𝐋𝐄𝐒𝐒𝐎𝐍
𝐋𝐄𝐒𝐒𝐎𝐍
𝐏𝐀𝐑𝐓 𝟏𝟐
پارت یازدهم | درس اول
سوا بیحرکت به ساختمان نیمهسوخته خیره مانده بود.
بوی دود هنوز در هوا پیچیده بود و ماشینهای آتشنشانی یکییکی محل را ترک میکردند.
تمام لباسهایی که ماهها برای طراحیشان زحمت کشیده بود...
تمام رویاهایش...
حالا زیر آوار و خاکستر دفن شده بودند.
اشکهایش بیصدا روی گونههایش سرازیر شد.
ـ «همهشون... از بین رفتن...»
جونگکوک کنار او ایستاده بود، اما هیچ جملهای برای آرام کردنش پیدا نمیکرد.
برای اولین بار، احساس میکرد خودش باعث این اتفاق شده است.
سوا آرام برگشت و به او نگاه کرد.
چشمهایش از گریه سرخ شده بود.
ـ «اگه اون شب تو رو نمیدیدم... الان این اتفاق نمیافتاد، درسته؟»
جونگکوک سکوت کرد.
همین سکوت، جواب سؤال سوا بود.
سوا لبخند تلخی زد.
ـ «پس واقعاً زندگی من از همون شب نابود شد...»
بعد بدون اینکه منتظر جواب بماند، از کنار او رد شد.
جونگکوک خواست دنبالش برود، اما صدای محافظش او را متوقف کرد.
ـ «رئیس... یه چیزی پیدا کردیم.»
جونگکوک برگشت.
محافظ یک فلش مموری کوچک را در دستش گذاشت.
ـ «بین دوربینهای مزون سالم مونده بود.»
چند دقیقه بعد، همه داخل اتاق کنترل عمارت جمع شدند.
محافظ فلش را به لپتاپ وصل کرد.
تصویر دوربینها روی صفحه ظاهر شد.
ساعت روی تصویر، سه و بیستوهفت دقیقهی بامداد را نشان میداد.
همه با دقت صفحه را نگاه میکردند.
چند ثانیه بعد...
مردی با کلاه و ماسک وارد تصویر شد.
آرام وارد مزون شد.
چند دقیقه بعد، با یک ظرف بنزین از اتاق طراحی بیرون آمد.
جونگکوک نگاهش را تیزتر کرد.
ـ «تصویر رو نگه دار.»
محافظ فیلم را متوقف کرد.
جونگکوک چند قدم به مانیتور نزدیک شد.
روی مچ دست مرد، خالکوبی سیاهی دیده میشد.
خالکوبی یک کلاغ.
جونگکوک مشتش را محکم روی میز کوبید.
ـ «لعنتی...»
لنا با نگرانی پرسید:
ـ «این نشونهی...»
ـ «آره.»
صدایش از خشم میلرزید.
ـ «گروه بلککرو.»
همهی افراد اتاق سکوت کردند.
یکی از محافظها آرام گفت:
ـ «ولی رئیس... رئیس بلککرو پنج سال پیش کشته شد.»
جونگکوک بدون اینکه نگاهش را از تصویر بردارد، جواب داد:
ـ «پس یکی جاش رو گرفته...»
در همان لحظه، تلفن همراه سوا زنگ خورد.
شماره ناشناس.
با بیحوصلگی تماس را جواب داد.
ـ «بله؟»
چند ثانیه بعد، رنگ از صورتش پرید.
دستش شروع به لرزیدن کرد.
ـ «چی... چی گفتی؟»
صدای مرد ناشناس با خندهای آرام از پشت خط شنیده شد.
ـ «این فقط درس اول بود، سوا...»
سوا نفسش بند آمده بود.
مرد ادامه داد:
ـ «اگه میخوای آدمهای بیشتری رو از دست ندی... از جونگکوک دور شو.»
تماس قطع شد.
گوشی از دست سوا روی زمین افتاد.
او فقط به صفحهی خاموش گوشی خیره مانده بود...
و جونگکوک همان لحظه فهمید که دشمنش، بازی را تازه شروع کرده است.
𝐏𝐀𝐑𝐓 𝟏𝟐
پارت یازدهم | درس اول
سوا بیحرکت به ساختمان نیمهسوخته خیره مانده بود.
بوی دود هنوز در هوا پیچیده بود و ماشینهای آتشنشانی یکییکی محل را ترک میکردند.
تمام لباسهایی که ماهها برای طراحیشان زحمت کشیده بود...
تمام رویاهایش...
حالا زیر آوار و خاکستر دفن شده بودند.
اشکهایش بیصدا روی گونههایش سرازیر شد.
ـ «همهشون... از بین رفتن...»
جونگکوک کنار او ایستاده بود، اما هیچ جملهای برای آرام کردنش پیدا نمیکرد.
برای اولین بار، احساس میکرد خودش باعث این اتفاق شده است.
سوا آرام برگشت و به او نگاه کرد.
چشمهایش از گریه سرخ شده بود.
ـ «اگه اون شب تو رو نمیدیدم... الان این اتفاق نمیافتاد، درسته؟»
جونگکوک سکوت کرد.
همین سکوت، جواب سؤال سوا بود.
سوا لبخند تلخی زد.
ـ «پس واقعاً زندگی من از همون شب نابود شد...»
بعد بدون اینکه منتظر جواب بماند، از کنار او رد شد.
جونگکوک خواست دنبالش برود، اما صدای محافظش او را متوقف کرد.
ـ «رئیس... یه چیزی پیدا کردیم.»
جونگکوک برگشت.
محافظ یک فلش مموری کوچک را در دستش گذاشت.
ـ «بین دوربینهای مزون سالم مونده بود.»
چند دقیقه بعد، همه داخل اتاق کنترل عمارت جمع شدند.
محافظ فلش را به لپتاپ وصل کرد.
تصویر دوربینها روی صفحه ظاهر شد.
ساعت روی تصویر، سه و بیستوهفت دقیقهی بامداد را نشان میداد.
همه با دقت صفحه را نگاه میکردند.
چند ثانیه بعد...
مردی با کلاه و ماسک وارد تصویر شد.
آرام وارد مزون شد.
چند دقیقه بعد، با یک ظرف بنزین از اتاق طراحی بیرون آمد.
جونگکوک نگاهش را تیزتر کرد.
ـ «تصویر رو نگه دار.»
محافظ فیلم را متوقف کرد.
جونگکوک چند قدم به مانیتور نزدیک شد.
روی مچ دست مرد، خالکوبی سیاهی دیده میشد.
خالکوبی یک کلاغ.
جونگکوک مشتش را محکم روی میز کوبید.
ـ «لعنتی...»
لنا با نگرانی پرسید:
ـ «این نشونهی...»
ـ «آره.»
صدایش از خشم میلرزید.
ـ «گروه بلککرو.»
همهی افراد اتاق سکوت کردند.
یکی از محافظها آرام گفت:
ـ «ولی رئیس... رئیس بلککرو پنج سال پیش کشته شد.»
جونگکوک بدون اینکه نگاهش را از تصویر بردارد، جواب داد:
ـ «پس یکی جاش رو گرفته...»
در همان لحظه، تلفن همراه سوا زنگ خورد.
شماره ناشناس.
با بیحوصلگی تماس را جواب داد.
ـ «بله؟»
چند ثانیه بعد، رنگ از صورتش پرید.
دستش شروع به لرزیدن کرد.
ـ «چی... چی گفتی؟»
صدای مرد ناشناس با خندهای آرام از پشت خط شنیده شد.
ـ «این فقط درس اول بود، سوا...»
سوا نفسش بند آمده بود.
مرد ادامه داد:
ـ «اگه میخوای آدمهای بیشتری رو از دست ندی... از جونگکوک دور شو.»
تماس قطع شد.
گوشی از دست سوا روی زمین افتاد.
او فقط به صفحهی خاموش گوشی خیره مانده بود...
و جونگکوک همان لحظه فهمید که دشمنش، بازی را تازه شروع کرده است.
- ۱۴۷
- ۲۴ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط