#تاج_و_طوفان
#تاج_و_طوفان
پارت ۱۱۰: پیشنهادی که صبحانه را خراب کرد
سالن صبحانه مثل همیشه پر از صدا بود.
تهیونگ، جیهوپ و چند نفر دیگر از اعضای خانواده سلطنتی دور میز بلند نشسته بودند.
وقتی سوآ و جونگکوک وارد شدند، تقریباً همه سرشان را بالا آوردند.
تهیونگ با لبخند شیطنتآمیزی گفت:
— «آه… بالاخره برگشتید. فکر کردم پادشاه شما رو برای بازجویی نگه داشته.»
جونگکوک بدون اینکه نگاهش کند نشست.
— «خیالت راحت. هنوز زندان قصر خالیه.»
سوآ آرام کنار او نشست.
خدمتکارها شروع کردند به آوردن صبحانه.
چند لحظه همه چیز عادی به نظر میرسید…
تا اینکه صدای قدمهایی در سالن پیچید.
یهجین با ظاهر رسمی وارد سالن شد.
لباسش مرتب و کاملاً در شأن دربار بود و نگاهش مستقیم به سمت میز رفت.
چند نفر زیر لب سلام کردند.
اما یهجین بدون اینکه بنشیند… مستقیم مقابل جونگکوک ایستاد.
سوآ نگاه کوتاهی به او انداخت.
فضا ناگهان سنگین شد.
یهجین با لبخند آرامی گفت:
— «صبح بخیر.»
جونگکوک سرد پاسخ داد:
— «صبح بخیر.»
اما یهجین همچنان ایستاده بود.
بعد خیلی آرام گفت:
— «راستی… دیشب بعد از اینکه جلسه لغو شد، اعلیحضرت و ملکه با من صحبت کردن.»
چند نفر سرشان را بالا آوردند.
تهیونگ حتی قاشقش را در هوا نگه داشت.
یهجین ادامه داد:
— «درباره ازدواج من و تو.»
سکوت کامل سالن را گرفت.
سوآ بیحرکت ماند.
جونگکوک آرام نگاهش را بالا آورد.
چشمهایش سرد شد.
اما یهجین انگار کاملاً آرام بود.
— «به هر حال… تو ولیعهد این کشوری.»
مکث کوتاهی کرد.
— «و دیر یا زود پادشاه آینده میشی.»
او کمی جلوتر آمد.
— «اونا فکر میکنن بهتره هرچه زودتر ازدواج کنیم.»
چند نفر در سالن زیر لب زمزمه کردند.
یهجین ادامه داد:
— «مسئله فقط یک رابطه نیست.»
نگاهش کوتاه به سوآ افتاد.
— «مسئله یک کشوره.»
بعد دوباره به جونگکوک نگاه کرد.
— «مردم دوست ندارن بفهمن پادشاه آیندشون… عاشق یه دختر فقیره.»
سوآ حس کرد گلویش خشک شده.
اما یهجین هنوز تمام نکرده بود.
— «دختری که تنها هنرش طراحی کردنه.»
سالن کاملاً ساکت بود.
چشمهای جونگکوک آرام باریک شد.
او خیلی آهسته قاشقش را روی میز گذاشت.
صدای فلز روی چینی در سکوت سالن پیچید.
بلند شد.
چند قدم جلو آمد و روبهروی یهجین ایستاد.
صدایش پایین بود… اما واضح.
— «تموم شد؟»
یهجین لحظهای مکث کرد.
— «من فقط چیزی رو که دیشب گفته شد گفتم.»
جونگکوک سرش را کمی کج کرد.
— «پس حالا نوبت منه.»
چند ثانیه سکوت*
— «اول… من هنوز پادشاه نشدم.»
مکث*
— «دوم… حتی اگه بشم هم…»
نگاهش به سوآ رفت.
سوآ هنوز ساکت نشسته بود.
جونگکوک ادامه داد:
— «هیچکس قرار نیست برای من تصمیم بگیره با کی زندگی کنم.»
لبخند یهجین کمی سفت شد.
— «این فقط درباره تو نیست.»
جونگکوک گفت:
— «اشتباه میکنی.»
بعد آرام اضافه کرد:
— «دقیقاً درباره منه.»
تهیونگ زیر لب زمزمه کرد:
— «اوه… این دیگه داره جالب میشه.»
اما جونگکوک ادامه داد:
— «و درباره کسی که دوستش دارم.»
سالن برای چند ثانیه کاملاً بیصدا شد.
جونگکوک بدون اینکه دوباره به یهجین نگاه کند برگشت.
دست سوآ را گرفت.
و خیلی ساده گفت:
— «صبحونهات سرد میشه.»
سوآ چند ثانیه به او نگاه کرد.
اما در آن سوی میز…
چشمهای یهجین دیگر آرام نبود.
و برای اولین بار…
رقابت واقعی شروع شده بود.
[ادامه دارد...]
***
شرایط پارت بعد:
45 لایک
26 بازنشر
***
پیج دومم رو فالو کنید از بی تی اس و کیدراما فعالیت میکنم:
https://wisgoon.com/asma_love_korea
پارت ۱۱۰: پیشنهادی که صبحانه را خراب کرد
سالن صبحانه مثل همیشه پر از صدا بود.
تهیونگ، جیهوپ و چند نفر دیگر از اعضای خانواده سلطنتی دور میز بلند نشسته بودند.
وقتی سوآ و جونگکوک وارد شدند، تقریباً همه سرشان را بالا آوردند.
تهیونگ با لبخند شیطنتآمیزی گفت:
— «آه… بالاخره برگشتید. فکر کردم پادشاه شما رو برای بازجویی نگه داشته.»
جونگکوک بدون اینکه نگاهش کند نشست.
— «خیالت راحت. هنوز زندان قصر خالیه.»
سوآ آرام کنار او نشست.
خدمتکارها شروع کردند به آوردن صبحانه.
چند لحظه همه چیز عادی به نظر میرسید…
تا اینکه صدای قدمهایی در سالن پیچید.
یهجین با ظاهر رسمی وارد سالن شد.
لباسش مرتب و کاملاً در شأن دربار بود و نگاهش مستقیم به سمت میز رفت.
چند نفر زیر لب سلام کردند.
اما یهجین بدون اینکه بنشیند… مستقیم مقابل جونگکوک ایستاد.
سوآ نگاه کوتاهی به او انداخت.
فضا ناگهان سنگین شد.
یهجین با لبخند آرامی گفت:
— «صبح بخیر.»
جونگکوک سرد پاسخ داد:
— «صبح بخیر.»
اما یهجین همچنان ایستاده بود.
بعد خیلی آرام گفت:
— «راستی… دیشب بعد از اینکه جلسه لغو شد، اعلیحضرت و ملکه با من صحبت کردن.»
چند نفر سرشان را بالا آوردند.
تهیونگ حتی قاشقش را در هوا نگه داشت.
یهجین ادامه داد:
— «درباره ازدواج من و تو.»
سکوت کامل سالن را گرفت.
سوآ بیحرکت ماند.
جونگکوک آرام نگاهش را بالا آورد.
چشمهایش سرد شد.
اما یهجین انگار کاملاً آرام بود.
— «به هر حال… تو ولیعهد این کشوری.»
مکث کوتاهی کرد.
— «و دیر یا زود پادشاه آینده میشی.»
او کمی جلوتر آمد.
— «اونا فکر میکنن بهتره هرچه زودتر ازدواج کنیم.»
چند نفر در سالن زیر لب زمزمه کردند.
یهجین ادامه داد:
— «مسئله فقط یک رابطه نیست.»
نگاهش کوتاه به سوآ افتاد.
— «مسئله یک کشوره.»
بعد دوباره به جونگکوک نگاه کرد.
— «مردم دوست ندارن بفهمن پادشاه آیندشون… عاشق یه دختر فقیره.»
سوآ حس کرد گلویش خشک شده.
اما یهجین هنوز تمام نکرده بود.
— «دختری که تنها هنرش طراحی کردنه.»
سالن کاملاً ساکت بود.
چشمهای جونگکوک آرام باریک شد.
او خیلی آهسته قاشقش را روی میز گذاشت.
صدای فلز روی چینی در سکوت سالن پیچید.
بلند شد.
چند قدم جلو آمد و روبهروی یهجین ایستاد.
صدایش پایین بود… اما واضح.
— «تموم شد؟»
یهجین لحظهای مکث کرد.
— «من فقط چیزی رو که دیشب گفته شد گفتم.»
جونگکوک سرش را کمی کج کرد.
— «پس حالا نوبت منه.»
چند ثانیه سکوت*
— «اول… من هنوز پادشاه نشدم.»
مکث*
— «دوم… حتی اگه بشم هم…»
نگاهش به سوآ رفت.
سوآ هنوز ساکت نشسته بود.
جونگکوک ادامه داد:
— «هیچکس قرار نیست برای من تصمیم بگیره با کی زندگی کنم.»
لبخند یهجین کمی سفت شد.
— «این فقط درباره تو نیست.»
جونگکوک گفت:
— «اشتباه میکنی.»
بعد آرام اضافه کرد:
— «دقیقاً درباره منه.»
تهیونگ زیر لب زمزمه کرد:
— «اوه… این دیگه داره جالب میشه.»
اما جونگکوک ادامه داد:
— «و درباره کسی که دوستش دارم.»
سالن برای چند ثانیه کاملاً بیصدا شد.
جونگکوک بدون اینکه دوباره به یهجین نگاه کند برگشت.
دست سوآ را گرفت.
و خیلی ساده گفت:
— «صبحونهات سرد میشه.»
سوآ چند ثانیه به او نگاه کرد.
اما در آن سوی میز…
چشمهای یهجین دیگر آرام نبود.
و برای اولین بار…
رقابت واقعی شروع شده بود.
[ادامه دارد...]
***
شرایط پارت بعد:
45 لایک
26 بازنشر
***
پیج دومم رو فالو کنید از بی تی اس و کیدراما فعالیت میکنم:
https://wisgoon.com/asma_love_korea
- ۱.۴k
- ۱۰ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط