«پارت بعدی در راه است… ⏳✨
«پارت بعدی در راه است… ⏳✨
شرط انتشار سریع:
✅ ۱۵ لایک
✅ ۲۰ کامنت
پارت: 5 (بخش2)
**زاویه دید: هیزل*
وقتی پای بورسیه وسط باشه، من رسماً هیچ حقی ندارم. معادلهی قدرت تو وستوود خیلی ساده و کثیفه: پول = قدرت = حق. من فقط کسیام که باید دندون رو جیگر بذاره، خفه خون بگیره و فقط بجنگه تا زنده بمونه و اخراج نشه.»
جکسون دستش رو دراز کرد و مچِ دستم رو که از گرفتگیِ عضلانی میلرزید، به آرومی فشار داد. گرمای دستش حالم رو بهتر کرد. «ما پشتتیم، هیز. خودت که میدونی؟ اگه خواستی، اصلاً میتونم قاچاقی بیام سالن قدیمی و کمکت کنم که مجبور نباشی قیافهی اون عوضی رو تحمل کنی.»
میخواستم جوابش رو بدم که صدای زنگِ روی پیشخوان مثل یه مته رفت تو سرم. *دینگ! دینگ! دینگ!*
مردی میانسال با یه کت و شلوارِ خاکستریِ خوشدوخت که داد میزد حقوقِ یه سالِ من پولشه، با یه قیافهی حقبهجانب و بیحوصله داشت روی زنگ میکوبید. «ببخشید! من بیست دقیقهست منتظرِ یه قهوهی تلخِ سادهام! اینجا اصلاً کسی کار میکنه یا همه تو استراحتن؟!»
کلوئی چشمهاش رو تا آخرین حد گرد کرد و زیر لب یه فحش آبدار نثارِ مرد کرد.
من اما یه نفس عمیق کشیدم. نقابِ همیشگیم رو زدم؛ یه لبخندِ حرفهای، خنثی و کاملاً پلاستیکی. دفترچهی سفارشم رو از جیبِ پیشبند کشیدم بیرون. «الان خدمت میرسم، قربان.»
رو کردم به بچهها. «بحث مدرسه رو همینجا تموم کنید. من باید برم سر کار. شیفتم تا ساعت ده شب طول میکشه و اصلاً حوصله ندارم به خاطر یه مشتریِ عصبی، انعام امشبم رو از دست بدم.»
به سمت میز مردِ کتوشلواری رفتم. قدمهام رو جوری تنظیم کردم که لنگیدنم کمتر به چشم بیاد. «خیلی عذر میخوام بابت تأخیر. قهوهی تلخِ شما الان آماده میشه.»
مرد با نگاهی که انگار داشت به یه حشرهی موذی نگاه میکرد، سر تا پام رو برانداز کرد. «لازم نکرده. معلوم نیست تو این خرابشده دارید چیکار میکنید که یه قهوه ریختن انقدر طول میکشه. فقط صورتحساب رو بیار. همین.»
گرما مثل یه موجِ سوزان زیر پوستم دوید. دلم میخواست همون قهوهجوشِ داغ رو روی سرش خالی کنم، اما فقط لبخندم رو عمیقتر کردم. تو دنیای واقعی، جایی که قبضهای آخر ماه منتظر نمیمونن، درامهای مسخرهی دبیرستان هیچ اهمیتی نداشتن. اینجا، من مجبور بودم سرم رو پایین بندازم. «چشم، قربان. بلافاصله.»
شرط انتشار سریع:
✅ ۱۵ لایک
✅ ۲۰ کامنت
پارت: 5 (بخش2)
**زاویه دید: هیزل*
وقتی پای بورسیه وسط باشه، من رسماً هیچ حقی ندارم. معادلهی قدرت تو وستوود خیلی ساده و کثیفه: پول = قدرت = حق. من فقط کسیام که باید دندون رو جیگر بذاره، خفه خون بگیره و فقط بجنگه تا زنده بمونه و اخراج نشه.»
جکسون دستش رو دراز کرد و مچِ دستم رو که از گرفتگیِ عضلانی میلرزید، به آرومی فشار داد. گرمای دستش حالم رو بهتر کرد. «ما پشتتیم، هیز. خودت که میدونی؟ اگه خواستی، اصلاً میتونم قاچاقی بیام سالن قدیمی و کمکت کنم که مجبور نباشی قیافهی اون عوضی رو تحمل کنی.»
میخواستم جوابش رو بدم که صدای زنگِ روی پیشخوان مثل یه مته رفت تو سرم. *دینگ! دینگ! دینگ!*
مردی میانسال با یه کت و شلوارِ خاکستریِ خوشدوخت که داد میزد حقوقِ یه سالِ من پولشه، با یه قیافهی حقبهجانب و بیحوصله داشت روی زنگ میکوبید. «ببخشید! من بیست دقیقهست منتظرِ یه قهوهی تلخِ سادهام! اینجا اصلاً کسی کار میکنه یا همه تو استراحتن؟!»
کلوئی چشمهاش رو تا آخرین حد گرد کرد و زیر لب یه فحش آبدار نثارِ مرد کرد.
من اما یه نفس عمیق کشیدم. نقابِ همیشگیم رو زدم؛ یه لبخندِ حرفهای، خنثی و کاملاً پلاستیکی. دفترچهی سفارشم رو از جیبِ پیشبند کشیدم بیرون. «الان خدمت میرسم، قربان.»
رو کردم به بچهها. «بحث مدرسه رو همینجا تموم کنید. من باید برم سر کار. شیفتم تا ساعت ده شب طول میکشه و اصلاً حوصله ندارم به خاطر یه مشتریِ عصبی، انعام امشبم رو از دست بدم.»
به سمت میز مردِ کتوشلواری رفتم. قدمهام رو جوری تنظیم کردم که لنگیدنم کمتر به چشم بیاد. «خیلی عذر میخوام بابت تأخیر. قهوهی تلخِ شما الان آماده میشه.»
مرد با نگاهی که انگار داشت به یه حشرهی موذی نگاه میکرد، سر تا پام رو برانداز کرد. «لازم نکرده. معلوم نیست تو این خرابشده دارید چیکار میکنید که یه قهوه ریختن انقدر طول میکشه. فقط صورتحساب رو بیار. همین.»
گرما مثل یه موجِ سوزان زیر پوستم دوید. دلم میخواست همون قهوهجوشِ داغ رو روی سرش خالی کنم، اما فقط لبخندم رو عمیقتر کردم. تو دنیای واقعی، جایی که قبضهای آخر ماه منتظر نمیمونن، درامهای مسخرهی دبیرستان هیچ اهمیتی نداشتن. اینجا، من مجبور بودم سرم رو پایین بندازم. «چشم، قربان. بلافاصله.»
- ۱۹۸
- ۰۷ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط