کپشننننن گَلبای من😌🎀
کپشننننن گَلبای من😌🎀
عروسک من😈🔞
پارت هشتاد و هفت
با زمزمه آروی :
+نی کو لا ی
به آرومی جدا شد دستش رو روی چونه ام قرار داد و لب برچید
-اینقدر دیونه کننده ای که تحمل ندارم .
با چشمای درشتم به لباش خیره شدم چرا قلبم داره تند میزنه
دست ظریفمو روی قلبش .گذاشت و لب برچید
-فقط با نفسای تو داره اینجوری میکنه
احساساتم نسبت بهش لعنتی چرا نمیتونم درست تشخیص بدم چرا نمیتونم
با صدای دورگه اش لب برچید
-عروسکم
چشمام در لباش و چشمای به شدتت قشنگش در گردش بود
ماشین وایساد
بزاک دهنمو قورت دادم چم شده داره یه اتفاقی میوفته
دستمو عقب کشیدم که لبخند کجی گوشه لبش نقش بست
+نیکولای
-هوم قشنگم
حرفی نداشتم برای بیان کردن یه احساسات کوچولو که یهویی داره تو قلبم نقش میبنده
+هیچی .
تقه ای به شیشه ماشین خورد نِلی اخماش یه کوچولو توهم بود
در ماشین کنارمو باز کردم و پیاده شدم نیک هم پیاده شد
رفتم سمت نیکولای رفتارش یجوری شده بود
-داداشی میموندی توی ماشین
نیکولای صداشو بالا برد و اخماشو کشید توهم
-نِلی تا نکشتمت گمشو برو بتمرگ بشین
سرهان توجهش به ما جلب شد و اومد سمتمون یهویی
نیکولای
-چته نیک
نیکولای نگاهی بهم کرد که نزدیک بود خودمو خیس کنم
شاید پسش زدم ولی من نمیدونم احساساتم نسبت بهش
واقعیه یا الکیه ، نیک رفت سمت عمو سرهان و نِلی موندن
نِلی پرسید
-چش شد یهو فرشته
سکوت کردم که سرهان لب باز کرد
-بیخیال بریم سوار شیم
سرهان جلوتر رفت نِلی هم جلوتر رفت منم سوار شدم کنار نیکولای نشستم
فقط یه کوچولو بهم خیره شد و بعد نگاهش رو دوخت به عمو .
#رمان #عاشقانه #بزرگسال_مافیایی
یه کوچولو قراره دل فرشته کوچولو بشکنه 😭🛐
عروسک من😈🔞
پارت هشتاد و هفت
با زمزمه آروی :
+نی کو لا ی
به آرومی جدا شد دستش رو روی چونه ام قرار داد و لب برچید
-اینقدر دیونه کننده ای که تحمل ندارم .
با چشمای درشتم به لباش خیره شدم چرا قلبم داره تند میزنه
دست ظریفمو روی قلبش .گذاشت و لب برچید
-فقط با نفسای تو داره اینجوری میکنه
احساساتم نسبت بهش لعنتی چرا نمیتونم درست تشخیص بدم چرا نمیتونم
با صدای دورگه اش لب برچید
-عروسکم
چشمام در لباش و چشمای به شدتت قشنگش در گردش بود
ماشین وایساد
بزاک دهنمو قورت دادم چم شده داره یه اتفاقی میوفته
دستمو عقب کشیدم که لبخند کجی گوشه لبش نقش بست
+نیکولای
-هوم قشنگم
حرفی نداشتم برای بیان کردن یه احساسات کوچولو که یهویی داره تو قلبم نقش میبنده
+هیچی .
تقه ای به شیشه ماشین خورد نِلی اخماش یه کوچولو توهم بود
در ماشین کنارمو باز کردم و پیاده شدم نیک هم پیاده شد
رفتم سمت نیکولای رفتارش یجوری شده بود
-داداشی میموندی توی ماشین
نیکولای صداشو بالا برد و اخماشو کشید توهم
-نِلی تا نکشتمت گمشو برو بتمرگ بشین
سرهان توجهش به ما جلب شد و اومد سمتمون یهویی
نیکولای
-چته نیک
نیکولای نگاهی بهم کرد که نزدیک بود خودمو خیس کنم
شاید پسش زدم ولی من نمیدونم احساساتم نسبت بهش
واقعیه یا الکیه ، نیک رفت سمت عمو سرهان و نِلی موندن
نِلی پرسید
-چش شد یهو فرشته
سکوت کردم که سرهان لب باز کرد
-بیخیال بریم سوار شیم
سرهان جلوتر رفت نِلی هم جلوتر رفت منم سوار شدم کنار نیکولای نشستم
فقط یه کوچولو بهم خیره شد و بعد نگاهش رو دوخت به عمو .
#رمان #عاشقانه #بزرگسال_مافیایی
یه کوچولو قراره دل فرشته کوچولو بشکنه 😭🛐
- ۶۹۵
- ۲۸ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط