part4

وقتی معلم زبانت بودو...

کلاس که تموم شد، تهیونگ وسایلش رو مرتب جمع نکرد مثل بقیه‌ی معلم‌ها.

فقط آهسته کاغذها رو توی پوشه گذاشت و مستقیم گفت:

«خانم جسیکا، پنج دقیقه وقت داری.»

جسیکا لبخند نزد. اما با لحن تیز جواب داد:

«برای چی؟ برای اینکه بگی من باید “درست مثل بقیه” باشم؟»

تهیونگ یک قدم از میز فاصله گرفت. نه نزدیک شد، نه دور.

فقط طوری ایستاد که مسیر خروج جسیکا رو بگیره—آرام، دقیق، بدون حتی یک کلمه اضافه.

«من وقتت رو نمی‌گیرم. فقط می‌خوام ببینم امروز واقعاً تلاش کردی یا فقط نمایش بود.»

جسیکا خواست از کنارِش رد بشه، ولی تهیونگ حتی شانه‌ش رو هم تکون نداد.


اون لحظه، انگار تمام کلاس یک‌صدا فهمیده بود قراره “رویداد” اتفاق بیفته.

یکی از پسرهای کره‌ای، همون که قبلاً تو کلاس زمزمه کرده بود، بلندتر از بقیه گفت:

«استاد… خانم جسیکا میخواد بره منم اگر اجازه بدید می‌تونم همراهیش کنم، چون تازه‌وارد…»

کلمه‌ی تازه‌وارد رو طوری گفت که همه بفهمن منظورش چیه:

یعنی «بهش کمک می‌کنم»، یعنی «حواست به من هم باشه».

جسیکا از تهیونگ نگاه گرفت، رفت سمت پسر. با اینکه می‌خواست بی‌تفاوت باشه، اما صدایش سردتر شد:

«لازم نیست. من راه بلدم.»

پسر می‌خواست با لبخند جلو بیاد، اما تهیونگ قبل از اینکه حتی جسیکا جواب بعدی بده، خیلی آروم گفت:

«نه.»

همین یک کلمه کافی بود که پسر مکث کنه.

چون تهیونگ “نه” رو مثل درخواست نگفته بود.

مثل دستور گفته بود.

جسیکا ابرو بالا انداخت:

«و تو فکر می‌کنی اون “نه” برای کیه؟ برای من یا برای همه‌ی کسایی که حواس‌شون به من پرت می‌شه؟»

تهیونگ نگاهش رو ثابت نگه داشت.

«برای تو. چون تو وقتی کلاس تمام می‌شه، خیال می‌کنی قانون‌ها تموم می‌شن.»

جسیکا خندید—نه از شوخی. از عصبانیت.

«قانون؟ تو فکر می‌کنی من از اول مدرسه نمی‌دونم قانون چیه؟»

تهیونگ پوشه رو روی میز گذاشت و این بار دقیقاً جلوی در ایستاد.

بعد بدون داد زدن، بدون تهدید—با همون لحن جنتلمن‌وارِ خطرناک گفت:

«می‌دونم داری جلوی بقیه خودت رو قوی نشون می‌دی.

ولی امروز از کلاس عمداً زمان رو به هم ریختی. و همین باعث شد نظم کلاس…»

جسیکا وسط حرفش پرید:

«عمداً؟ جدی؟ من حتی تمرینم رو درست انجام دادم.»

تهیونگ یک لحظه مکث کرد—اون‌قدر کوتاه که کسی نفهمید، ولی جسیکا فهمید.

یعنی: «می‌خوام دقیقاً همون چیزی رو که می‌خوای، ازت بگیرم.»

بعد گفت:

«بله. تمرینت درست بود.
ولی رفتار تو همون چیزی بود که من “کنترل‌گر” صداش می‌کنم: بی‌احترامی به کلاس.»

جسیکا با عصبانیت نزدیک شد. صداش پایین‌تر رفت:

«پس تو از اول دنبال اینی که من رو گیر بندازی؟ چون بهت گفتم دقیق بودن اطاعت نیست؟»

تهیونگ یک قدم جلوتر آمد.

نه برای بوسه، نه برای صمیمیت—برای اینکه جسیکا نتونه فرار کنه.

«من دنبالت نمی‌گردم. تو با لجبازیت خودت رو می‌ندازی تو مشکل.»

پسرها دورتر شدن. ولی بعضی‌ها هنوز نگاه می‌کردن؛ انگار تماشای نمایش موردعلاقه‌شون بود.

جسیکا یک‌دفعه کنترلش رو از دست نداد، فقط تیغ تیزتر شد:

«باشه. ببر دفتر مدیر. ببین اونم از تو می‌ترسه یا نه.»

تهیونگ مستقیم رفت سمت راهرو، و با یک اشاره کوتاه فهموند:

«میای یا نه؟»

جسیکا مثل اینکه قدم اولش تصمیم بود، اما هر دو پاهاش حرکت کردن.

با لحن غروردار گفت:

«باشه. ولی بعدش نگی نگفتم.»

لایک و کامنت و به حداقل برسونید♥

#فیک#فیکشن#تهیونگ#اسمات#بی_تی_اس#فیکشن_تهیونگ
دیدگاه ها (۴)

فالو شه🍒 https://wisgoon.com/lena.kook/

part3

part2

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط