نام:قرارداد نفرت
نام:قرارداد نفرت
part:²⁵
جونگکوک زد زیر خنده.
و هر دوتاشون، در حالی که هنوز صدای دورِ خیابون پشت سرشون میاومد، آروم از مخفیگاه اومدن بیرون.
ا/ت چند قدم جلو رفت و پشت سرش رو نگاه کرد.
«فکر کنم رفتن.»
جونگکوک با خیال راحت گفت:
«خب معلومه.»
«از کجا معلومه؟»
جونگکوک شونه بالا انداخت.
«اگه بودن، الان اینجا نبودیم.»
ا/ت با ناباوری نگاش کرد.
«من واقعاً نمیدونم تو با چه منطقی زندگی میکنی.»
جونگکوک خندید.
«منطق مهم نیست، نتیجه مهمه.»
«نتیجه اینه که تو مستی.»
«اونم یه نتیجهست.»
ا/ت نفسش رو بیرون داد و راه افتاد.
«فقط بیا بریم خونه.»
جونگکوک هم دنبالش راه افتاد.
چند قدم بیشتر نرفته بودن که جونگکوک یهو وایساد.
ا/ت برگشت.
«باز چی شد؟»
جونگکوک جدی به پشت سرش اشاره کرد.
«فکر کنم یکی دنبالمونه.»
ا/ت سریع برگشت.
«کجاست؟»
جونگکوک چند ثانیه خیره موند.
بعد به یه گربه که کنار سطل زباله نشسته بود اشاره کرد.
«اون.»
ا/ت چند لحظه به گربه نگاه کرد.
بعد به جونگکوک.
«تو از یه گربه ترسیدی؟»
جونگکوک با اعتمادبهنفس گفت:
«من نترسیدم.»
گربه میو کرد.
جونگکوک یه قدم عقب رفت.
ا/ت زد زیر خنده.
«آره، خیلی هم نترسیدی.»
«اون مشکوکه.»
«اون فقط یه گربهست.»
جونگکوک خم شد و به گربه نگاه کرد.
«نه، قیافهش معمولی نیست.»
ا/ت دستش رو گذاشت روی صورتش.
«بیا بریم قبل از اینکه با گربه هم درگیر شی.»
جونگکوک هنوز به گربه نگاه میکرد.
«ولی قیافهشو دوست دارم.»
«تو امشب قیافه هر چی رو دوست داری.»
جونگکوک خندید و بالاخره راه افتاد.
...
چند دقیقه بعد، جونگکوک دوباره بطری نوشیدنی رو بالا آورد.
ا/ت همون لحظه برگشت.
«باز داری میخوری؟»
جونگکوک خیلی خونسرد گفت:
«فقط یه کم.»
«تو پنج دقیقه پیشم گفتی یه کم.»
«خب... من آدم ثابتیام.»
«تو فقط مستِ ثابتی.»
جونگکوک یه جرعه خورد و خندید.
«این خوب بود.»
«متأسفانه خودم میدونم.»
جونگکوک در حالی که میخندید گفت:
«تو وقتی عصبانی میشی خیلی بامزهای.»
ا/ت اخم کرد.
«و تو وقتی مستی خیلی حرف میزنی.»
«من همیشه زیاد حرف میزنم؟»
«نه.»
«پس امشب استثنائه.»
«امشب تو کلاً استثنایی هستی.»
جونگکوک چند ثانیه فکر کرد.
«اینم تعریف بود؟»
«نه.»
«باشه، من قبولش میکنم.»
ا/ت سرش رو تکون داد.
«هرچی.»
...
چند دقیقه بعد به یه خیابون خلوتتر رسیدن.
جونگکوک یهو دستاشو گذاشت تو جیبش و خیلی جدی شروع کرد راه رفتن.
ا/ت نگاش کرد.
«چیکار میکنی؟»
«دارم درست راه میرم.»
«تو داری زیگزاگ میری.»
«این مدل راه رفتنه.»
«مدل راه رفتن؟»
جونگکوک صاف وایساد.
«الان چطور؟»
ا/ت خندش گرفت.
«الان شبیه سربازی شدی که وسط مراسم خوابش برده.»
جونگکوک با افتخار گفت:
«پس خوبه.»
«نه.»
«ولی سربازم.»
«تو فقط مستی.»
جونگکوک خندید.
چند قدم بعد، پاش دوباره نزدیک جدول رفت.
ا/ت سریع بازوشو گرفت.
«آروم!»
جونگکوک به دست ا/ت نگاه کرد.
«بازم نجاتم دادی.»
«چون نمیخوام نصف شب جنازهتو تحویل خانوادهت بدم.»
جونگکوک لبخند زد.
«خیلی مراقبمی.»
ا/ت سریع دستش رو کشید.
«خیلی خیالبافی نکن.»
جونگکوک چیزی نگفت.
فقط خندید و دوباره راه افتاد.
چند لحظه سکوت بینشون افتاد.
بعد جونگکوک آروم گفت:
«ا/ت.»
«هوم؟»
«امشب... بد نبود.»
ا/ت بهش نگاه کرد.
«چی بد نبود؟»
جونگکوک شونه بالا انداخت.
«همهچی.»
بعد مکث کرد.
«فقط اون سه تا پسر زیادی حرف میزدن.»
ا/ت خندید.
«خودت از همه بیشتر حرف زدی.»
جونگکوک خونسرد گفت:
«من فرق دارم.»
«چه فرقی؟»
جونگکوک لبخند زد.
«حرفای من قشنگتره.»
ا/ت با خنده گفت:
«تو واقعاً خودشیفتهای.»
جونگکوک سرش رو تکون داد.
«ولی قبول کن خندهدارم.»
ا/ت چند ثانیه نگاش کرد.
«...متأسفانه.»
جونگکوک خندید.
و این بار، هر دوتاشون بدون اینکه چیزی بگن، به راه رفتن ادامه دادن.
چراغهای خیابون یکییکی پشت سرشون جا میموند و خونه کمکم نزدیکتر میشد.
اما هیچکدوم خبر نداشتن این شب هنوز تموم نشده.
ادامه دارد....
part:²⁵
جونگکوک زد زیر خنده.
و هر دوتاشون، در حالی که هنوز صدای دورِ خیابون پشت سرشون میاومد، آروم از مخفیگاه اومدن بیرون.
ا/ت چند قدم جلو رفت و پشت سرش رو نگاه کرد.
«فکر کنم رفتن.»
جونگکوک با خیال راحت گفت:
«خب معلومه.»
«از کجا معلومه؟»
جونگکوک شونه بالا انداخت.
«اگه بودن، الان اینجا نبودیم.»
ا/ت با ناباوری نگاش کرد.
«من واقعاً نمیدونم تو با چه منطقی زندگی میکنی.»
جونگکوک خندید.
«منطق مهم نیست، نتیجه مهمه.»
«نتیجه اینه که تو مستی.»
«اونم یه نتیجهست.»
ا/ت نفسش رو بیرون داد و راه افتاد.
«فقط بیا بریم خونه.»
جونگکوک هم دنبالش راه افتاد.
چند قدم بیشتر نرفته بودن که جونگکوک یهو وایساد.
ا/ت برگشت.
«باز چی شد؟»
جونگکوک جدی به پشت سرش اشاره کرد.
«فکر کنم یکی دنبالمونه.»
ا/ت سریع برگشت.
«کجاست؟»
جونگکوک چند ثانیه خیره موند.
بعد به یه گربه که کنار سطل زباله نشسته بود اشاره کرد.
«اون.»
ا/ت چند لحظه به گربه نگاه کرد.
بعد به جونگکوک.
«تو از یه گربه ترسیدی؟»
جونگکوک با اعتمادبهنفس گفت:
«من نترسیدم.»
گربه میو کرد.
جونگکوک یه قدم عقب رفت.
ا/ت زد زیر خنده.
«آره، خیلی هم نترسیدی.»
«اون مشکوکه.»
«اون فقط یه گربهست.»
جونگکوک خم شد و به گربه نگاه کرد.
«نه، قیافهش معمولی نیست.»
ا/ت دستش رو گذاشت روی صورتش.
«بیا بریم قبل از اینکه با گربه هم درگیر شی.»
جونگکوک هنوز به گربه نگاه میکرد.
«ولی قیافهشو دوست دارم.»
«تو امشب قیافه هر چی رو دوست داری.»
جونگکوک خندید و بالاخره راه افتاد.
...
چند دقیقه بعد، جونگکوک دوباره بطری نوشیدنی رو بالا آورد.
ا/ت همون لحظه برگشت.
«باز داری میخوری؟»
جونگکوک خیلی خونسرد گفت:
«فقط یه کم.»
«تو پنج دقیقه پیشم گفتی یه کم.»
«خب... من آدم ثابتیام.»
«تو فقط مستِ ثابتی.»
جونگکوک یه جرعه خورد و خندید.
«این خوب بود.»
«متأسفانه خودم میدونم.»
جونگکوک در حالی که میخندید گفت:
«تو وقتی عصبانی میشی خیلی بامزهای.»
ا/ت اخم کرد.
«و تو وقتی مستی خیلی حرف میزنی.»
«من همیشه زیاد حرف میزنم؟»
«نه.»
«پس امشب استثنائه.»
«امشب تو کلاً استثنایی هستی.»
جونگکوک چند ثانیه فکر کرد.
«اینم تعریف بود؟»
«نه.»
«باشه، من قبولش میکنم.»
ا/ت سرش رو تکون داد.
«هرچی.»
...
چند دقیقه بعد به یه خیابون خلوتتر رسیدن.
جونگکوک یهو دستاشو گذاشت تو جیبش و خیلی جدی شروع کرد راه رفتن.
ا/ت نگاش کرد.
«چیکار میکنی؟»
«دارم درست راه میرم.»
«تو داری زیگزاگ میری.»
«این مدل راه رفتنه.»
«مدل راه رفتن؟»
جونگکوک صاف وایساد.
«الان چطور؟»
ا/ت خندش گرفت.
«الان شبیه سربازی شدی که وسط مراسم خوابش برده.»
جونگکوک با افتخار گفت:
«پس خوبه.»
«نه.»
«ولی سربازم.»
«تو فقط مستی.»
جونگکوک خندید.
چند قدم بعد، پاش دوباره نزدیک جدول رفت.
ا/ت سریع بازوشو گرفت.
«آروم!»
جونگکوک به دست ا/ت نگاه کرد.
«بازم نجاتم دادی.»
«چون نمیخوام نصف شب جنازهتو تحویل خانوادهت بدم.»
جونگکوک لبخند زد.
«خیلی مراقبمی.»
ا/ت سریع دستش رو کشید.
«خیلی خیالبافی نکن.»
جونگکوک چیزی نگفت.
فقط خندید و دوباره راه افتاد.
چند لحظه سکوت بینشون افتاد.
بعد جونگکوک آروم گفت:
«ا/ت.»
«هوم؟»
«امشب... بد نبود.»
ا/ت بهش نگاه کرد.
«چی بد نبود؟»
جونگکوک شونه بالا انداخت.
«همهچی.»
بعد مکث کرد.
«فقط اون سه تا پسر زیادی حرف میزدن.»
ا/ت خندید.
«خودت از همه بیشتر حرف زدی.»
جونگکوک خونسرد گفت:
«من فرق دارم.»
«چه فرقی؟»
جونگکوک لبخند زد.
«حرفای من قشنگتره.»
ا/ت با خنده گفت:
«تو واقعاً خودشیفتهای.»
جونگکوک سرش رو تکون داد.
«ولی قبول کن خندهدارم.»
ا/ت چند ثانیه نگاش کرد.
«...متأسفانه.»
جونگکوک خندید.
و این بار، هر دوتاشون بدون اینکه چیزی بگن، به راه رفتن ادامه دادن.
چراغهای خیابون یکییکی پشت سرشون جا میموند و خونه کمکم نزدیکتر میشد.
اما هیچکدوم خبر نداشتن این شب هنوز تموم نشده.
ادامه دارد....
- ۶۴۸
- ۲۰ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط