نام: قرارداد نفرت
نام: قرارداد نفرت
Part:22
بعد از ماجرای مسابقه، مراسم دوباره به روال عادی برگشت.
صدای موسیقی داخل تالار پیچیده بود و مهمانها مشغول صحبت و خنده بودند.
یورین با اخم به دخترخالهها نگاه کرد.
«نقشه دوممون هم شکست خورد.»
ناری نفسش را با حرص بیرون داد.
«اصلاً این دوتا انگار قسم خوردن هرجا کنار هم باشن، دعوا کنن.»
سوهیون لبخند زد.
«شاید نقشهمون زیادی تابلو بود.»
سهبی که تا آن لحظه ساکت بود، آرام گفت:
«پس این بار نباید هلشون بدیم... باید فقط شرایطش رو درست کنیم.»
همه به او نگاه کردند.
یورین لبخند شیطنتآمیزی زد.
«پس شروع کنیم.»
...
چند دقیقه بعد...
یورین با عجله خودش را به ا/ت رساند.
«ا/ت، بیا یه لحظه کمکم.»
ا/ت با تعجب گفت:
«برای چی؟»
«فقط بیا دیگه.»
همان موقع ناری هم بازوی جونگکوک را گرفت.
«تو هم بیا.»
جونگکوک اخم کرد.
«باز چی شده؟»
«یه کار کوچیکه.»
هر دو رو تا حیاط تالار بردند.
بعد...
بدون اینکه چیزی بگن، فرار کردن.
جونگکوک چند ثانیه به در بسته تالار نگاه کرد.
بعد زیر لب گفت:
«دیدی؟»
ا/ت دست به سینه ایستاد.
«دخترخالههات زیادی بیکارن.»
جونگکوک برای اولین بار، بدون اینکه مخالفت کند، سرش رو تکون داد.
«این یکی رو قبول دارم.»
ا/ت با تعجب نگاهش کرد.
«بالاخره روی یه چیز توافق کردیم.»
«زیاد ذوق نکن.»
«نگران نباش، قصد ندارم جشن بگیرم.»
چند ثانیه سکوت بینشان افتاد.
بعد هر دو همزمان وارد تالار شدند.
...
یورین با ذوق دوید سمتشون.
«خب؟»
جونگکوک خونسرد گفت:
«چی؟»
«حرف زدین؟»
ا/ت لبخند کجی زد.
«آره.»
چشمهای یورین برق زد.
«درباره چی؟»
جونگکوک قبل از ا/ت گفت:
«درباره اینکه شماها زیادی بیکارین.»
چند ثانیه سکوت شد.
بعد ناری زد زیر خنده.
سوهیون دستش را روی پیشانیاش گذاشت.
«واقعاً ناامیدکنندهاید.»
...
کمی بعد، یکی از دوستان قدیمی پدر جونگکوک از دور صدایش زد.
«جونگکوک! بیا اینجا پسر.»
جونگکوک به سمتش رفت.
مرد با خنده لیوانی به دستش داد.
«به سلامتی داماد آینده.»
جونگکوک مؤدبانه گفت:
«ممنون، ولی نمیخورم،قبلا یک لیوان رو خوردم.»
مرد خندید.
«یه لیوان که چیزی نمیشه.»
جونگکوک چند لحظه مکث کرد.
بعد لیوان را گرفت.
...
ده دقیقه بعد...
همان مرد دوباره لیوان دیگری جلویش گرفت.
«این یکی هم به سلامتی زندگی مشترکت.»
جونگکوک خندید.
«این آخریه.»
«قول؟»
«قول.»
و نوشید.
...
پنج دقیقه بعد...
«جونگکوک! این یکی رو هم بخور، بعد دیگه ولت میکنیم.»
جونگکوک با خنده گفت:
«شماها هم هر بار میگین آخریه.»
«این دفعه واقعاً آخریه.»
جونگکوک با بیخیالی شانه بالا انداخت.
«باشه... اینم آخری.»
از دور...
ا/ت نگاه کوتاهی به جمع انداخت.
بعد زیر لب گفت:
«هر کاری دوست داره بکنه.»
سهبی که کنار او ایستاده بود، نگاهش رو از جونگکوک برنداشت.
فقط خیلی آرام گفت:
«امیدوارم امشب دردسر درست نشه...»
...
کمکم مراسم رو به پایان بود.
مهمانها یکییکی خداحافظی میکردند.
دخترخالهها سرگرم عکس گرفتن با هم بودند.
پدر و مادر جونگکوک هم با چند نفر از دوستان قدیمیشان خداحافظی میکردند.
ا/ت گفت:
«من یه لحظه میرم.»
و به سمت سرویس بهداشتی رفت.
...
چند دقیقه بعد...
وقتی برگشت...
سالن تقریباً خالی شده بود.
متعجب اطرافش را نگاه کرد.
«همه کجا رفتن؟»
از تالار بیرون آمد.
پارکینگ تقریباً خالی بود.
فقط...
جونگکوک کنار یکی از ستونها ایستاده بود.
کتش را روی شانهاش انداخته بود و با اخم به تابلوی بزرگ «خروج» خیره شده بود.
ا/ت نزدیکش شد.
«اینجا وایسادی چیکار میکنی؟»
جونگکوک بدون اینکه نگاهش کند، با جدیت گفت:
«دارم فکر میکنم...»
«به چی؟»
چند ثانیه سکوت کرد.
بعد خیلی جدی گفت:
«اگه از خروج وارد بشیم... اسمش میشه ورود؟»
ا/ت چند لحظه فقط به صورتش زل زد.
بعد دستش را روی پیشانیاش گذاشت و زیر لب گفت:
«..... بدبخت شدم!.»
ادامه دارد....
Part:22
بعد از ماجرای مسابقه، مراسم دوباره به روال عادی برگشت.
صدای موسیقی داخل تالار پیچیده بود و مهمانها مشغول صحبت و خنده بودند.
یورین با اخم به دخترخالهها نگاه کرد.
«نقشه دوممون هم شکست خورد.»
ناری نفسش را با حرص بیرون داد.
«اصلاً این دوتا انگار قسم خوردن هرجا کنار هم باشن، دعوا کنن.»
سوهیون لبخند زد.
«شاید نقشهمون زیادی تابلو بود.»
سهبی که تا آن لحظه ساکت بود، آرام گفت:
«پس این بار نباید هلشون بدیم... باید فقط شرایطش رو درست کنیم.»
همه به او نگاه کردند.
یورین لبخند شیطنتآمیزی زد.
«پس شروع کنیم.»
...
چند دقیقه بعد...
یورین با عجله خودش را به ا/ت رساند.
«ا/ت، بیا یه لحظه کمکم.»
ا/ت با تعجب گفت:
«برای چی؟»
«فقط بیا دیگه.»
همان موقع ناری هم بازوی جونگکوک را گرفت.
«تو هم بیا.»
جونگکوک اخم کرد.
«باز چی شده؟»
«یه کار کوچیکه.»
هر دو رو تا حیاط تالار بردند.
بعد...
بدون اینکه چیزی بگن، فرار کردن.
جونگکوک چند ثانیه به در بسته تالار نگاه کرد.
بعد زیر لب گفت:
«دیدی؟»
ا/ت دست به سینه ایستاد.
«دخترخالههات زیادی بیکارن.»
جونگکوک برای اولین بار، بدون اینکه مخالفت کند، سرش رو تکون داد.
«این یکی رو قبول دارم.»
ا/ت با تعجب نگاهش کرد.
«بالاخره روی یه چیز توافق کردیم.»
«زیاد ذوق نکن.»
«نگران نباش، قصد ندارم جشن بگیرم.»
چند ثانیه سکوت بینشان افتاد.
بعد هر دو همزمان وارد تالار شدند.
...
یورین با ذوق دوید سمتشون.
«خب؟»
جونگکوک خونسرد گفت:
«چی؟»
«حرف زدین؟»
ا/ت لبخند کجی زد.
«آره.»
چشمهای یورین برق زد.
«درباره چی؟»
جونگکوک قبل از ا/ت گفت:
«درباره اینکه شماها زیادی بیکارین.»
چند ثانیه سکوت شد.
بعد ناری زد زیر خنده.
سوهیون دستش را روی پیشانیاش گذاشت.
«واقعاً ناامیدکنندهاید.»
...
کمی بعد، یکی از دوستان قدیمی پدر جونگکوک از دور صدایش زد.
«جونگکوک! بیا اینجا پسر.»
جونگکوک به سمتش رفت.
مرد با خنده لیوانی به دستش داد.
«به سلامتی داماد آینده.»
جونگکوک مؤدبانه گفت:
«ممنون، ولی نمیخورم،قبلا یک لیوان رو خوردم.»
مرد خندید.
«یه لیوان که چیزی نمیشه.»
جونگکوک چند لحظه مکث کرد.
بعد لیوان را گرفت.
...
ده دقیقه بعد...
همان مرد دوباره لیوان دیگری جلویش گرفت.
«این یکی هم به سلامتی زندگی مشترکت.»
جونگکوک خندید.
«این آخریه.»
«قول؟»
«قول.»
و نوشید.
...
پنج دقیقه بعد...
«جونگکوک! این یکی رو هم بخور، بعد دیگه ولت میکنیم.»
جونگکوک با خنده گفت:
«شماها هم هر بار میگین آخریه.»
«این دفعه واقعاً آخریه.»
جونگکوک با بیخیالی شانه بالا انداخت.
«باشه... اینم آخری.»
از دور...
ا/ت نگاه کوتاهی به جمع انداخت.
بعد زیر لب گفت:
«هر کاری دوست داره بکنه.»
سهبی که کنار او ایستاده بود، نگاهش رو از جونگکوک برنداشت.
فقط خیلی آرام گفت:
«امیدوارم امشب دردسر درست نشه...»
...
کمکم مراسم رو به پایان بود.
مهمانها یکییکی خداحافظی میکردند.
دخترخالهها سرگرم عکس گرفتن با هم بودند.
پدر و مادر جونگکوک هم با چند نفر از دوستان قدیمیشان خداحافظی میکردند.
ا/ت گفت:
«من یه لحظه میرم.»
و به سمت سرویس بهداشتی رفت.
...
چند دقیقه بعد...
وقتی برگشت...
سالن تقریباً خالی شده بود.
متعجب اطرافش را نگاه کرد.
«همه کجا رفتن؟»
از تالار بیرون آمد.
پارکینگ تقریباً خالی بود.
فقط...
جونگکوک کنار یکی از ستونها ایستاده بود.
کتش را روی شانهاش انداخته بود و با اخم به تابلوی بزرگ «خروج» خیره شده بود.
ا/ت نزدیکش شد.
«اینجا وایسادی چیکار میکنی؟»
جونگکوک بدون اینکه نگاهش کند، با جدیت گفت:
«دارم فکر میکنم...»
«به چی؟»
چند ثانیه سکوت کرد.
بعد خیلی جدی گفت:
«اگه از خروج وارد بشیم... اسمش میشه ورود؟»
ا/ت چند لحظه فقط به صورتش زل زد.
بعد دستش را روی پیشانیاش گذاشت و زیر لب گفت:
«..... بدبخت شدم!.»
ادامه دارد....
- ۴۲۸
- ۱۴ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط