فاصله ای به اندازه یک نگاه

فاصله ای به اندازه یک نگاه

پارت پنجم| فقط یه خواهش کوچیک...
(ویو لیا)
دستم داشت می‌لرزید.
گوشیو محکم‌تر گرفتم.
«ببخشید... یعنی چی؟»
خانمی که پشت خط بود خیلی آروم گفت:
«اول از همه نگران نباشین. هیچ مشکلی پیش نیومده.»
یه نفس راحت کشیدم.
فکر کردم دیگه تمومه.
ولی جمله‌ی بعدیش دوباره قلبمو برد تو دهنم.
«فقط می‌خواستیم مطمئن بشیم گوشی سالم به دستتون رسیده.»
«آ... آره... سالمه.»
«خیلی خوبه.»
چند ثانیه سکوت کرد.
بعد ادامه داد:
«چون اون لحظه روی استیج اتفاق افتاد، برای گزارش داخلی فقط لازمه از صاحب گوشی تأیید بگیریم که وسیله سالم تحویل داده شده.»
«اوه... باشه.»
«اگه امکانش هست، امروز تا قبل از عصر یه فرم کوتاه رو امضا کنین. بیشتر از پنج دقیقه وقتتون رو نمی‌گیره.»
فرم؟
همین؟
من داشتم از استرس سکته می‌کردم واسه یه فرم؟
دلم خواست خودمو بندازم از پنجره.
«باشه، حتماً.»
آدرس ساختمونی که باید می‌رفتم رو برام فرستادن.
تماس که قطع شد، گوشیمو گذاشتم روی تخت.
بعد خودمو انداختم روی بالش.
«لیا... واقعاً اعصابت داغونه.»
بعدازظهر آماده شدم و راه افتادم.
ساختمون شرکت برگزارکننده خیلی شلوغ‌تر از چیزی بود که فکر می‌کردم.
یه خانم پشت میز پذیرش لبخند زد.
«خانم کیم لیا؟»
سرمو تکون دادم.
«بله.»
«بفرمایین، فقط این فرم رو امضا کنین.»
فرم رو گرفتم.
دو خط بیشتر نبود.
تأیید می‌کردم که گوشیم سالم تحویل داده شده و شکایتی ندارم.
همین.
با خودکار امضا کردم.
داشتم برمی‌گشتم که همون خانم صدام زد.
«ببخشید...»
برگشتم سمتش.
یه پاکت کوچیک بنفش از زیر میز درآورد.
«اینم برای شما.»
متعجب نگاهش کردم.
«این چیه؟»
لبخند زد.
«یه هدیه‌ی کوچیک از طرف برگزارکننده، بابت اتفاقی که افتاد.»
«ولی لازم نبود...»
«خواهش می‌کنم.»
پاکتو گرفتم و تشکر کردم.
تا رسیدم بیرون، طاقت نیاوردم.
پاکتو باز کردم.
داخلش یه کارت یادگاری از کنسرت بود.
همراه با یه بند بنفش مخصوص آرمی‌بمب.
همین.
یه لبخند رو لبم نشست.
«چه قشنگ...»
شاید برای بقیه چیز خاصی نبود.
ولی برای من...
یه یادگاری از شبی بود که هیچ‌وقت فراموشش نمی‌کردم.
همون موقع گوشیم ویبره خورد.
دوستم پیام داده بود.
— زنده‌ای؟
براش عکس کارت رو فرستادم.
کمتر از ده ثانیه بعد زنگ زد.
«کیم لیاااااااا!»
خندیدم.
«باز چی شده؟»
«تو الان جلوی ساختمون برگزارکننده‌ای؟»
اخم کردم.
«آره، از کجا فهمیدی؟»
«سرمو بالا کن.»
متعجب سرمو بلند کردم.
اون‌طرف خیابون، دوستم با یه لیوان قهوه تو دستش داشت برام دست تکون می‌داد.
«غافلگیر شدی؟»
زدم زیر خنده و رفتم سمتش.
اصلاً خبر نداشتم...
درست توی همون لحظه...
یه ون مشکی از کنارمون رد شد.
شیشه‌ها دودی بودن.
هیچ‌کدوممون داخلش رو نمی‌دیدیم.
اما داخل ون...
جونگکوک بی‌حوصله سرشو به شیشه تکیه داده بود و بیرونو نگاه می‌کرد.
ون از کنارمون رد شد.
فقط برای یه ثانیه...
چشمش به دختری افتاد که با خنده داشت پاکت بنفش کنسرت رو توی دستش تکون می‌داد.
ابروهاش یه ذره بالا رفت.
«...؟»
ون بدون اینکه وایسه، دور شد.
نه من اون رو دیدم...
نه اون مطمئن بود که واقعاً من همون دخترم.
اما سرنوشت...
برای دومین بار، بی‌صدا از کنارمون رد شده بود.

ادامه دارد... 💜
دیدگاه ها (۰)

فاصله ای به اندازه یک نگاه پارت ششم| یه درخواست عجیب (ویو ل...

فاصله ای به اندازه یک نگاه پارت چهارم | همون دختر...(ویو جون...

فاصله ای به اندازه یک نگاه پارت سوم | یه نوتیفیکیشن لعنتیاون...

فیک فاصله ای به اندازه یک نگاه

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط