𝐋𝐄𝐒𝐒𝐎𝐍

𝐋𝐄𝐒𝐒𝐎𝐍

𝐏𝐀𝐑𝐓 𝟏𝟓

پارت ۱۵ | قربانی بعدی
صدای باران با آژیر ماشین‌های آتش‌نشانی در هم آمیخته بود.
جونگ‌کوک هنوز گوشی را در دستش نگه داشته بود.
جمله‌ی آخر مرد ناشناس مدام در ذهنش تکرار می‌شد.
«قبل از اینکه به من برسی... یه نفر رو از دست میدی.»
یکی از محافظ‌ها با عجله نزدیک شد.
ـ «رئیس، محوطه کاملاً بررسی شد. کسی پیدا نشد.»
جونگ‌کوک بدون اینکه نگاهش کند، گفت:
ـ «چون از اول هم قرار نبود پیدا بشه.»
سوا آرام به نوشته‌ی روی دیوار خیره شده بود.
احساس می‌کرد هر اتفاقی که می‌افتد، به خاطر اوست.
زیر لب گفت:
ـ «کاش هیچ‌وقت اون شب تو رو نمی‌دیدم...»
جونگ‌کوک این جمله را شنید، اما چیزی نگفت.
چند دقیقه بعد، همه داخل عمارت برگشتند.
هوای سالن سنگین‌تر از همیشه بود.
ناگهان تلفن همراه سوا دوباره زنگ خورد.
این بار شماره آشنا بود.
سولای
سوا با عجله تماس را جواب داد.
ـ «سولای؟ خوبی؟»
اما صدای پشت خط، سولای نبود.
مردی با لحنی آرام گفت:
ـ «دوستت پیش ماست.»
رنگ از صورت سوا پرید.
ـ «تو... تو کی هستی؟»
ـ «مهم نیست من کی‌ام.»
صدای گریه‌ی خفه‌ای از دور شنیده شد.
ـ «سوا... کمکم کن...»
سوا با وحشت فریاد زد:
ـ «سولای!»
جونگ‌کوک سریع گوشی را از دست سوا گرفت.
ـ «اگه یه تار مو از سرش کم بشه...»
مرد حرفش را قطع کرد.
ـ «آروم باش، رئیس.»
چند ثانیه سکوت کرد.
ـ «دو ساعت وقت داری.»
ـ «برای چی؟»
ـ «تنها بیا... بدون محافظ...»
جونگ‌کوک اخم کرد.
ـ «اگه نیام؟»
صدای خنده‌ی مرد در گوشی پیچید.
ـ «اون وقت، دوست دخترت... ببخشید، دوستِ دختر... زنده نمی‌مونه.»
تماس قطع شد.
سوا با گریه به جونگ‌کوک نگاه کرد.
ـ «باید نجاتش بدیم... اون هیچ تقصیری نداره...»
جونگ‌کوک چند لحظه سکوت کرد.
بعد رو به محافظ‌هایش گفت:
ـ «ماشین رو آماده کنید.»
یکی از آن‌ها با نگرانی پرسید:
ـ «رئیس، ممکنه تله باشه.»
ـ «می‌دونم.»
ـ «پس چرا می‌رید؟»
جونگ‌کوک نگاه کوتاهی به سوا انداخت.
ـ «چون من اجازه نمی‌دم بی‌گناه‌ها تاوان دشمنی با من رو بدن.»
سوا برای اولین بار بعد از مدت‌ها، در چهره‌ی سرد جونگ‌کوک چیزی متفاوت دید...
نه خشم...
نه غرور...
فقط نگرانی.
اما چیزی که هیچ‌کدامشان نمی‌دانستند این بود که...
در همان لحظه، مرد ناشناس از پشت مانیتور لبخند می‌زد و زیر لب گفت:
ـ «طعمه، دقیقاً همون جایی قدم گذاشت که می‌خواستم...»
و روی میز روبه‌رویش، عکسی از جونگسو قرار داشت که روی آن نیز یک علامت قرمز کشیده شده بود...
دیدگاه ها (۰)

𝐋𝐄𝐒𝐒𝐎𝐍𝐏𝐀𝐑𝐓 𝟏𝟔پارت ۱۶ | تلهساعت از نیمه‌شب گذشته بود.سه ماشین...

𝐋𝐄𝐒𝐒𝐎𝐍𝐏𝐀𝐑𝐓 𝟏𝟒پارت ۱۲ | درس دومباران آرام روی شیشه‌های عمارت ...

𝐋𝐄𝐒𝐒𝐎𝐍𝐏𝐀𝐑𝐓 𝟏𝟑پارت دوازدهم | تصمیمی که همه‌چیز را تغییر دادبع...

𝐋𝐄𝐒𝐒𝐎𝐍𝐏𝐀𝐑𝐓 𝟏𝟐پارت یازدهم | درس اولسوا بی‌حرکت به ساختمان نیم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط