عشق ناگهانی

# عشق ــ ناگهانی

part_6



بکهیون مشتش و بالا برد و لباشو رو هم فشرد
تهیونگم براش زبون درازی کرد .

گوشیش و برداشت و شماره خواهر زادش رو گرفت و بعد از چند بوق جواب داد.

ــ سلام دایی حالت چطوره؟

بکهیون نگاه مناسفی به تهیونگ انداخت و با آبرو به گوشیش اشاره کرد که یعنی یاد بگیر.

بکهیون : سلام جیگر دایی من خوبم تو چی؟
کجایی بچه سراغی از ما نمیگیری ؟

اینبار تهیونگ بود که میخواست با چشم و ابرو بهش بفهمونه ، ببین چجوری داری باهاش حرف میزنییییی!!

ــ من خوبم دایی ببخشید سرگرم درسام بودم.


قیافه ی همشون گرفته شد و علاوه بر اون تهیونگ هم لباش آویزون شد

ــ خسته نباشی عزیزم.... میگم کی وقت داری همو ببینیم؟


با اشاره و انگولک و کتک خواهرش سریع جمله شو تغییر داد و گفت: یعنی .... امروز ، امروز وقتی داری همو ببینیم ؟


ــ امروز ؟ .. اره امروز کاری ندارم منم دلم براتون تنگ شده ... تا دو ساعت دیگه خونه آقا جونم

بکهیون : منتظرم





صدای آیفون قلب ریوجین و لرزوند ، سریع همراه تهیونگ سمت اتاق رفتن

صدای سلام و احوالپرسی تمین لبخند رو لبشون آورد در رو باز کرد و با دیدن تمین که پشت بهش ایستاده بود با لبخند لب گزید و با قدم های آروم بهش نزدیک شد دستاش رو روی چشماش گذاشت و مثل عادت بچگیاش در گوشش گفت: اگه گفتی من کیم؟


تمین تکونی خورد و با بهت دستاش و رو دستایی که چشماش و پوشونده بودن گذاشت طولی نکشید بغض سنگینی گلوشو بگیره بلاخره برگشته بود اون بهش گوش داده بود بهش اهمیت داده بود مثل همیشه بدون اینکه چیزی بگه حالش و فهمیده بود هنوزم مثل قبل دوسش داشت داداش کوچیکش هنوزم تغییر نکرده بود.

بدون حرف با سرعت سمتش چرخید و محکم بغلش کرد و اجازه داد بغضش بشکنه درسته که اون بزرگتر بود اما چه اهمیتی داشت وقتی که همیشه اونی که تکیه گاه بود برادر کوچکتر بود؟

تهیونگ بغضشو فرو برد سعی کرد چیزی به روش نیاره محکم‌تر از تمین بغلش کرد و به راحتی متوجه لاغر شدن برادرش شد چشماش و فشرد و بعداز لحظه ای باز کرد لبخندی رو لبش نشوند بلندش کرد و چند دور دور خودش چرخوند.

ـــ چیکار می‌کنی دیوونه بزارم زمیــــــن


تهیونگ قهقهه ای زد ‌و گذاشتش روی زمین صورتش و قاب کرد و با دلتنگی بهش خیره شد با دیدن زخم گونه و گونه گوشه ی لبش خندش جمع شد اما برای اینکه تمین متوجه نشه به زور لبخند دیگه ای زد و روی زخم گونه اش رو آروم بوسید.

تمین چشماش و با آرامش بست و بعد، اون هم پیشونی برادرش و بوسید و گفت : دلم برات خیلی تنگ شده بود. خیلی خیلی زیاد.

خیلی خیلی زیاددد

ریوجین اشکش و کنار زد پسر کوچکترش و به کناری هول داد و خودش پسر بزرگش و بغل کرد.

~بکش کنار خیکی منم می‌خوام بچمو بغل کنم.

شروع کرد به بوسه بارون کردن سر و صورت بچش

تهیونگ پوکر به اون صحنه خیره بود و با طولانی شدن بوسه ها با اعتراض گفت: واقعا دارم به این نتیجه میرسم که منو از پرورشگاه آوردی مامان

ریوجین لحظه ای به سر و پاش کرد و گفت: چرا فکر میکنی اگه پرورشگاهی بودی من انتخابت میکردم؟(😂😂)

تهیونگ با دهن باز بهش نگاه کرد و گفت: نه انگار واقعا منو از تو جوب پیدا کردی

شونه ای بالا انداخت و پسرش و دوباره بغل کرد




مثل بچگیاشون تختاشون و بهم چسبوندن و روبه روی هم دراز کشیدن تهیونگ آروم دستش رو روی زخمای تمین گذاشت و پرسید: اتفاقی برات افتاده ؟

تمین سرش رو به دو طرف تکون داد

+نمی‌خوای با من حرف بزنی؟ برات غریبه شدم؟ چطور فک کردی نمی‌بینم حالتو؟ چرا فکر کردی نفهمیدم وقتی بغلت کردن دردت گرفت؟ اون چشمای اشکیت پشت تلفن دلیلی ندارن؟ بهم بگو، چیشده؟


ادامه دارد.....
دیدگاه ها (۰)

# عشق _ ناگهانی part_7تمین دیگه تحملش تموم شده بود دلش میخوا...

# عشق ــ ناگهانی part_5وقتی تمین به سمت تاکسی رفت و سوار شد ...

# عشق ــ ناگهانی part_3زن با نگرانی سری تکون داد ~: نه تهیون...

# عشق ــ ناگهانی part_1دسامبر ۲۰۱۴با دلتنگی به چهره ی برادر ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط