فاصله ای به اندازه یک نگاه

فاصله ای به اندازه یک نگاه

پارت چهارم | همون دختر...

(ویو جونگکوک)
در هتل، بعد از هر کنسرت، یه قانون نانوشته وجود داشت.
دوش.
غذا.
بعدم ولو شدن روی مبل و دیدن ویدیوهای کنسرت.
تقریباً همیشه همین بود.
حالا هم با موهای خیس روی مبل افتاده بودم و گوشیم دستم بود.
تایم‌لاینم پر شده بود از ویدیوهای امشب.
یه لبخند زدم.
آرمی‌ها هیچ‌وقت ناامیدم نمی‌کنن.
انگار از هر زاویه‌ای یه نفر فیلم گرفته بود.
یکی از ویدیوها بیشتر از بقیه بازدید خورده بود.
"Jungkook picked up a fan's phone."
روی ویدیو زدم.
چند ثانیه اول هیچی نبود.
بعد...
یه گوشی از دست یه دختر افتاد.
خم شدم گرفتمش.
و همون لحظه...
ناخودآگاه ویدیو رو نگه داشتم.
ابروهام یه ذره رفت بالا.
«همون دختره...»
دوباره پلی کردم.
وقتی گوشی رو برداشتم، صفحه‌ش روشن بود.
عکس قفل صفحه...
عکس خودم.
یه خنده‌ی بی‌اختیار رو لبم نشست.
«بامزه بود.»
اون‌قدر هول شده بود که حتی نمی‌دونست چیکار کنه.
ویدیو رو دوباره برگردوندم.
این بار نه برای گوشی.
برای خودش.
همون دختر.
موهای مشکی.
چشمایی که از استرس گرد شده بود.
وقتی گوشیشو ازم گرفت، دستاش می‌لرزید.
یه لحظه یاد خودم افتادم.
روزای اول دبیو.
وقتی جلوی دوربین‌ها همین‌قدر دستپاچه می‌شدم.
زیر لب خندیدم.
«امیدوارم زیاد خجالت نکشیده باشه...»
«داری چی می‌بینی؟»
سرمو برگردوندم.
تهیونگ بود.
بدون اینکه منتظر جوابم بمونه، کنارم نشست.
نگاهی به گوشیم انداخت.
بعد یه پوزخند زد.
«آهااا... همون دختره.»
اخم مصنوعی کردم.
«چه همون دختری؟»
«همونی که گوشیش افتاد.»
«خب؟»
شونه بالا انداخت.
«هیچی... فقط از وقتی اومدی هتل، سه بار این ویدیو رو دیدی.»
یه لحظه ساکت شدم.
«سه بار؟»
تهیونگ خندید.
«نه داداش... هفت بار.»
یه بالش برداشتم پرت کردم سمتش.
«برو بابا.»
بالشو گرفت و با صدای بلند خندید.
«باشه بابا... شوخی کردم.»
از جام بلند شد که بره، ولی قبل از اینکه از اتاق بره، یه جمله گفت که باعث شد چند ثانیه به فکر فرو برم.
«فقط امیدوارم اون دختر الان از خجالت زیر پتو قایم نشده باشه.»
در بسته شد.
و اتاق دوباره ساکت شد.
گوشیم هنوز دستم بود.
بی‌اختیار دوباره ویدیو رو پلی کردم.
این بار دقیقاً روی همون لحظه‌ای که نگاهمون به هم افتاد، مکث کردم.
نمی‌دونستم چرا...
ولی حس می‌کردم اون نگاه...
یه حس عجیب داشت.
نه از اون حسایی که آدما برای عاشق شدن تعریف می‌کنن.
نه...
فقط...
واقعی بود.
انگار بین اون همه جمعیت، برای چند ثانیه فقط یه نفر واقعاً جلوی چشمم بود.
سرمو تکون دادم.
«جونگکوک... زیادی داری فکر می‌کنی.»
گوشیمو خاموش کردم و گذاشتم کنار.
فردا یه روز شلوغ دیگه بود.
و احتمال اینکه دوباره اون دختر رو ببینم...
تقریباً صفر.
حداقل...
خودم این‌طوری فکر می‌کردم.
(ویو لیا)
صبح روز بعد، هنوز تو تخت بودم که گوشیم زنگ خورد.
شماره ناشناس.
اخم کردم.
«کیه این وقت صبح؟»
تماس رو جواب دادم.
«الو؟»
صدای یه خانم آروم از اون طرف خط اومد.
«سلام. با خانم کیم لیا صحبت می‌کنم؟»
«بله... خودمم.»
«من از برگزارکننده‌ی کنسرت تماس می‌گیرم.»
یه لحظه خشکم زد.
برگزارکننده...؟
مگه من چیکار کرده بودم؟
دلم یهو هری ریخت پایین.
«ببخشید... اتفاقی افتاده؟»
چند ثانیه سکوت کرد.
بعد گفت:
«ما درباره‌ی وسیله‌ای که دیشب روی استیج افتاده بود، باهاتون یه موضوع کوچیک داریم...»
قلبم داشت دیوونه‌وار می‌زد.

ادامه دارد... 💜
دیدگاه ها (۰)

فاصله ای به اندازه یک نگاه پارت سوم | یه نوتیفیکیشن لعنتیاون...

فاصله ای به اندازه یک نگاه پارت دوم | همون نگاه لعنتیتمام طو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط