FALLEN ECHOES
FALLEN ECHOES
Part 12
هیونجین وقتی از ساختمان متروکه خارج شد، هوا کاملاً تاریک شده بود.
باد سردی میان خیابانهای خلوت میپیچید.
او جعبه فلزی و عکسهایی را که پیدا کرده بود، داخل کیفش گذاشت و به سمت ماشین رفت.
اما از همان لحظه حس عجیبی داشت.
احساس میکرد کسی مراقبش است.
کسی که نمیخواهد او به جستوجو ادامه دهد.
وقتی در ماشین را باز کرد، ناگهان صدای قدمهایی از پشت سرش شنید.
برگشت.
اما هیچکس آنجا نبود.
تنها سایههای کشیده ساختمانهای قدیمی دیده میشدند.
هیونجین نفس عمیقی کشید و سوار ماشین شد.
شاید فقط تصور کرده بود.
اما در تمام مسیر بازگشت، آن حس رهایش نکرد.
---
در عمارت، فیلیکس منتظرش بود.
مثل همیشه.
اما این بار نگرانی در چهرهاش آشکار بود.
«کجا رفته بودی؟»
هیونجین لحظهای مکث کرد.
«یه جای قدیمی.»
فیلیکس اخم کرد.
«هیون... تو نباید تنهایی دنبال این چیزا بری.»
برای لحظهای، لحن صدایش بیش از حد احساسی به نظر رسید.
انگار ترس از دست دادن چیزی را داشت.
اما خیلی سریع خودش را کنترل کرد.
---
هیونجین کیفش را روی میز گذاشت.
تصمیم داشت فعلاً چیزی درباره عکسها نگوید.
اما وقتی نگاهش به فیلیکس افتاد، دوباره همان حس عجیب سراغش آمد.
حسی که مدام قویتر میشد.
انگار قلبش چیزی را میدانست که ذهنش هنوز به آن دسترسی نداشت.
---
نیمهشب، زمانی که همه خواب بودند، صدای شکستن شیشه در عمارت پیچید.
هیونجین با وحشت از خواب پرید.
چند ثانیه طول کشید تا بفهمد صدا واقعی بوده است.
او سریع از اتاق بیرون دوید.
خدمتکارها نیز با اضطراب در راهرو جمع شده بودند.
یکی از پنجرههای طبقه پایین شکسته بود.
و روی زمین، سنگی دیده میشد که به آن کاغذی بسته شده بود.
هیونجین خم شد و کاغذ را باز کرد.
تنها یک جمله روی آن نوشته شده بود:
«دست از گذشته بردار.»
سکوت سنگینی در سالن حاکم شد.
---
صبح روز بعد، فیلیکس کاغذ را دید.
رنگ از صورتش پرید.
«این دیگه شوخی نیست.»
هیونجین آرام گفت:
«منم همین فکر رو میکنم.»
فیلیکس چند لحظه سکوت کرد.
بعد برای اولین بار با جدیت گفت:
«قول بده دیگه تنهایی جایی نری.»
هیونجین نگاهش کرد.
در چشمهای فیلیکس چیزی بود که نمیتوانست توضیحش دهد.
نگرانی؟
ترس؟
یا شاید چیزی عمیقتر؟
اما قبل از اینکه بتواند جواب بدهد، تلفنش زنگ خورد.
شماره ناشناس.
او تماس را پاسخ داد.
و صدای مردی را شنید که آرام زمزمه کرد:
«دفعه بعد فقط شیشه نمیشکنه...»
تماس قطع شد.
---
همان لحظه، چند کیلومتر دورتر، کانگ مینسو پشت میزش نشسته بود.
یکی از افرادش گزارش میداد.
«هشدار رو دریافت کرد.»
مینسو لبخند سردی زد.
«خوبه.»
«فکر میکنین متوقف بشه؟»
مینسو نگاهش را به پنجره دوخت.
«نه.»
چند ثانیه سکوت کرد.
سپس آرام ادامه داد:
«هیونجین همیشه بیش از حد سمج بود.»
لبخندش محو شد.
«برای همین باید قبل از اینکه همه چیز رو به یاد بیاره، متوقفش کنیم.»
و برای اولین بار، خطری که مدتها در سایهها پنهان شده بود، شروع به حرکت کرد...(ادامه دارد)
(بعد از این my sexy toy رو میزارم)
ببخشید دیر شد و اینکه خیلی بد شده😭😭😭
(منتظر پارت های بعدی هیونی باشید و اینکه انفالو نکنید فرشته ها😭🥟✨️)
#Hyunjin
Part 12
هیونجین وقتی از ساختمان متروکه خارج شد، هوا کاملاً تاریک شده بود.
باد سردی میان خیابانهای خلوت میپیچید.
او جعبه فلزی و عکسهایی را که پیدا کرده بود، داخل کیفش گذاشت و به سمت ماشین رفت.
اما از همان لحظه حس عجیبی داشت.
احساس میکرد کسی مراقبش است.
کسی که نمیخواهد او به جستوجو ادامه دهد.
وقتی در ماشین را باز کرد، ناگهان صدای قدمهایی از پشت سرش شنید.
برگشت.
اما هیچکس آنجا نبود.
تنها سایههای کشیده ساختمانهای قدیمی دیده میشدند.
هیونجین نفس عمیقی کشید و سوار ماشین شد.
شاید فقط تصور کرده بود.
اما در تمام مسیر بازگشت، آن حس رهایش نکرد.
---
در عمارت، فیلیکس منتظرش بود.
مثل همیشه.
اما این بار نگرانی در چهرهاش آشکار بود.
«کجا رفته بودی؟»
هیونجین لحظهای مکث کرد.
«یه جای قدیمی.»
فیلیکس اخم کرد.
«هیون... تو نباید تنهایی دنبال این چیزا بری.»
برای لحظهای، لحن صدایش بیش از حد احساسی به نظر رسید.
انگار ترس از دست دادن چیزی را داشت.
اما خیلی سریع خودش را کنترل کرد.
---
هیونجین کیفش را روی میز گذاشت.
تصمیم داشت فعلاً چیزی درباره عکسها نگوید.
اما وقتی نگاهش به فیلیکس افتاد، دوباره همان حس عجیب سراغش آمد.
حسی که مدام قویتر میشد.
انگار قلبش چیزی را میدانست که ذهنش هنوز به آن دسترسی نداشت.
---
نیمهشب، زمانی که همه خواب بودند، صدای شکستن شیشه در عمارت پیچید.
هیونجین با وحشت از خواب پرید.
چند ثانیه طول کشید تا بفهمد صدا واقعی بوده است.
او سریع از اتاق بیرون دوید.
خدمتکارها نیز با اضطراب در راهرو جمع شده بودند.
یکی از پنجرههای طبقه پایین شکسته بود.
و روی زمین، سنگی دیده میشد که به آن کاغذی بسته شده بود.
هیونجین خم شد و کاغذ را باز کرد.
تنها یک جمله روی آن نوشته شده بود:
«دست از گذشته بردار.»
سکوت سنگینی در سالن حاکم شد.
---
صبح روز بعد، فیلیکس کاغذ را دید.
رنگ از صورتش پرید.
«این دیگه شوخی نیست.»
هیونجین آرام گفت:
«منم همین فکر رو میکنم.»
فیلیکس چند لحظه سکوت کرد.
بعد برای اولین بار با جدیت گفت:
«قول بده دیگه تنهایی جایی نری.»
هیونجین نگاهش کرد.
در چشمهای فیلیکس چیزی بود که نمیتوانست توضیحش دهد.
نگرانی؟
ترس؟
یا شاید چیزی عمیقتر؟
اما قبل از اینکه بتواند جواب بدهد، تلفنش زنگ خورد.
شماره ناشناس.
او تماس را پاسخ داد.
و صدای مردی را شنید که آرام زمزمه کرد:
«دفعه بعد فقط شیشه نمیشکنه...»
تماس قطع شد.
---
همان لحظه، چند کیلومتر دورتر، کانگ مینسو پشت میزش نشسته بود.
یکی از افرادش گزارش میداد.
«هشدار رو دریافت کرد.»
مینسو لبخند سردی زد.
«خوبه.»
«فکر میکنین متوقف بشه؟»
مینسو نگاهش را به پنجره دوخت.
«نه.»
چند ثانیه سکوت کرد.
سپس آرام ادامه داد:
«هیونجین همیشه بیش از حد سمج بود.»
لبخندش محو شد.
«برای همین باید قبل از اینکه همه چیز رو به یاد بیاره، متوقفش کنیم.»
و برای اولین بار، خطری که مدتها در سایهها پنهان شده بود، شروع به حرکت کرد...(ادامه دارد)
(بعد از این my sexy toy رو میزارم)
ببخشید دیر شد و اینکه خیلی بد شده😭😭😭
(منتظر پارت های بعدی هیونی باشید و اینکه انفالو نکنید فرشته ها😭🥟✨️)
#Hyunjin
- ۳.۶k
- ۱۹ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط