تمین.....
ادامه دارد.....
part_9
تهیونگ تو این مدرسه هیچکس و نمیشناخت پس به پیشنهاد خودش هفته قبل از کریسمس مادرش اومده بود مدرسه و به لطف گواهی تقلبی که مهر پسر عموی دکترش پاش خورده بود به بهانه ی تصادف برای تمین مرخصی گرفت بعد از اینکه مدیر زنگ زد سراغش و بگیره ریوجین از دست دادن حافظه رو بهونه کرد تا بعداً مشکلی برای تهیونگ تو مدرسه پیش نیاد.
تقه ای به در زد و با شنیدن صدای بفرمایید وارد شد.
+سلام
مدیر سرش و بلند کرد و با دیدن کیم تمین یکی از بهترین و باهوش ترین دانش آموزای کلاسش از سر جاش بلند شد و گفت: اوه کیم تمین حالت خوبه؟ بهتری؟
تعظیم کوتاهی کرد و گفت: بله بهترم آقای مدیر .
°شنیدم حافظت و از دست دادی درسته؟؟
چهره ی ناراحتی به خودش گرفت و سری تکون داد
مرد شونش و فشرد و گفت: نگران نباش درست میشه
رو به مرد جوونی که تازه وارد شد گفت: سوکجین شی میشه حواست به تمین باشه؟
جین با دیدن دانش آموز. آروم و درس خونش لبخندی زد و گفت: چطور مگه اتفاقی افتاده،؟؟
°متاسفانه حافظش و تو تصادف از دست داده بهتره با دانش آموزاتون در میون بزارید هواش و داشته باشن
ابرویی بالا انداخت... چشمی گفت و روبه تهیونگ گفت: همراهم بیا کیم
رو به مدیر تعظیم کرد و همراه معلمش رفت
جین آروم پرسید: مشکل دیگه ای نداری ؟ حالت خوبه؟
از توجه مدیر و معلمش ابروهاش بالا پرید
+بله آقای سوکجین فقط حافظمه
مرد خنده ای کرد و گفت: امید وارم حافظت رو هوشت اثر نکرده باشه دلم نمیخواد دانش آموز باهوشم و از دست بدم آقای تمین
لبخند احمقانه ای زد و تایید کرد اصلأ از وضعیت درسی تمین خبری نداشت.
وارد کلاس شد و همهمه ها با ورود. جین خوابید همشون با دیدن تمین که کنار معلمشون بود تعجب کرده بودند و منتظر بهش زل زده بودند و این اعصاب تهیونگ و زیر و رو میکرد.
جین بلند رو به همه کرد و گفت: بچه ها متاسفانه تمین توی تصادف حافظه اش و از دست داده فکر کنید ی دانش آموز تازه وارده هواش رو داشته باشین.
تهیونگ که حین حرفای جین حواسش به بچه ها بود متوجه پوزخند چند نفر از اونا شد و نیشخندی زد و سرش و پایین انداخت.
به زور سری تکون داد و روی یکی از صندلی های خالی نشست زمزمه های اطرافش و شنید.
÷اوه انگار واقعاً حافظش و از دست داده
÷جیمین اگه بیاد ببینه رو صندلیش نشسته داستان میشه بهش بگم جاش و عوض کنه؟
√ نه بابا بزار یکم بخندیم
جیمین دومین نفر....
بی توجه به اونا سرش و روی میز گذاشت تا وقتی که کلاس شروع بشه ی چرتی بزنه
چرتش هنوز عمیق نشده بود که کلاس تو سکوت فرو رفت و فقط برخورد صدای کفش به زمین به گوش میرسید
تو همون حالت پوزخندی زد اون فرد رو به روش قرار گرفت و به موهاش چنگی زد و سرش و بلند کرد
با دیدن چهره ی زیبا و ظریفش ابرویی بالا انداخت.
¢مثل اینکه خیلی دلت برام تنگ شده بود کیم تمین.....
ادامه دارد.....
- ۹۶
- ۲۱ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط