#my.sexy.toy. psrt 8
#my.sexy.toy. psrt 8
فیلیکس سرش رو از روی شانهی هیونجین برداشت و دوباره فاصله رو کم کرد. این بار خودش پیشقدم شد.
دستهایش را از موهای هیونجین جدا کرد و کف دستهایش را روی گونههای هیونجین گذاشت. انگشتهایش میلرزیدند، اما این لرزش از ترس نبود؛ از آن همه احساسی بود که سالها در سینهاش حبس شده بود.
هیونجین نفسش را حبس کرد. منتظر ماند. برای اولین بار، اجازه داد فیلیکس کنترل را به دست بگیرد.
فیلیکس صورتش را جلو برد. لبهایش را آرام روی لبهای هیونجین گذاشت. اول فقط یک لمس ساده بود. مثل یک شروع. مثل یک اعتراف.
هیونجین زیر لب نالهی کوتاهی کرد، اما حرکت نکرد. فقط ایستاد. نفسنفسزنان، لرزان، منتظر.
فیلیکس سرش را کمی کج کرد و این بار محکمتر بوسید. لبهایش را از هم باز کرد و هیونجین را به داخل بوسه کشید. مزهی نمک اشکهای خشکشدهی خودش را روی لبهای هیونجین حس کرد، اما اهمیتی نداد. فقط میخواست این لحظه را بمکد، بچشد، با تمام وجود لمس کند.
هیونجین دستهایش را از کمر فیلیکس پایین آورد و به آرامی روی باسنش گذاشت. فیلیکس با این حرکت کمی خودش را عقب کشید، اما لبهایش را جدا نکرد. نفسش تند شده بود، اما نه از ترس. از آن گرمایی که دوباره در شکمش پیچیده بود.
فیلیکس بین بوسه زمزمه کرد: "دیگه... هیچوقت... ولم نکن."
هیونجین فقط سرش را تکان داد و دوباره لبهایش را روی لبهای فیلیکس کوبید. این بار بوسه عمیقتر شد، پرشورتر، انگار هر دو میخواستند تمام آن فاصلهها و سکوتها و شکها را در همین یک بوسه بسوزانند.
فیلیکس دستهایش را از صورت هیونجین به شانههایش منتقل کرد و ناخنهایش را آرام در پارچهی پیراهن هیونجین فرو کرد. هیونجین با این حرکت، آهی از گلو بیرون داد و فیلیکس را محکمتر به خودش چسباند.
چند دقیقهای فقط صدای نفسهای تند و بوسههای پشتسرهم در آن اتاق سکوتشکن بود. هیچکدام حرفی نمیزدند. حرفها دیگر کارایی نداشتند. فقط بدنها بود و گرمایی که همه چیز را میگفت.
بالاخره فیلیکس خودش را عقب کشید. لبهایش سرخ و متورم بود. پیشانیاش را روی پیشانی هیونجین گذاشت و چشمانش را بست.
فیلیکس: (با صدای گرفته) "این بار... اگه بشکنی... من دیگه نمیتونم..."
هیونجین چشمانش را بست و نفس عمیقی کشید. دستش را از پشت فیلیکس بالا آورد و روی گونهی خیس فیلیکس گذاشت.
هیونجین: "میدونم. پس نمیذارم بشکنی."
فیلیکس لبخند کمرنگی زد. اولین لبخند آن شب. و هیونجین همان لبخند را با یک بوسهی آرام روی پیشانی فیلیکس مهر کرد و....(ادامه دارد)
مایل به پارت های بعدی هیون🥟؟
همونطور که میبینید دارن بلاخره عاشق خم میشنننن😭😭😭مگه اینکه من یهو اسکل بشم و...اره دیگه🗿👍🏻
خواهان پارت بعدی هستید؟؟؟؟؟
#Hyunjin
فیلیکس سرش رو از روی شانهی هیونجین برداشت و دوباره فاصله رو کم کرد. این بار خودش پیشقدم شد.
دستهایش را از موهای هیونجین جدا کرد و کف دستهایش را روی گونههای هیونجین گذاشت. انگشتهایش میلرزیدند، اما این لرزش از ترس نبود؛ از آن همه احساسی بود که سالها در سینهاش حبس شده بود.
هیونجین نفسش را حبس کرد. منتظر ماند. برای اولین بار، اجازه داد فیلیکس کنترل را به دست بگیرد.
فیلیکس صورتش را جلو برد. لبهایش را آرام روی لبهای هیونجین گذاشت. اول فقط یک لمس ساده بود. مثل یک شروع. مثل یک اعتراف.
هیونجین زیر لب نالهی کوتاهی کرد، اما حرکت نکرد. فقط ایستاد. نفسنفسزنان، لرزان، منتظر.
فیلیکس سرش را کمی کج کرد و این بار محکمتر بوسید. لبهایش را از هم باز کرد و هیونجین را به داخل بوسه کشید. مزهی نمک اشکهای خشکشدهی خودش را روی لبهای هیونجین حس کرد، اما اهمیتی نداد. فقط میخواست این لحظه را بمکد، بچشد، با تمام وجود لمس کند.
هیونجین دستهایش را از کمر فیلیکس پایین آورد و به آرامی روی باسنش گذاشت. فیلیکس با این حرکت کمی خودش را عقب کشید، اما لبهایش را جدا نکرد. نفسش تند شده بود، اما نه از ترس. از آن گرمایی که دوباره در شکمش پیچیده بود.
فیلیکس بین بوسه زمزمه کرد: "دیگه... هیچوقت... ولم نکن."
هیونجین فقط سرش را تکان داد و دوباره لبهایش را روی لبهای فیلیکس کوبید. این بار بوسه عمیقتر شد، پرشورتر، انگار هر دو میخواستند تمام آن فاصلهها و سکوتها و شکها را در همین یک بوسه بسوزانند.
فیلیکس دستهایش را از صورت هیونجین به شانههایش منتقل کرد و ناخنهایش را آرام در پارچهی پیراهن هیونجین فرو کرد. هیونجین با این حرکت، آهی از گلو بیرون داد و فیلیکس را محکمتر به خودش چسباند.
چند دقیقهای فقط صدای نفسهای تند و بوسههای پشتسرهم در آن اتاق سکوتشکن بود. هیچکدام حرفی نمیزدند. حرفها دیگر کارایی نداشتند. فقط بدنها بود و گرمایی که همه چیز را میگفت.
بالاخره فیلیکس خودش را عقب کشید. لبهایش سرخ و متورم بود. پیشانیاش را روی پیشانی هیونجین گذاشت و چشمانش را بست.
فیلیکس: (با صدای گرفته) "این بار... اگه بشکنی... من دیگه نمیتونم..."
هیونجین چشمانش را بست و نفس عمیقی کشید. دستش را از پشت فیلیکس بالا آورد و روی گونهی خیس فیلیکس گذاشت.
هیونجین: "میدونم. پس نمیذارم بشکنی."
فیلیکس لبخند کمرنگی زد. اولین لبخند آن شب. و هیونجین همان لبخند را با یک بوسهی آرام روی پیشانی فیلیکس مهر کرد و....(ادامه دارد)
مایل به پارت های بعدی هیون🥟؟
همونطور که میبینید دارن بلاخره عاشق خم میشنننن😭😭😭مگه اینکه من یهو اسکل بشم و...اره دیگه🗿👍🏻
خواهان پارت بعدی هستید؟؟؟؟؟
#Hyunjin
- ۲.۶k
- ۲۴ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط