فیک تهیونگ

ادامه پارت یک:[ یک و نیم]


ویو ا /ت


امروز رفتم دنبال مرت، ولی نیومده بود دم در مهد، نگران شدم و رفتم تو، دیدم نشسته توی کلاس و داره گریه میکنه. رفتم زانو زدم رو به روش و دستشا گرفتم.


+مامانی چرا داری گریه میکنی؟


خواستم بغلش کنم که از جاش بلند شد و منا پس زد.


♡ازت بدم میاد برو اونور.


+مرت چرا اینجوری میکنی؟


از جام بلند شدم ولی فرار کرد توی حیاط دنبالش دویدم رفت سوار ماشین شد و درا بست. یه نفس عمیق کشیدم و رفتم سوار ماشین شدم. باهاش حرفی نزدم تا اروم بشه. رفتم و یجا وایسادم، درا براش باز کردم. دستشا گرفتم


+پسرم بیا پایین


دستشا کشید بیرون از توی دستم و از ماشین پرید پایین. رفت و نشست روی نیمکت پارک. منم نشستم رو به روش.


+خوشگلم میشه بهم چرا داری اینجوری میکنی تا بتونیم باهم حلش کنیم.



♡باباما میخام، بچه ها همیشه مسخرم میکنن بهم چرا بابای تو نمیاد دنبالت، من میخام بابام را ببینم(بغض و گریه)



حق داشت من هرکاری هم بکنم نمیتونم جای اونا براش بگیرم یعنی دیگه باید برگردم؟ یعنی دیگه وقتش رسیده؟


+میخای بریم پیش بابا؟


♡عوهوم


+خب باشه پس بلند شو بریم.


بلیط گرفتم برای فردا بود، وسایل را جمع کردم. دوباره برگشتیم به کره، هنوز دوستش داشتم ولی اگه دیگه منا پس بزنه؟ یا اگه مرت را ازم بگیره چی؟


رفتیم توی پارک نشستیم، من شماره تهیونگ را داشتم، بهش پیام دادم


[لطفا بیا همون پارکی که با ا/ت توش اشنا شدی همین الان]


ده دقیقه گذشت و یک ون سیاه جلوی پارک ایستاد و بعد تهیونگ پیاده شد.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
حمایت یادتون نره🥺🎀

#تابع_قوانین_ویسگون
دیدگاه ها (۲۶)

فیک تهیونگ

فیک تهیونگ

فیک تهیونگ. دوباره تو

تا وقتی قلبمان بیدار بشود

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط