part7
تهیونگ نگاهش را مستقیم به او دوخت.
«و مشکل تو اینه که از اول، هر چیزی که بهت گفته میشه را دشمن فرض میکنی.»
جسیکا خواست جواب بده، اما یکی از شاگردها که کمی آنطرفتر نشسته بود، با عجله دستش را بالا برد.
«استاد… میتونم کمکش کنم؟ چون خانم جسیکا فقط برای اینه که… زبانش هنوز کامل…»
جسیکا فوراً برگشت.
«من نیازی به کمک ندارم.»
پسر خواست ادامه بدهد، اما تهیونگ خیلی سریع گفت:
«نه. شما درس خودتان را ادامه بدهید.»
سکوت افتاد.
جسیکا این بار مستقیم به تهیونگ نگاه کرد.
«نگفتی نه برای من بود یا برای اون؟»
تهیونگ جواب نداد.
فقط تختهپاککن را برداشت و با آرامش روی میز گذاشت.
«تمرین دوم. تبدیل جملهی اولت به حالت رسمی.»
جسیکا اخم کرد.
«تو داری عمداً سختش میکنی.»
تهیونگ بدون معطلی گفت:
«بله.»
همهی کلاس یکلحظه ساکت شد.
جسیکا هم خشکش زد.
«ببخشید؟»
تهیونگ با همان لحن جدی ادامه داد:
«چون تو هم عمداً سختش میکنی.
من فقط همسطحت میکنم.»
جسیکا لبخند کوتاه و بیرحمانهای زد.
«پس اعتراف کردی. تو هم لجبازی میکنی.»
تهیونگ جلو آمد، کنار میز او ایستاد و گفت:
«من معلمم.
و وظیفهی من اینه که از هر لجبازی، نتیجه بگیرم.»
جسیکا سرش را بالا گرفت.
«و من هم وظیفه دارم نشون بدم که تو نمیتونی منو بشکنی.»
تهیونگ چند ثانیه به او نگاه کرد.
بعد خیلی آرام گفت:
«پس بنویس.
تا آخر کلاس هر بار اشتباه کنی، دوباره مینویسی.»
جسیکا با عصبانیت قلم را برداشت.
«تو واقعاً غیرقابل تحمّلی.»
تهیونگ، بدون اینکه نگاهش را از برگهها بردارد، گفت:
«و تو، خانم جسیکا، خیلی بیشتر از چیزی که فکر میکنی، قابل پیشبینیای.»
جسیکا با شنیدن این جمله، بیشتر از قبل عصبانی شد.
چون تهیونگ درست میگفت.
او هر بار که تهیونگ چیزی میگفت، دقیقاً واکنش نشان میداد.
دقیقاً همون چیزی که او میخواست.
و این، از هر تنبیهی بدتر بود.
بالاخره کلاس به اتمام رسید و جسیکا وسایلش و جمع کرد از همه اول زد بیرون....
ساعت 8شب
شب سئول ساکت نبود، فقط وانمود میکرد.
چراغهای خیابون مثل خطهای کشیدهشده روی آسفالت برق میزدند.
جسیکا یواش درِ پارکینگ رو بست.
کلید پورشه هنوز توی دستش بود.
«فقط یه دور…»
بنظرتون چی میشه و چه اتفاقی میوفته برام بنویسید💙
#اسمات#فیکشن_تهیونگ #فیکشن_بی_تی_اس #فیک
«و مشکل تو اینه که از اول، هر چیزی که بهت گفته میشه را دشمن فرض میکنی.»
جسیکا خواست جواب بده، اما یکی از شاگردها که کمی آنطرفتر نشسته بود، با عجله دستش را بالا برد.
«استاد… میتونم کمکش کنم؟ چون خانم جسیکا فقط برای اینه که… زبانش هنوز کامل…»
جسیکا فوراً برگشت.
«من نیازی به کمک ندارم.»
پسر خواست ادامه بدهد، اما تهیونگ خیلی سریع گفت:
«نه. شما درس خودتان را ادامه بدهید.»
سکوت افتاد.
جسیکا این بار مستقیم به تهیونگ نگاه کرد.
«نگفتی نه برای من بود یا برای اون؟»
تهیونگ جواب نداد.
فقط تختهپاککن را برداشت و با آرامش روی میز گذاشت.
«تمرین دوم. تبدیل جملهی اولت به حالت رسمی.»
جسیکا اخم کرد.
«تو داری عمداً سختش میکنی.»
تهیونگ بدون معطلی گفت:
«بله.»
همهی کلاس یکلحظه ساکت شد.
جسیکا هم خشکش زد.
«ببخشید؟»
تهیونگ با همان لحن جدی ادامه داد:
«چون تو هم عمداً سختش میکنی.
من فقط همسطحت میکنم.»
جسیکا لبخند کوتاه و بیرحمانهای زد.
«پس اعتراف کردی. تو هم لجبازی میکنی.»
تهیونگ جلو آمد، کنار میز او ایستاد و گفت:
«من معلمم.
و وظیفهی من اینه که از هر لجبازی، نتیجه بگیرم.»
جسیکا سرش را بالا گرفت.
«و من هم وظیفه دارم نشون بدم که تو نمیتونی منو بشکنی.»
تهیونگ چند ثانیه به او نگاه کرد.
بعد خیلی آرام گفت:
«پس بنویس.
تا آخر کلاس هر بار اشتباه کنی، دوباره مینویسی.»
جسیکا با عصبانیت قلم را برداشت.
«تو واقعاً غیرقابل تحمّلی.»
تهیونگ، بدون اینکه نگاهش را از برگهها بردارد، گفت:
«و تو، خانم جسیکا، خیلی بیشتر از چیزی که فکر میکنی، قابل پیشبینیای.»
جسیکا با شنیدن این جمله، بیشتر از قبل عصبانی شد.
چون تهیونگ درست میگفت.
او هر بار که تهیونگ چیزی میگفت، دقیقاً واکنش نشان میداد.
دقیقاً همون چیزی که او میخواست.
و این، از هر تنبیهی بدتر بود.
بالاخره کلاس به اتمام رسید و جسیکا وسایلش و جمع کرد از همه اول زد بیرون....
ساعت 8شب
شب سئول ساکت نبود، فقط وانمود میکرد.
چراغهای خیابون مثل خطهای کشیدهشده روی آسفالت برق میزدند.
جسیکا یواش درِ پارکینگ رو بست.
کلید پورشه هنوز توی دستش بود.
«فقط یه دور…»
بنظرتون چی میشه و چه اتفاقی میوفته برام بنویسید💙
#اسمات#فیکشن_تهیونگ #فیکشن_بی_تی_اس #فیک
- ۲.۵k
- ۰۲ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط