پارت: 8 (بخش1)

پارت: 8 (بخش1)

زاویه دید: هیزل

بوی پیاز داغ سوخته و مایع ظرفشویی لیمویی ارزون‌قیمت، مثل یه سیلی محکم، همون لحظه‌ای که درِ رنگ‌ورورفته‌ی آپارتمان رو باز کردم، خورد تو صورتم. برخلاف عمارت‌های مجلل و بی‌سروصدای هم‌کلاسی‌هام که انگار توشون هوا هم فیلتر می‌شد، خونه‌ی ما هیچ نقطه‌ی کوری برای قایم شدن نداشت. همه‌چیز تو هم گره خورده بود؛ صدای اخبار تلویزیون قراضه‌ی همسایه که از دیوار نازکمون رد می‌شد، جیرجیرِ روی اعصابِ کفپوش‌های چوبی زیر پام، و صدای نفس‌های سنگین و خسته‌ی مادرم.

مامان سارا پشت میز پلاستیکی و لقِ آشپزخونه نشسته بود. عینک مطالعه‌اش که یکی از دسته‌هاش رو با چسب‌نواری چسبونده بودیم، روی نوک بینی‌اش بود. زیر نور زرد و ضعیف لامپی که هی پرپر می‌زد، به یه کوه از قبض‌ها و پاکت‌های بازشده خیره شده بود. دیگه از اون ماشین‌حساب همیشگی خبری نبود؛ انگار خودش هم می‌دونست که با حساب و کتاب کردن، این اعداد لعنتی قرار نیست تغییر کنن.

کوله پشتیِ سنگینم رو که بندش داشت پاره می‌شد، کنار در ول کردم.
«سلام... ببخشید دیر کردم.»

مامان بدون اینکه سرش رو از روی قبض‌ها بیاره بالا، فقط با انگشت‌هاش شقیقه‌هاش رو مالید. صداش بیشتر شبیه یه زمزمه‌ی خسته بود تا یه سوال: «بازم شیفتت تو کافه طول کشید هیزل؟ مگه نگفتم زودتر بیا که...»

پریدم وسط حرفش: «نه، کافه نبودم. مدیر هریسون من و یکی از پسرا رو گیر انداخت. یعنی... تنبیه شدیم. مجبورمون کردن سالن ورزشی قدیمی رو تمیز کنیم.»

همین یه کلمه کافی بود تا مامان بالاخره سرش رو بیاره بالا. خط‌های عمیق روی پیشونیش زیر اون نور زرد، خیلی پیرتر از سن واقعی‌اش نشونش می‌داد. چشم‌هاش پر از یه نگرانی عصبی شد. «تنبیه؟ هیزل! تو رو خدا بگو که دردسر درست نکردی. خودت که می‌دونی ما اصلاً تو وضعیتی نیستیم که...»

«می‌دونم مامان، می‌دونم!» رفتم سمت یخچال و درش رو باز کردم. یه شیشه آب نیمه‌خالی و یه ظرف غذای مونده. بطری آب رو برداشتم و همون‌طور که سرپا ایستاده بودم گفتم: «هیچ دردسری نیست، به خدا. فقط یه سوءتفاهم مسخره بود. گیر دادن دیگه، خودت که مدرسه‌ی ما رو می‌شناسی. حالا... اوضاع چطوره؟» با سر به قبض‌های روی میز اشاره کردم.

مامان یه آه کشدار و لرزون کشید. یکی از کاغذها رو با دست پس زد. «اوضاع؟ اوضاع افتضاحه هیزل. صاحبخونه امروز زنگ زد. گفت برای تمدید قرارداد سال بعد، اجاره رو می‌بره بالا. من همین الانش هم با شیفت‌های اضافه‌ی خشک‌شویی دارم جون می‌کنم تا فقط بتونیم همین سقف رو بالا سرمون نگه داریم.»

آب تو گلوم گیر کرد. یه صندلی کشیدم بیرون و با صدای خراشیده‌اش روی کفپوش نشستم. «خب... خب من می‌تونم آخر هفته‌ها بیشتر تو کافه وایسم. اگه به جای عصرها، صبح‌ها هم...»

«نه، نمی‌خواد.» مامان عینک رو از چشمش برداشت و پرت کرد روی میز. با چشم‌های قرمز و پف‌کرده‌اش زل زد به من. «امروز با خانم گیبل حرف زدم. مدیر کافه‌ات.»

قلبم یه لحظه ایستاد. «با خانم گیبل؟ برای چی؟»

«بهم گفت دختر کاری و باهوشی هستی. گفت اگه امسال دیپلمت رو بگیری و بی‌خیال درس خوندن بشی، می‌تونه تو رو به عنوان سرپرست شیفت استخدام کنه. هیزل، این یعنی یه حقوق ثابت. یعنی بیمه. یعنی دیگه مجبور نیستیم سر هر ماه از ترس قبض‌ها بلرزیم.»

حس کردم یه سطل آب یخ ریختن رو سرم. بطری آب تو دستم داشت مچاله می‌شد. «بی‌خیال درس خوندن بشم؟ مامان، تو داری چی می‌گی؟ من دارم برای کالج تلاش می‌کنم! من تمام فرم‌های بورسیه رو پر کردم. معدلم الان جزو بالاترین‌های مدرسه‌ست. معلم‌ها واسم توصیه‌نامه نوشتن. اگه بورسیه رو بگیرم...»

«اگه؟» مامان یهو دستش رو کوبید رو میز. صدای برخورد دستش با پلاستیک میز تو کل آشپزخونه‌ی کوچیکمون اکو شد. لحنش از اون خستگیِ مطلق، تبدیل شده بود به یه خشم ترسناک. «بیدار شو دختر! از این توهمات بیا بیرون! فکر کردی بورسیه‌ی اون دانشگاه‌های گرون‌قیمت رو می‌ذارن تو سینی تعارف می‌کنن به بچه‌هایی مثل ما؟...
دیدگاه ها (۰)

پارت: 8 (بخش2) صدها هزار نفر آدم پولدارتر و وصل‌تر از ما دار...

پارت: 9 (بخش1) **زاویه دید: هیزل**جنگ‌های دبیرستانی همیشه از...

بازیِ سرنوشت همیشه اون‌طوری که ما می‌خوایم پیش نمیره… ♟🍷اگه ...

«پارت بعدی در راه است… ⏳✨شرط انتشار سریع:✅ ۱۵ لایک✅ ۲۰ کامنت...

چون دنبال کننده ها 20 نفر شدن ایندفعه رو زیر شرط میزنم و دو ...

«پارت بعدی در راه است… ⏳✨شرط انتشار سریع:✅ ۱۵ لایک✅ ۲۰ کامنت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط