༒ 𝘽𝙡𝙤𝙤𝙙𝙮 𝙑𝙖𝙢𝙥𝙞𝙧𝙚 ༒ __ ___ part 1
༒ 𝘽𝙡𝙤𝙤𝙙𝙮 𝙑𝙖𝙢𝙥𝙞𝙧𝙚 ༒ __ ___ part 1
باران شدیدی میبارید و صدای رعد تمام خانه را میلرزاند.
فیلیکس کنار پنجره ایستاده بود و به خیابان تاریک خیره شده بود.
چیزی در رفتار خانوادهاش از چند روز قبل عجیب شده بود.
هر بار که وارد اتاق میشد، حرفهایشان ناگهان قطع میشد.
امشب اما سکوت خانه از همیشه سنگینتر بود.
مادرش آرام در اتاق را باز کرد و گفت: «فیلیکس... بیا پایین.»
فیلیکس با تردید از پلهها پایین رفت.
پدر و مادرش کنار مردی غریبه نشسته بودند.
مرد لباس سیاهی پوشیده بود و صورتش زیر نور کمرنگ چراغ دیده نمیشد.
فیلیکس با نگرانی پرسید: «این کیه؟»
پدرش بدون اینکه به چشمهایش نگاه کند جواب داد: «از امشب... باید به حرفش گوش بدی.»
قلب فیلیکس فرو ریخت. «منظورتون چیه؟»
مرد غریبه آرام سرش را بالا آورد.
چشمهای سرخ و سردش مستقیماً روی فیلیکس ثابت ماند.
لبخند محوی روی لبهایش نشست.
«بالاخره خودت هستی...»
فیلیکس یک قدم عقب رفت. «تو... کی هستی؟»
مرد از جایش بلند شد و صدای آرامش در سکوت خانه پیچید.
«هیونجین.»
چند ثانیه سکوت برقرار شد.
سپس هیونجین جملهای گفت که تمام دنیای فیلیکس را تغییر داد.
«من برای بردن تو اومدم.»
فیلیکس با ناباوری به خانوادهاش نگاه کرد.
«بردنم؟! یعنی چی؟!»
پدرش سرش را پایین انداخت و گفت: «ما... تو رو به اون فروختیم.»
نفس فیلیکس برای لحظهای بند آمد.
«فروختین؟ من پسرتونم!»
اما هیچکس جوابش را نداد.
هیونجین آرام به سمتش قدم برداشت.
فیلیکس خواست عقب برود، اما هیونجین مچ دستش را گرفت.
«ولم کن! من با تو هیچجا نمیام!»
هیونجین بدون توجه به اعتراضش، او را در آغوش گرفت و بلند کرد.
فیلیکس با تعجب تقلا کرد و دستهایش را روی سینهی هیونجین گذاشت.
«منو بذار زمین!»
هیونجین فقط زیر لب گفت: «از این به بعد، جای تو کنار منه.»
درِ خانه باز شد و سرمای شب وارد اتاق شد.
بیرون، یک کالسکهی سیاه با اسبهایی تیرهرنگ منتظرشان بود.
هیونجین فیلیکس را در آغوش گرفته بود و آرام به سمت کالسکه میرفت.
فیلیکس برای آخرین بار به خانه و خانوادهاش نگاه کرد.
اما هیچکس دنبالش نیامد.
هیونجین او را داخل کالسکه گذاشت و خودش کنارش نشست.
صدای حرکت چرخها در جادهی خیس پیچید؛ و فیلیکس نمیدانست مقصد این سفر تاریک کجاست...که ناگهان گرمای دستی رو روی...(ادامه دارد)
خیلی درخواست از پارت یک این داشتید ولی خیلی افتضاح شدههههه😭
#Hyunjin
باران شدیدی میبارید و صدای رعد تمام خانه را میلرزاند.
فیلیکس کنار پنجره ایستاده بود و به خیابان تاریک خیره شده بود.
چیزی در رفتار خانوادهاش از چند روز قبل عجیب شده بود.
هر بار که وارد اتاق میشد، حرفهایشان ناگهان قطع میشد.
امشب اما سکوت خانه از همیشه سنگینتر بود.
مادرش آرام در اتاق را باز کرد و گفت: «فیلیکس... بیا پایین.»
فیلیکس با تردید از پلهها پایین رفت.
پدر و مادرش کنار مردی غریبه نشسته بودند.
مرد لباس سیاهی پوشیده بود و صورتش زیر نور کمرنگ چراغ دیده نمیشد.
فیلیکس با نگرانی پرسید: «این کیه؟»
پدرش بدون اینکه به چشمهایش نگاه کند جواب داد: «از امشب... باید به حرفش گوش بدی.»
قلب فیلیکس فرو ریخت. «منظورتون چیه؟»
مرد غریبه آرام سرش را بالا آورد.
چشمهای سرخ و سردش مستقیماً روی فیلیکس ثابت ماند.
لبخند محوی روی لبهایش نشست.
«بالاخره خودت هستی...»
فیلیکس یک قدم عقب رفت. «تو... کی هستی؟»
مرد از جایش بلند شد و صدای آرامش در سکوت خانه پیچید.
«هیونجین.»
چند ثانیه سکوت برقرار شد.
سپس هیونجین جملهای گفت که تمام دنیای فیلیکس را تغییر داد.
«من برای بردن تو اومدم.»
فیلیکس با ناباوری به خانوادهاش نگاه کرد.
«بردنم؟! یعنی چی؟!»
پدرش سرش را پایین انداخت و گفت: «ما... تو رو به اون فروختیم.»
نفس فیلیکس برای لحظهای بند آمد.
«فروختین؟ من پسرتونم!»
اما هیچکس جوابش را نداد.
هیونجین آرام به سمتش قدم برداشت.
فیلیکس خواست عقب برود، اما هیونجین مچ دستش را گرفت.
«ولم کن! من با تو هیچجا نمیام!»
هیونجین بدون توجه به اعتراضش، او را در آغوش گرفت و بلند کرد.
فیلیکس با تعجب تقلا کرد و دستهایش را روی سینهی هیونجین گذاشت.
«منو بذار زمین!»
هیونجین فقط زیر لب گفت: «از این به بعد، جای تو کنار منه.»
درِ خانه باز شد و سرمای شب وارد اتاق شد.
بیرون، یک کالسکهی سیاه با اسبهایی تیرهرنگ منتظرشان بود.
هیونجین فیلیکس را در آغوش گرفته بود و آرام به سمت کالسکه میرفت.
فیلیکس برای آخرین بار به خانه و خانوادهاش نگاه کرد.
اما هیچکس دنبالش نیامد.
هیونجین او را داخل کالسکه گذاشت و خودش کنارش نشست.
صدای حرکت چرخها در جادهی خیس پیچید؛ و فیلیکس نمیدانست مقصد این سفر تاریک کجاست...که ناگهان گرمای دستی رو روی...(ادامه دارد)
خیلی درخواست از پارت یک این داشتید ولی خیلی افتضاح شدههههه😭
#Hyunjin
- ۱.۰k
- ۰۲ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط