...My evil angel...

...My evil angel...
پارت⁵
🪽🔥 فصل سوم
نگهبان تالار خاطرات
...
سکوت...

تنها صدایی که در تالار خاطرات شنیده می‌شد، صدای شناور شدن هزاران گوی خاطره بود.

هر گوی، تکه‌ای از گذشته را در خود نگه داشته بود.

تهیونگ آرام میان تالار قدم برمی‌داشت.

ا.ت با چشمانی پر از شگفتی، اطراف را تماشا می‌کرد.

ستون‌های بلوری تا بی‌نهایت ادامه داشتند و سقف تالار، شبیه آسمانی پر از ستاره بود.

ناگهان...

یکی از گوی‌ها شروع به درخشیدن کرد.

تصویری در هوا شکل گرفت.

دو کودک...

یکی با موهای مشکی...

و دیگری با موهای خاکستری...

کنار هم می‌خندیدند.

ا.ت بی‌اختیار یک قدم جلو رفت.

«این دو نفر...»

قبل از اینکه جمله‌اش را کامل کند...

تمام گوی‌های تالار، هم‌زمان خاموش شدند.

نور تالار از بین رفت.

همه‌جا در تاریکی فرو رفت.

...

صدای بال زدن موجودی بزرگ، سکوت را شکست.

ا.ت به پشت تهیونگ پناه برد.

+«ته... تهیونگ... این صدا چیه؟»

تهیونگ اخم کرد.

او این حس را می‌شناخت...

اما باورش نمی‌شد.

از دل تاریکی...

دو چشم آبیِ پررنگ آرام باز شدند.

نگاهشان مستقیم به تهیونگ دوخته شده بود.

صدایی آرام، اما نافذ در تالار پیچید.

÷«چه کسی... مُهر این تالار را شکست؟»

تهیونگ یک قدم جلو آمد.

׫من.»

چند ثانیه سکوت برقرار شد.

سپس همان صدا گفت:

÷«پس... بخشی از قدرت او را داری.»

در همان لحظه...

پرنده‌ای عظیم از دل تاریکی بیرون آمد.

پرهایش مانند شب می‌درخشیدند و چشمانش همچون یاقوت آبی می‌سوختند.

با هر ضربه‌ی بال‌هایش، گوی‌های خاطره دوباره روشن می‌شدند.

پرنده آرام فرود آمد.

و پشت سرش...

سایه‌ای از دل تاریکی قدم بیرون گذاشت.

موهای طلایی...

چشمان آبیِ پررنگ...

و ردای بلند نقره‌ای که روی زمین کشیده می‌شد.

ا.ت نفسش را در سینه حبس کرد.

مرد جوان چند لحظه فقط به تهیونگ نگاه کرد.

بعد نگاهش را به درِ باز تالار دوخت.

لبخند تلخی زد.

÷«بعد از سال‌ها...»

÷«بالاخره این در دوباره باز شد.»

تهیونگ آرام گفت:

׫تو... پری خاطراتی؟»

مرد سرش را تکان داد.

÷«پارک جیمین.»

÷«نگهبان تالار خاطرات.»

سپس نگاهش ناگهان سرد شد.

÷«و زندانیِ پادشاه دنیای سرخ.»

سکوتی سنگین تالار را فرا گرفت.

ا.ت با ناباوری به جیمین نگاه می‌کرد.

+«منظورت... زندانی؟»

جیمین لبخند کوتاهی زد.

اما آن لبخند هیچ گرمایی نداشت.

÷«سال‌ها پیش...»

÷«پادشاه دنیای سرخ مرا در همین تالار زندانی کرد...»

÷«چون نمی‌خواست هیچ‌کس گذشته‌اش را ببیند.»

تهیونگ مشتش را گره کرد.

او می‌دانست جونگکوک گذشته‌ای را پنهان کرده...

اما هرگز تصور نمی‌کرد برای محافظت از آن، نگهبان خاطرات را زندانی کرده باشد.

جیمین آرام دستش را روی گردن پرنده‌ی باشکوهش کشید.

÷«از امروز...»

÷«خاطراتی که سال‌ها در سکوت زندانی بودند...»

÷«دوباره بیدار خواهند شد.»

در همان لحظه...

در دوردست قلعه...

جونگکوک ناگهان از جایش بلند شد.

چشم‌های قرمزش درخشید.

او حضور جیمین را احساس کرده بود.

و فقط یک جمله زیر لب گفت:

_«...تالار خاطرات باز شده.»

ادامه دارد...
حمایت لطفا...
دیدگاه ها (۷)

...............یه چن مدت شاید فیک رو ادامه ندم تا بیشتر حمای...

🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐

...My evil angel...پارت⁴🪽🔥 فصل سوم آشنایی با برادر پادشاه دن...

............................................

℘ɑׁׅꭈׁׅtׁׅ 5 | یک قدم نزدیک‌ترروزهای بعد، چیزی بین ا/ت و جیم...

سایه‌های قلبℙ𝔸ℝ𝕋 𝟡: ساختمان قدیمیساعت پنج و پنجاه و پنج دقیق...

℘ɑׁׅꭈׁׅtׁׅ 6 | صفحه‌ای که باید نوشته می‌شدچند روز از جشن دان...

سایه‌های قلبℙ𝔸ℝ𝕋𝟞: زیر آسمان سئولساعت نزدیک هشت شب بود.ا/ت ط...

℘ɑׁׅꭈׁׅtׁׅ 3 | دوباره، تو و مناز آن روز، جیمین کمی متفاوت شد...

🌀 هشتمین سرنخفصل اول | پاکت بنفشا/ت تازه از مدرسه برگشته بود...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط