نام:قرارداد نفرت

نام:قرارداد نفرت
Part:²⁴
لبخند پسرها محو شد.

یکی جلو آمد.

«چی گفتی؟»

جونگکوک خندید.

«گفتم صدات بلنده. فکر کردم شاید اعتمادبه‌نفست از صدات کوچیک‌تره.»

ا/ت سریع بازویش را گرفت.

«جونگکوک!»

پسر با عصبانیت گفت:

«خیلی زرنگی؟»

جونگکوک یک قدم جلو رفت.

«نه.»

مکث کرد.

«فقط وقتی یکی خودش رو زیادی جدی می‌گیره، یادم می‌افته چقدر آدمای بامزه‌ای توی این شهر زندگی می‌کنن.»

ا/ت زیر لب گفت:

«تو امشب رسماً دنبال دردسری.»

پسر دوم گفت:

«برو بابا، این که خودش بچه‌ست.»

جونگکوک با خنده گفت:

«بچه‌ام؟»

بعد نگاهی به ا/ت انداخت.

«ا/ت، فکر کنم امشب یکی پیدا شده که از تو هم بیشتر حرف می‌زنه.»

ا/ت با عصبانیت گفت:

«الان وقت شوخی نیست!»

یکی از پسرها یک قدم جلو آمد.

«بیا ببینم همین‌قدر زبون داری یا نه.»

ا/ت فوراً دست جونگکوک را کشید.

«بیا!»

جونگکوک مقاومت نکرد، ولی هنگام رفتن برگشت و گفت:

«راستی!»

پسرها نگاهش کردند.

جونگکوک با همان لبخند مست و بی‌خیالش گفت:

«اگه قراره دنبالمون بیاین، حداقل سریع‌تر راه برید. من حوصله ندارم تا صبح منتظرتون بمونم.»

ا/ت چشم‌هایش گرد شد.

«جونگکوک! بدوووو!»

هر دو شروع کردند به دویدن.

صدای قدم‌های چند نفر پشت سرشان می‌آمد.

ا/ت نفس‌نفس‌زنان گفت:

«تو چرا همیشه باید آخرین جمله رو هم بگی؟!»

جونگکوک در حالی که می‌خندید گفت:

«چون جمله آخر مهمه!»

«خفه شو و بدو!»

«دارم می‌دوم!»

«این اسمش دویدنه؟!»

«من سرعت ذخیره کردم!»

«برای چی؟!»

«نمی‌دونم!»

ا/ت با حرص خندید.

«تو واقعاً دیوونه‌ای!»

«ممنون!»

«تعریف نکردم!»

چند کوچه جلوتر، ا/ت یک ورودی باریک بین دو ساختمان دید.

دست جونگکوک را گرفت.

«اینجا!»

هر دو سریع وارد شدند و پشت دیوار کوتاهی پناه گرفتند.

جونگکوک تکیه داد و نفس عمیقی کشید.

ا/ت انگشتش را جلوی لب‌هایش گذاشت.

«هیس.»

صدای قدم‌ها نزدیک شد.

جونگکوک خیلی آرام گفت:

«من حتی نفس هم نمی‌کشم.»

ا/ت با حرص زمزمه کرد:

«تو همین الان داری حرف می‌زنی.»

جونگکوک لبخند زد.

«درسته.»

ا/ت سرش را به دیوار تکیه داد.

چند ثانیه گذشت.

صدای قدم‌ها کم‌کم دور شد.

هر دو نفس راحتی کشیدند.

ا/ت تازه متوجه شد هنوز دست جونگکوک را گرفته.

فوراً دستش را رها کرد.

جونگکوک نگاهش کرد.

«چی شد؟»

«هیچی.»

«دستمو گرفتی.»

«چون داشتی فرار می‌کردی.»

«من فکر کردم نگرانمی.»

ا/ت اخم کرد.

«خیلی خیال‌بافی نکن.»

جونگکوک خندید.

«باشه.»

چند ثانیه سکوت شد.

بعد جونگکوک آرام گفت:

«ولی تیم خوبی بودیم.»

ا/ت نگاهش کرد.

«ما تیم نیستیم.»

جونگکوک لبخند زد.

«فعلاً.»

ا/ت برای لحظه‌ای چیزی نگفت.

بعد سریع گفت:

«بلند شو. باید بریم خونه.»

جونگکوک بلند شد.

«باشه، رئیس.»

«من رئیس تو نیستم.»

«پس چرا همیشه داری به من دستور میدی؟»

ا/ت نگاهش کرد.

«چون اگه بهت دستور ندم، احتمالاً تا صبح با یه تابلو دیگه بحث می‌کنی.»

جونگکوک زد زیر خنده.

و هر دو، در حالی که هنوز صدای دورِ خیابان پشت سرشان شنیده می‌شد، آرام از مخفیگاه بیرون آمدند.

ادامه دارد....
دیدگاه ها (۰)

نام:قرارداد نفرت part:²⁵جونگکوک زد زیر خنده.و هر دوتاشون، در...

نام: قرارداد نفرتPart:²⁶چند دقیقه از آخرین حرف جونگکوک گذشته...

نام: قرارداد نفرتPart:²³جونگکوک هنوز روبه‌روی تابلوی «خروج» ...

نام: قرارداد نفرتPart:²²بعد از ماجرای مسابقه، مراسم دوباره ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط