پارت: 8 (بخش2)
پارت: 8 (بخش2)
صدها هزار نفر آدم پولدارتر و وصلتر از ما دارن براش میجنگن. شانس تو تو این بازی، صفره! ما نمیتونیم روی معجزههایی که وجود ندارن ریسک کنیم!»
من هم نتونستم خودم رو کنترل کنم. بلند شدم و صندلی با صدای بدی افتاد عقب. صدام میلرزید اما پر از حرص بود: «این معجزه نیست! این حق منه چون دارم براش جون میکنم! من تو اون مدرسهی پر از بچهپولدارهای ازخودراضی و اسنوب دووم آوردم، فقط به خاطر اینکه میخوام از این زندگیِ نکبتی و شیفتی بیام بیرون! من نمیخوام کل زندگیم بوی روغن سوخته و مایع ظرفشویی بده!»
مامان بلند شد. صورتش از عصبانیت سرخ شده بود و رگ گردنش بیرون زده بود. «از این زندگی بیای بیرون؟ فکر میکنی من عاشق این بودم که تمام جوونیم رو پای اتو کشیدن لباسهای ابریشمی آدمایی بذارم که حتی نگاهمم نمیکنن؟ منم آرزو داشتم هیزل! منم همسن تو که بودم فکر میکردم دنیا تو مشتمه. ولی آرزوها و رویاها، کرایهی خونه رو نمیدن! وقتی میان وسایلت رو میریزن تو کوچه، کسی ازت نمیپُرسه معدلت تو دبیرستان چند بوده! من فقط میخوام تو یه کار مطمئن داشته باشی که فردا روزی مثل من، برای یه ذره پول بیشتر به بقیه التماس نکنی!»
دیگه هیچی نمیفهمیدم. فقط میخواستم این بحث تموم بشه. کلمهها بدون اینکه از فیلتر مغزم رد بشن، از دهنم پریدن بیرون: «من مثل تو نمیشم! هرگز!»
کلمههام مثل یه شیشهی بزرگ که از طبقهی دهم بیفته روی آسفالت، هزار تیکه شد و تو فضای خفهی آشپزخونه پخش شد. سکوتِ وحشتناکی همهجا رو گرفت. فقط صدای چیکچیکِ آب از شیر ظرفشویی که واشرش خراب بود، میاومد.
مامان همونطور سرپا خشکش زده بود. بهم خیره شد. تو نگاهش دیگه خشم نبود؛ یه دردِ خالص، یه شکستگیِ عمیق و یه ناامیدی تاریک بود که قلبم رو همون لحظه از جا کند و مچاله کرد.
بدون اینکه حتی یه کلمهی دیگه بگه، آروم خم شد، قبضها رو از روی میز جمع کرد، عینک شکستهاش رو برداشت و با قدمهای سنگین رفت سمت اتاق خواب کوچیکش. در رو پشت سرش بست و صدای چفت شدن قفلش، مثل یه تیر رفت تو قلبم.
من موندم و صندلیِ افتاده و بوی گندِ پیاز سوخته. دستهام رو گذاشتم رو صورتم و یه نفس لرزون کشیدم که تهش به یه بغض خفهکننده ختم شد. اون نمیخواست جلوی من رو بگیره؛ اون فقط میترسید. فقر، شجاعتِ رویاپردازی رو از آدم میدزده. ولی من حق نداشتم تسلیمِ ترسهای اون بشم.
کولهام رو برداشتم و رفتم تو اتاقم. فضایی که انقدر کوچیک بود که فقط یه تخت فنری یه نفره و یه میز تحریرِ دستدومِ خطخطی توش جا میشد. در اتاقم رو بستم. رفتم سمت تخت، زانو زدم رو زمین و از تاریکترین قسمتِ زیر تشک، جعبهکفشِ قدیمی و پارشدم رو کشیدم بیرون.
در جعبه رو باز کردم. توش پر بود از فرمهای تکمیلشدهی بورسیه، بروشورهای رنگیِ دانشگاهها که از دفتر مشاوره کش رفته بودم، و توصیهنامههایی که کلمهبهکلمهشون رو با خونِ دل جمع کرده بودم.
دست کشیدم روی برگهها. اینا فقط یه مشت کاغذ کاهیِ بیارزش نبودن؛ اینا بلیتِ فرار من بودن. تنها راهِ نجاتِ من و حتی مامانم از این باتلاق. دوباره با دقت و یه وسواسِ عجیب، برگهها رو مرتب کردم و جعبه رو هل دادم همون جای قبلیش. تو این خونه، حتی امید داشتن هم یه جرمِ بزرگ بود؛ جرمی که باید تو تاریکی و تنهایی مرتکبش میشدم.
صدها هزار نفر آدم پولدارتر و وصلتر از ما دارن براش میجنگن. شانس تو تو این بازی، صفره! ما نمیتونیم روی معجزههایی که وجود ندارن ریسک کنیم!»
من هم نتونستم خودم رو کنترل کنم. بلند شدم و صندلی با صدای بدی افتاد عقب. صدام میلرزید اما پر از حرص بود: «این معجزه نیست! این حق منه چون دارم براش جون میکنم! من تو اون مدرسهی پر از بچهپولدارهای ازخودراضی و اسنوب دووم آوردم، فقط به خاطر اینکه میخوام از این زندگیِ نکبتی و شیفتی بیام بیرون! من نمیخوام کل زندگیم بوی روغن سوخته و مایع ظرفشویی بده!»
مامان بلند شد. صورتش از عصبانیت سرخ شده بود و رگ گردنش بیرون زده بود. «از این زندگی بیای بیرون؟ فکر میکنی من عاشق این بودم که تمام جوونیم رو پای اتو کشیدن لباسهای ابریشمی آدمایی بذارم که حتی نگاهمم نمیکنن؟ منم آرزو داشتم هیزل! منم همسن تو که بودم فکر میکردم دنیا تو مشتمه. ولی آرزوها و رویاها، کرایهی خونه رو نمیدن! وقتی میان وسایلت رو میریزن تو کوچه، کسی ازت نمیپُرسه معدلت تو دبیرستان چند بوده! من فقط میخوام تو یه کار مطمئن داشته باشی که فردا روزی مثل من، برای یه ذره پول بیشتر به بقیه التماس نکنی!»
دیگه هیچی نمیفهمیدم. فقط میخواستم این بحث تموم بشه. کلمهها بدون اینکه از فیلتر مغزم رد بشن، از دهنم پریدن بیرون: «من مثل تو نمیشم! هرگز!»
کلمههام مثل یه شیشهی بزرگ که از طبقهی دهم بیفته روی آسفالت، هزار تیکه شد و تو فضای خفهی آشپزخونه پخش شد. سکوتِ وحشتناکی همهجا رو گرفت. فقط صدای چیکچیکِ آب از شیر ظرفشویی که واشرش خراب بود، میاومد.
مامان همونطور سرپا خشکش زده بود. بهم خیره شد. تو نگاهش دیگه خشم نبود؛ یه دردِ خالص، یه شکستگیِ عمیق و یه ناامیدی تاریک بود که قلبم رو همون لحظه از جا کند و مچاله کرد.
بدون اینکه حتی یه کلمهی دیگه بگه، آروم خم شد، قبضها رو از روی میز جمع کرد، عینک شکستهاش رو برداشت و با قدمهای سنگین رفت سمت اتاق خواب کوچیکش. در رو پشت سرش بست و صدای چفت شدن قفلش، مثل یه تیر رفت تو قلبم.
من موندم و صندلیِ افتاده و بوی گندِ پیاز سوخته. دستهام رو گذاشتم رو صورتم و یه نفس لرزون کشیدم که تهش به یه بغض خفهکننده ختم شد. اون نمیخواست جلوی من رو بگیره؛ اون فقط میترسید. فقر، شجاعتِ رویاپردازی رو از آدم میدزده. ولی من حق نداشتم تسلیمِ ترسهای اون بشم.
کولهام رو برداشتم و رفتم تو اتاقم. فضایی که انقدر کوچیک بود که فقط یه تخت فنری یه نفره و یه میز تحریرِ دستدومِ خطخطی توش جا میشد. در اتاقم رو بستم. رفتم سمت تخت، زانو زدم رو زمین و از تاریکترین قسمتِ زیر تشک، جعبهکفشِ قدیمی و پارشدم رو کشیدم بیرون.
در جعبه رو باز کردم. توش پر بود از فرمهای تکمیلشدهی بورسیه، بروشورهای رنگیِ دانشگاهها که از دفتر مشاوره کش رفته بودم، و توصیهنامههایی که کلمهبهکلمهشون رو با خونِ دل جمع کرده بودم.
دست کشیدم روی برگهها. اینا فقط یه مشت کاغذ کاهیِ بیارزش نبودن؛ اینا بلیتِ فرار من بودن. تنها راهِ نجاتِ من و حتی مامانم از این باتلاق. دوباره با دقت و یه وسواسِ عجیب، برگهها رو مرتب کردم و جعبه رو هل دادم همون جای قبلیش. تو این خونه، حتی امید داشتن هم یه جرمِ بزرگ بود؛ جرمی که باید تو تاریکی و تنهایی مرتکبش میشدم.
- ۲۲۵
- ۱۰ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط