نام: قرارداد نفرت

نام: قرارداد نفرت
Part:²⁶

چند دقیقه از آخرین حرف جونگکوک گذشته بود.

خیابون خلوت‌تر شده بود و نور چراغ‌ها روی آسفالت کش می‌اومد.

ا/ت دست‌هاش رو توی جیبش فرو برد و به جونگکوک نگاه کرد.

«دیگه چیزی نمونده. فقط مستقیم برو.»

جونگکوک با اعتمادبه‌نفس سر تکون داد.

«بلدم.»

چند قدم جلو رفت.

بعد ایستاد.

ا/ت برگشت.

«چی شد؟»

جونگکوک به ساختمون روبه‌رو نگاه کرد.

«فکر کنم خونه‌مون گم شده.»

ا/ت چند ثانیه خیره نگاهش کرد.

«جونگکوک... اون خونه‌مونه.»

جونگکوک به خونه نگاه کرد.

«آهان.»

مکث کرد.

«پس گم نشده.»

ا/ت زیر لب گفت:

«من چرا هنوز دارم باهات حرف می‌زنم؟»

جونگکوک خندید.

«چون من جذابم.»

«چون مستی.»

«اونم هست.»

هر دو به سمت خونه رفتند.

وقتی جلوی در رسیدند، جونگکوک دست برد توی جیبش.

چند ثانیه گشت.

چیزی پیدا نکرد.

ا/ت گفت:

«کلید رو دربیار.»

جونگکوک جیب سمت راستش رو گشت.

بعد سمت چپ.

بعد جیب داخلی کت.

«نیست.»

ا/ت با ناباوری گفت:

«چی یعنی نیست؟»

«یعنی نیست.»

«پس چطور می‌خوای وارد شی؟»

جونگکوک خیلی جدی به در نگاه کرد.

«با احترام.»

ا/ت خنده‌اش گرفت.

«در رو با احترام باز کن ببینم.»

جونگکوک به در نزدیک شد.

«سلام.»

ا/ت سریع دستش رو جلوی دهنش گذاشت.

«هیس!»

جونگکوک آروم گفت:

«خب، شاید جواب بده.»

ا/ت نفس عمیقی کشید.

«جیب‌هات رو دوباره بگرد.»

جونگکوک دوباره شروع کرد به گشتن.

چند ثانیه بعد یک دسته‌کلید از جیب پشت شلوارش بیرون آورد.

با افتخار بالا گرفت.

«پیداش کردم.»

ا/ت بهش خیره شد.

«تو واقعاً نابغه‌ای.»

جونگکوک لبخند زد.

«می‌دونم.»

در باز شد.

هر دو خیلی آرام وارد خانه شدند.

همه‌جا تاریک بود.

ا/ت کفش‌هاش رو درآورد و با اشاره به جونگکوک گفت:

«آروم.»

جونگکوک سر تکون داد.

«باشه.»

دو قدم برداشت.

بعد خیلی بلند گفت:

«رسیدیم.»

ا/ت فوراً برگشت.

«هیسسس!»

جونگکوک با تعجب گفت:

«چرا؟»

«همه خوابن!»

جونگکوک به اطراف نگاه کرد.

بعد با صدای خیلی آروم گفت:

«آها.»

مکث کرد.

«همه خوابن.»

ا/ت دندون‌هاش رو روی هم فشار داد.

«تو واقعاً امشب تصمیم گرفتی منو دیوونه کنی.»

جونگکوک خندید.

«موفق شدم؟»

«تقریباً.»

هر دو از پله‌ها بالا رفتند.

ا/ت جلوی اتاق ایستاد.

«بالاخره رسیدیم.»

جونگکوک هم کنار در اتاق خودش ایستاد.

چند ثانیه سکوت کردند.

بعد جونگکوک گفت:

«امشب خیلی اتفاق افتاد.»

ا/ت گفت:

«بیشترش تقصیر تو بود.»

«نه.»

«دعوا؟»

«اونا شروع کردن.»

«تعقیب؟»

«تو منو کشیدی فرار کنیم.»

«گربه؟»

جونگکوک چند لحظه فکر کرد.

«اون یکی واقعاً مشکوک بود.»

ا/ت زد زیر خنده.

«تو از گربه ترسیدی!»

«نترسیدم.»

«یه قدم عقب رفتی.»

«حرکت تاکتیکی بود.»

ا/ت سرش رو تکون داد.

«باشه، فرمانده.»

جونگکوک لبخند زد و وارد اتاقش شد.

ا/ت هم خواست وارد اتاق خودش بشه که صدای جونگکوک رو شنید.

«ا/ت.»

برگشت.

جونگکوک روی لبه تخت نشسته بود.

این بار صدایش آرام‌تر شده بود.

«اون حرفی که توی راه زدم...»

ا/ت چند ثانیه منتظر موند.

«کدوم حرف؟»

جونگکوک کمی فکر کرد.

«یادم نیست.»

ا/ت بالش کوچکی از روی تخت برداشت و سمتش پرت کرد.

«پس چرا شروعش کردی؟»

جونگکوک بالش رو گرفت و خندید.

«نمی‌دونم.»

ا/ت سرش رو تکون داد.

«بخواب.»

جونگکوک بالش رو کنار گذاشت.

«باشه.»

ا/ت برگشت سمت در.

صدای جونگکوک دوباره بلند شد:

«ا/ت.»

این بار برگشت.

جونگکوک چشم‌هاش رو بسته بود.

«امشب... ممنون.»

ا/ت چند لحظه ساکت موند.

بعد آرام گفت:

«بخواب، جونگکوک.»

در اتاقش رو بست.

چند ثانیه بعد، جونگکوک روی تخت دراز کشید و چشم‌هاش رو بست.

اما ا/ت وقتی وارد اتاق خودش شد، هنوز به جمله آخرش فکر می‌کرد.

«امشب ممنون...»

روی تخت نشست و زیر لب گفت:

«حتماً فردا حتی یادش هم نیست چی گفته.»

آن طرف دیوار، جونگکوک خوابیده بود.

و فردا صبح، قرار بود یکی از آن دو نفر با یک عالمه سؤال بیدار شود...

ادامه دارد...

حمایتتتت؟
دیدگاه ها (۰)

نام: قرارداد نفرتPart:²⁷نور آفتاب از لای پرده افتاده بود روی...

نام:قرارداد نفرت part:²⁵جونگکوک زد زیر خنده.و هر دوتاشون، در...

نام:قرارداد نفرتPart:²⁴لبخند پسرها محو شد.یکی جلو آمد.«چی گف...

آتیشی که از بارون شروع شدprt18ویوی ا. تبه فلش روی میز نگاه ک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط