𝐋𝐄𝐒𝐒𝐎𝐍

𝐋𝐄𝐒𝐒𝐎𝐍

𝐏𝐀𝐑𝐓 𝟏𝟑

پارت دوازدهم | تصمیمی که همه‌چیز را تغییر داد
بعد از قطع شدن تماس، سکوت سنگینی اتاق را فرا گرفت.
صدای افتادن گوشی روی زمین هنوز در گوش سوا می‌پیچید.
لنا با نگرانی جلو آمد و شانه‌های او را گرفت.
ـ «سوا... خوبی؟»
اما سوا هیچ جوابی نداد.
فقط به نقطه‌ای نامعلوم خیره شده بود.
جونگ‌کوک آرام گوشی را از روی زمین برداشت.
ـ «چی گفت؟»
سوا نفس عمیقی کشید.
ـ «گفت... این فقط درس اول بوده.»
چهره‌ی جونگ‌کوک درهم رفت.
ـ «دیگه چی؟»
ـ «گفت... اگه می‌خوام آدم‌های بیشتری آسیب نبینن، باید از تو دور بشم.»
اتاق دوباره در سکوت فرو رفت.
یکی از محافظ‌ها با عصبانیت گفت:
ـ «رئیس، اجازه بدید همین امشب همه‌ی مخفیگاه‌های بلک‌کرو رو زیر و رو کنیم.»
جونگ‌کوک بدون اینکه نگاهش را از سوا بردارد، جواب داد:
ـ «نه...»
ـ «ولی رئیس...»
ـ «اونا دقیقاً منتظر همین اشتباهن.»
محافظ ساکت شد.
سوا آرام از جایش بلند شد.
اشک‌هایش را پاک کرد و به سمت در رفت.
جونگ‌کوک صدایش زد.
ـ «کجا میری؟»
ـ «میرم خونه.»
ـ «الان امن نیست.»
ـ «هیچ جا امن نیست.»
این را گفت و ادامه داد:
ـ «مزونم سوخت... زندگیم به هم ریخت... و همه‌ی این اتفاق‌ها فقط به خاطر اینه که من کنار توام.»
جونگ‌کوک چند قدم به او نزدیک شد.
ـ «تقصیر تو نیست.»
ـ «اما به خاطر توئه.»
این جمله مثل خنجری در قلب جونگ‌کوک نشست.
برای اولین بار، هیچ جوابی نداشت.
سوا لبخند تلخی زد.
ـ «فکر کنم بهتره از این به بعد هرکدوم راه خودمون رو بریم.»
همین که دستش را روی دستگیره‌ی در گذاشت، صدای آرام جونگ‌کوک باعث شد بایستد.
ـ «اگر از این در بری بیرون... دیگه نمی‌تونم ازت محافظت کنم.»
سوا بدون اینکه برگردد، گفت:
ـ «من هیچ‌وقت ازت نخواستم محافظم باشی.»
در را باز کرد و از اتاق بیرون رفت.
جونگ‌کوک چند ثانیه به در بسته خیره ماند.
بعد رو به محافظ‌هایش کرد.
نگاهش دیگر مثل قبل آرام نبود.
ـ «همه گوش کنید.»
همه صاف ایستادند.
ـ «از این لحظه، هیچ‌کس حق نداره بدون اجازه‌ی من حتی یک قدم به سوا نزدیک بشه.»
یکی از افراد پرسید:
ـ «رئیس... حتی اگر خودش بخواد از شما دور بشه؟»
جونگ‌کوک لحظه‌ای سکوت کرد.
بعد با صدایی محکم گفت:
ـ «حتی اگر ازم متنفر بشه... باز هم نمی‌ذارم آسیبی بهش برسه.»
در همان لحظه، در نقطه‌ای نامعلوم از شهر...
مردی با ماسک مشکی، فیلم دوربین‌های مزون را روی مانیتور تماشا می‌کرد.
لبخند کم‌رنگی روی لبش نشست.
کنار دستش، عکسی از سوا و جونگ‌کوک قرار داشت.
او خودکاری قرمز برداشت و روی عکس، یک ضربدر بزرگ کشید.
سپس زیر لب زمزمه کرد:
ـ «وقتشه... درس دوم رو شروع کنیم.»
دیدگاه ها (۰)

𝐋𝐄𝐒𝐒𝐎𝐍𝐏𝐀𝐑𝐓 𝟏𝟒پارت ۱۲ | درس دومباران آرام روی شیشه‌های عمارت ...

𝐋𝐄𝐒𝐒𝐎𝐍𝐏𝐀𝐑𝐓 𝟏𝟐پارت یازدهم | درس اولسوا بی‌حرکت به ساختمان نیم...

𝐋𝐄𝐒𝐒𝐎𝐍𝐏𝐀𝐑𝐓 𝟏𝟏پارت دهم | گذشته‌ای که دفن نشده بوداتاق در سکوت...

𝐋𝐄𝐒𝐒𝐎𝐍 𝐏𝐀𝐑𝐓 𝟕پارت ششم | آغاز بازیهمه‌چیز در چند ثانیه اتفاق ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط