𝐋𝐄𝐒𝐒𝐎𝐍
𝐋𝐄𝐒𝐒𝐎𝐍
𝐏𝐀𝐑𝐓 𝟏𝟒
پارت ۱۲ | درس دوم
باران آرام روی شیشههای عمارت میبارید.
سوا کنار پنجره ایستاده بود و بیصدا به حیاط خیره شده بود.
از وقتی مزونش سوخته بود، دیگر حتی یک بار هم لبخند نزده بود.
در اتاق بهآرامی باز شد.
جونگکوک وارد شد.
طبق معمول کت مشکی به تن داشت، اما این بار چهرهاش خستهتر از همیشه بود.
چند لحظه سکوت بینشان برقرار شد.
سوا بدون اینکه برگردد، گفت:
ـ «اومدی دوباره قانعم کنی اینجا بمونم؟»
جونگکوک آرام جواب داد:
ـ «نه.»
ـ «پس برای چی اومدی؟»
ـ «اومدم یه چیزی رو بهت بگم.»
سوا آهسته برگشت.
ـ «چی؟»
جونگکوک چند قدم جلو آمد.
ـ «از امروز... هر تصمیمی بگیری، قبولش میکنم.»
سوا با تعجب نگاهش کرد.
ـ «حتی اگه بخوام برم؟»
ـ «آره...»
ـ «دیگه جلومو نمیگیری؟»
جونگکوک چند ثانیه سکوت کرد.
ـ «نه.»
سوا انتظار چنین جوابی را نداشت.
برای اولین بار، خودش هم نمیدانست باید خوشحال باشد یا ناراحت.
جونگکوک پاکتی روی میز گذاشت.
ـ «این مدارک یه مزون جدیده.»
سوا با تعجب پرسید:
ـ «چی؟»
ـ «ساختمونی که دیروز خریدیم.»
ـ «...ما؟»
ـ «به اسمت ثبت شده.»
سوا اخم کرد.
ـ «من صدقه نمیخوام.»
جونگکوک نگاهش را از او نگرفت.
ـ «صدقه نیست.»
ـ «پس چیه؟»
ـ «جبران.»
سوا با عصبانیت پاکت را برداشت و روی سینهی جونگکوک کوبید.
ـ «هیچ ساختمونی نمیتونه زحمات چند سالمو برگردونه.»
اشک دوباره در چشمهایش جمع شد.
ـ «فقط میخوام زندگیم مثل قبل بشه...»
جونگکوک آرام گفت:
ـ «قول نمیدم مثل قبل بشه...»
مکث کرد.
ـ «ولی قول میدم نذارم آیندت هم از بین بره.»
سوا چیزی نگفت.
همان لحظه صدای انفجار مهیبی از بیرون عمارت بلند شد.
تمام پنجرهها لرزیدند.
چراغها چند بار خاموش و روشن شدند.
محافظها با عجله وارد راهرو شدند.
ـ «رئیس!»
جونگکوک سریع از اتاق بیرون رفت.
سوا هم پشت سرش دوید.
در حیاط، یکی از ماشینهای عمارت در آتش میسوخت.
دود سیاه آسمان را پوشانده بود.
یکی از محافظها با نفسنفس گفت:
ـ «بمب داخل ماشین کار گذاشته بودن...»
جونگکوک اطراف را نگاه کرد.
نگاهش ناگهان روی دیوار عمارت ثابت ماند.
با رنگ قرمز، جملهای بزرگ روی دیوار نوشته شده بود:
«درس دوم؛ این بار فقط هشدار بود...»
سوا با دیدن نوشته، بیاختیار دستش را روی دهانش گذاشت.
جونگکوک مشتش را گره کرد.
اما درست در همان لحظه...
تلفن همراهش زنگ خورد.
شماره ناشناس.
تماس را وصل کرد.
صدای همان مرد با خندهای آرام شنیده شد.
ـ «جونگکوک...»
ـ «چی میخوای؟»
ـ «فقط خواستم بگم... از این به بعد، هر روز یه درس جدید داری.»
جونگکوک با صدایی سرد گفت:
ـ «بهت میرسم.»
مرد خندید.
ـ «قبل از اینکه به من برسی... یه نفر رو از دست میدی.»
تماس قطع شد.
جونگکوک آرام گوشی را پایین آورد.
اما این بار...
برای اولین بار، ترس واقعی در نگاهش دیده میشد.
𝐏𝐀𝐑𝐓 𝟏𝟒
پارت ۱۲ | درس دوم
باران آرام روی شیشههای عمارت میبارید.
سوا کنار پنجره ایستاده بود و بیصدا به حیاط خیره شده بود.
از وقتی مزونش سوخته بود، دیگر حتی یک بار هم لبخند نزده بود.
در اتاق بهآرامی باز شد.
جونگکوک وارد شد.
طبق معمول کت مشکی به تن داشت، اما این بار چهرهاش خستهتر از همیشه بود.
چند لحظه سکوت بینشان برقرار شد.
سوا بدون اینکه برگردد، گفت:
ـ «اومدی دوباره قانعم کنی اینجا بمونم؟»
جونگکوک آرام جواب داد:
ـ «نه.»
ـ «پس برای چی اومدی؟»
ـ «اومدم یه چیزی رو بهت بگم.»
سوا آهسته برگشت.
ـ «چی؟»
جونگکوک چند قدم جلو آمد.
ـ «از امروز... هر تصمیمی بگیری، قبولش میکنم.»
سوا با تعجب نگاهش کرد.
ـ «حتی اگه بخوام برم؟»
ـ «آره...»
ـ «دیگه جلومو نمیگیری؟»
جونگکوک چند ثانیه سکوت کرد.
ـ «نه.»
سوا انتظار چنین جوابی را نداشت.
برای اولین بار، خودش هم نمیدانست باید خوشحال باشد یا ناراحت.
جونگکوک پاکتی روی میز گذاشت.
ـ «این مدارک یه مزون جدیده.»
سوا با تعجب پرسید:
ـ «چی؟»
ـ «ساختمونی که دیروز خریدیم.»
ـ «...ما؟»
ـ «به اسمت ثبت شده.»
سوا اخم کرد.
ـ «من صدقه نمیخوام.»
جونگکوک نگاهش را از او نگرفت.
ـ «صدقه نیست.»
ـ «پس چیه؟»
ـ «جبران.»
سوا با عصبانیت پاکت را برداشت و روی سینهی جونگکوک کوبید.
ـ «هیچ ساختمونی نمیتونه زحمات چند سالمو برگردونه.»
اشک دوباره در چشمهایش جمع شد.
ـ «فقط میخوام زندگیم مثل قبل بشه...»
جونگکوک آرام گفت:
ـ «قول نمیدم مثل قبل بشه...»
مکث کرد.
ـ «ولی قول میدم نذارم آیندت هم از بین بره.»
سوا چیزی نگفت.
همان لحظه صدای انفجار مهیبی از بیرون عمارت بلند شد.
تمام پنجرهها لرزیدند.
چراغها چند بار خاموش و روشن شدند.
محافظها با عجله وارد راهرو شدند.
ـ «رئیس!»
جونگکوک سریع از اتاق بیرون رفت.
سوا هم پشت سرش دوید.
در حیاط، یکی از ماشینهای عمارت در آتش میسوخت.
دود سیاه آسمان را پوشانده بود.
یکی از محافظها با نفسنفس گفت:
ـ «بمب داخل ماشین کار گذاشته بودن...»
جونگکوک اطراف را نگاه کرد.
نگاهش ناگهان روی دیوار عمارت ثابت ماند.
با رنگ قرمز، جملهای بزرگ روی دیوار نوشته شده بود:
«درس دوم؛ این بار فقط هشدار بود...»
سوا با دیدن نوشته، بیاختیار دستش را روی دهانش گذاشت.
جونگکوک مشتش را گره کرد.
اما درست در همان لحظه...
تلفن همراهش زنگ خورد.
شماره ناشناس.
تماس را وصل کرد.
صدای همان مرد با خندهای آرام شنیده شد.
ـ «جونگکوک...»
ـ «چی میخوای؟»
ـ «فقط خواستم بگم... از این به بعد، هر روز یه درس جدید داری.»
جونگکوک با صدایی سرد گفت:
ـ «بهت میرسم.»
مرد خندید.
ـ «قبل از اینکه به من برسی... یه نفر رو از دست میدی.»
تماس قطع شد.
جونگکوک آرام گوشی را پایین آورد.
اما این بار...
برای اولین بار، ترس واقعی در نگاهش دیده میشد.
- ۳۶۴
- ۲۵ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط